20.5.08
این جا رو دوست دارم و همه ی لحظه هاش با همه ی سختی هاش واسم شیرین و پر از لذته.
دانشگاه خوبه، استادا، هم اتاقی ها، درس ها. خوش حالم که اومدم این جا.

پ.ن: به ازای هر جمله ی این شکلی، به طور متوسط پنج جمله با این مفهوم جواب می گیرم که تازه اولشه، شمال بده، تو عادت نداری، صبر کن یه کم بگذره، حالت به هم می خوره به زودی، دلت تنگ می شه، فلان می شی، رشتی ها الن بلن جیمبلن -سلام نیوشا-، شمال بیساره -سلام فالشیست- تو داغی حالیت نیست و...
عادت ایرانیه این یا ملت دنیا هم همین شکلی اند؟ انگار با تغییر و تحول تو زندگی بقیه مخالفیم. نمی دونم علتش چیه؟ یعنی این همه آدم توقع داشتن من بعد یه مدت این جا موندن دمم رو بذارم رو کولم برگردم تا حرف هایی که قبل رفتن واسه منصرف کردنم می زدن واقعی شه؟ یا چی اصلن؟ نودونم...

17.5.08
دفترچه یادداشت شما ری استارت و خاموش نمی شود، هنگ نمی کند، قاط نمی زند.

16.5.08
ای میلای امروز یادم آورد خیلی بیشتر اینا دلم واست تنگ شده...

15.5.08
مهمونی دوستانه مال عصره.عصرها یه جور دوستی و رفاقت تو هواست. همینه که صبح و ظهر قرار دوستانه گذاشتن حس خوبی نداره. من که همیشه حوصله ام سر می ره. اگه سیگارکش -فالشیست این یک جور فحش نیست- باشیم هم دیگه بدتر. خورشید و نور روز حس سیگار رو به گند می کشه و تازه مزه ی تلخشم بیشتر می کنه.صبح و ظهر باید خوابید در بهترین حالت و رفت دنبال کار و زندگی در بدترین حالت. شب هم که وقت شامه :ی

باید یه لپ تاپ روشن که ا دی اس ال یا وایرلسی چیزی باشه اینترنتش بذارم رو کانتر آماده. محض پست این همه چیزی که موقع آشپزی بهم نازل می شه و زود هم از دهن می افته.

در راستای سالگرد شورش های ماه مه فرانسه و مزه کردن دوباره ی لذت دیدن دریمرز با یادآوری های هر از گاهِ خواهران کم یاب-سلام آقای الدفشن- از این فیلم؛ خب من که یه دونه فراخم اما کپی رایتمو واگذار می کنم یکی بیاد از هوش مندی ِبرتولوچی جان در هجو جریانات مربوط به سینما تک توی سکانس های ابتدایی دریمرز بنویسه که ته تضادِ روشنفکری اروپایی و بعضن امریکایی بود.

اون همه آدم چپ گرای گنده جمع شدن دور هم و امضا و بیانیه و اعتراض به دولتی کردن یه سینمای خصوصی. یعنی یه موقعیت عجیب پشتک واروانه.

حالا اون هیچی، تهش جریان رو یه کمپانی پخش فیلم امریکایی با تهدید به پخش نکردن فیلم های فرانسوی تو امریکا و همین جور رییس معظم کمپانی شل به سفارش همسر فیلم بین گرامی که دوست آقای لانگلوا بود جمع کرد. یعنی که سرمایه داری سینما تک رو نجات داد نه روشنفکری.

چرا باید این دنیای ساده را از او دریغ کنم؟ بگذار فکر کند من به عروسی دختر خواهرش در فلان سالن در رودهن حسودی ام می شود یا دلم می خواهد یا رومیزی قلاب بافی شده مثل مال او داشته باشم. چیزی که از من کم نمی‌شود...

لوا

درسته که در نهایت خواب آلودگی سر بر سینه ی آقای فیل با صدای کم که فامیل های اتاق بغلی خوابیده بیدار نشن دیدمش و به همین خاطر تشخیص دیالوگ ها منحصر به زیرنویس فیلم بود و زیرنویس هم چیزی بود در حد حداکثر آشغال و تازه نورا جونز دوست ندارم هم، اما دوس داشتمش. تصاویرش رو دوست داشتم در واقع. کار داریوش خنجی رو هم و تازه اون همه جود لاو جان و ریچل وایس و خود جریان فیلم که از دید من سفر و آدم های جدید بود و فراموشی. یه جور از بین بردن اندوه و خشم درونی... اون روبه رو شدن آخری با اتاق قدیمی رو می فهمیدمش. همممم... خب اصلن نمی تونم توضیح بدم بهتره خودمو خسته نکنم.


منتها من نفهمیدم چرا توی یکی از سکانس ها از موسیقی محشر خاطرات موتورسیکلت استفاده شده بود؟
پ.ن: دوست نداشتن نورا جونز بیشتر از همه واسه اینه که یک ترک از کارهاشو که بشنوی انگار همه رو شنیدی. اون تکرار مکررات موزیک هاش منو خسته می کنه.

14.5.08
عاشق دست فروشای این شهرم. عاشق بساط پهن کردنشون. عاشق زنبیل های حصیری که توش تخم مرغ های محلی می ذارن و ماهی و دسته های سبزی. عاشق زن های دست فروش ِچادر رنگی به کمر. عاشق رو چهارپایه نشستناشون به انتظار مشتری. عاشق لهجه هایی که به زور می فهممشون.

یاد بعضی نفرات...

