سهچهارساله تو بازار وکیل یه دوست پاکستانی دارم. جای مشخصی نداره. یه وقتهایی این ور بازاره، یه وقتهای اون ور. چندماهی پراکنده ایرانه در سال و جنسهایی که از پاکستان میآره رو میفروشه و سفارش جدید میگیره. بعد با پولی که "دستش رو گرفته" میره اروپا. خانوادهاش انگلیس زندگی میکنن و محلهشون "خیلی شبیه ولایات پدریه". پولش که تموم شد برمیگرده "پاکیستان" و جنس میآره ایران. این وسط اگه کسی سفارشی از اروپا داشته باشه هم براش میآره یا از همونجا پست میکنه یا میده دست " مسافیر". از دور که منو میبینه چشماش برق ِیه آشنای قدیمی رو میزنه و بعد از احوالپرسیهای معمول، خورده ریزهایی که اون پشتا قایم کرده رو نشونم میده. هیام توضیح میده که این فلانقدره "خانوم جان، اما شما که مشتری هستی" اینقدر یا "اصلن پول نده". خیلی وقتا میشه واسه اینکه چیزی از بازار خریدم و قبلش نیومدم سراغش تا واسم تخفیف بگیره، از دستم شاکی میشه. سر این امپچهاری که پارسال خریدم هم کلی دعوام کرد که جای اینهمه پولی که ریختی دور میگفتی من "میآوردم از پاکیستان، چهلپنجاه تومان".
یکی از معدود آدمهاییه که وقتی چندماه نیست، دلم واسش تنگ میشه.
31 mars 2008
خب گوشوارههاش خیلی خوشگل بود، مجبور شدم دوازده جفت بخرم.
من و راجر واترز رفتیم پیادهرویه طولانی مدت، همون خیابونایی که من دوست دارم و وقتی مغازههاش تعطیلن خود آرامش قدیمان و بویی رو میدن که از بچهگی توی مشامم مونده و نمیدونم یادگاریه کدوم حس و خاطرهاست؛ و وقتی مغازهها بازن، خود زندگیه. زندگی صاف و یهدست با یه عالمه بو.
باطری راجر واترز نیم ساعت زودتر تموم شد. نسبت به سنش خوب مقاومت کرد.
باطری راجر واترز نیم ساعت زودتر تموم شد. نسبت به سنش خوب مقاومت کرد.
30 mars 2008
معنی اون پست مهران مدیری این نیست که من از اصلاحطلبای مورد بحث حمایت میکنم-گرچه اون برنامه و تصمیم برادران صدا و سیما رو برای تمسخر کسانی که رسانهای به قدرت رسانهی "ملی" ندارن قابل توجیه نمیدونم-، معنی اون پست اینه که مهران مدیری آدمی نیست که جایی بخوابه که آب زیرش بره.
همهاش از مالهالنددرایو دیدن این آقاهه شروع شد.
بعد رفتم سر کتابخونه اولین کتابی که پرید وسط نادیا بود.
بعدش اتفاقی با بابا حرف سگآندلسی شد.
چند ساعت بعد، بامداد از سالواتور دالی حرف زد.
بعدازظهر از جلوی تلویزیون رد شدم دیدم مری پاپینزه. دیشبش خوابشو دیده بودم و دلم خواسته بودش.
شخصیتفرهنگی عصری یهو شروع کرد لیریک آریزونا دریم رو خوندن.
شب خواب دیدم منو یلداهه ماهی شدیم و داریم به هم میگیم کاش به حرف حمیدرضا گوش کنن و ولمون کنن تو دریاچهای جایی و هی به الیزه فحش میدیم.
از خواب میپرم و میبینم نیوشا ایمیل داده که میخواسته دوتا ماهی بخره اسماشون رو بذاره یلداهه و نازلی.
بعد رفتم سر کتابخونه اولین کتابی که پرید وسط نادیا بود.
بعدش اتفاقی با بابا حرف سگآندلسی شد.
چند ساعت بعد، بامداد از سالواتور دالی حرف زد.
بعدازظهر از جلوی تلویزیون رد شدم دیدم مری پاپینزه. دیشبش خوابشو دیده بودم و دلم خواسته بودش.
شخصیتفرهنگی عصری یهو شروع کرد لیریک آریزونا دریم رو خوندن.
شب خواب دیدم منو یلداهه ماهی شدیم و داریم به هم میگیم کاش به حرف حمیدرضا گوش کنن و ولمون کنن تو دریاچهای جایی و هی به الیزه فحش میدیم.
از خواب میپرم و میبینم نیوشا ایمیل داده که میخواسته دوتا ماهی بخره اسماشون رو بذاره یلداهه و نازلی.
29 mars 2008
بعد از مریضی خود آیدابینی و بعدش خود هرمس بینی ِحاد، چشممون به جمال خود اولدفشن بینی روشن شد.
مبارک است.
مبارک است.
امیدوارم به این نکته هم توجه کنید که این مهران مدیری، همون مهران مدیریه که توی یکی از این مجموعههای نودقسمتیش تحصن مجلس ششم رو به سادهانگارانهترین شکل استهزا کرد.
دوستش دارم که نگرانم نمیشه، که هی زنگ نمیزنه بگه