یاد بعضی نفرات
روشنم می دارد.
اعتصام یوسف*
حسن رشدیه.**


قوتم می بخشد،
راه می اندازد،
و اجاق ِکهن ِسردِ سرایم
گرم می آید از گرمی ِعالی ِدم شان.


نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است.
وقت هر دل تنگی
سوی شان دارم دست
جراتم می بخشد
روشنم می دارد.


نیما یوشیج

*یوسف اعتصام آشتیانی از نویسندگان و مترجمان مشهور آغاز این قرن است. وی پدر پروین اعتصامی است.
**حسن رشدیه از نخستین موسسان مدارس جدید در تبریز، تهران و نخستین مولفان کتاب های درسی در ایران است.

از "نامه ی کانون نویسندگان ایران". شماره ی یک. تهران 1358

شعره رو دوست داشتم. بقیه شو نمی دونستم. فقط می دونستم شاعرش نیماست. تو شماره ی اول ِ"نامه ی کانون نویسنده گان ایران"* پیداش کردم.

* شعله چندتایی شونو داره.

12.5.08
دوتا دوست دارم که برحسب اتفاق خواهرن.
این قدر پر از محبت و مهربونی اند که گاهی فکر می کنم واقعی نیستن.

خواهر بزرگ وبلاگ داره :ی

10.5.08
آدم جای خوب که می ره بهش تلفن های خوب می شه...

آقاجان یعنی چی تو زیرسیگاری دستمال کاغذی می ندازین. زیر سیگاری حرمت داره. مث ناموس آدم می مونه.

حالا فک کن این وسط یه آدم بی ربطی بخواد یه چیزایی بدونه...
و هی ازتون سوالای بی سر و ته بپرسه...
و دم به دقیقه هم تعجب کنه و با جیغ جیغ بگه ای وای چراااا؟...


پ.ن:لاااغر بیا این پست رو جمع کن.

نشستن پشت میز مدیرعامل، در دفتری که طبقه ی سیزدهم یه برجه با دیوارهای شیشه ای ِبی پرده، در حالی که یکی از کالکشن های محبوب پخش می شه و بخار چایی های پشت سر هم قاطی می شه با دودِ این بار سفیدِ سیگارها، و آقای مدیرعاملی که آشنایی ه نام ناپذیر و روی مبل روبه رویی نشسته و واسه توضیح حس های خودش جمله هایی می گه که توضیح حس های منه و هربار از شنیدنشون جا می خورم... همه ی این ها عصری رو می سازه که طعمش تا مدت ها باقی می مونه. مثل طعم ملس یه شیشه شراب فرانسوی که ریخته شده در بطری آب معدنی.

9.5.08
سلام سلام نیوشا













Jag saknar dig :D
+


copyright: Photo By Kiana

just test-tar :D

این یه دونه بلاگر درفت هست که به پیشنهاد نیوشا امتحان می شه و بهش گفتم یک ساعت دیگه که من خوابم بیدار باشه اینو پابلیش کنه.

سخت ترین قسمت رابطه ی من و آقای فیل اون روزای اول جدایی است. حتی آخرای جدایی هم نه و حتی جدایی هم نه و حتی خداحافظی هم نه و حتی اون غریبه شدن یک ساعت اول تازه هم دیگه رو بعد مدتی دیدن هم نه... سخت ترین قسمت روزای اول جدایی است.
هر چقدرم موفق شی ذهنت و دلت رو گول بزنی، تنت اما گول نمی خوره.

از یه قفسه ی چوبی قدیمی، داخل یه مغازه ی کوچیک قدیمی که وسط یه خیابون قدیمی پیداش کردم، یه دفتر مخش ممدرضا نعمت زاده خریدم. ام پ چهار جان کمکم می کنه تا مشخاشو توش بنویسیم.

بد نيست آدم ها پیش از دعوت سایرین به هوش مندی، كمی از وقاحت خود کم کرده و پیش از شکر خوردن آب دم دستشان بگذارند. اگر آب دم دست نبود می توانند پس از استعمال شکر از چنته استفاده کنند. در هر صورت انسان بهتر است قبل از آن که دهن بقیه را باز کند؛ خودش رویش کم شود. چون امکانش هست ای میل های چندماه پیشش که حاوی همین عبارات مورد بحث بود نیز حتی این جا گذاشته شود.

در همین زمینه قدیمی ها گفته اند که احترام امامزاده را متولی نگه می دارد و بنده امیدوارم این جملات این بار به قدر کافی روشن باشد.

با تشکر
"نازلی ی ی"

7.5.08
درسته که من سفرم -سلام آیدا- اما دلیل نمی شه که به فرامین و رهنمودهای آقا گوش نکنم. در همین راستا به عنوان مسئول مالی تی ای تیم, این عنوان رو به رییس سنی مون تقدیم می کنم:



سر شکوفا نوآور

جمله ی کلیدی:
نوآوری و شکوفایی از ریاست بهتر است.


پ.ن: ادامه ی نو آوری ها و شکوفایی ها توسط اقای بوکوفسکی اعلام خواهد شد. یحتمل طی روزهای آتی.

1.5.08



این؛ تنها ته مونده ی حس های قوی ه اون روزاست. ته مونده ای که حالا قوی تر از همه ی اون هاست.

p.s: full album on torrent.

بعضی آدما مث آی پاد می مونن. کلی پول بالاش می دی و بعد می فهمی صرفن پول ظاهرشو دادی و هیچ غلطی نمی کنه و فقط ادعاش می شه.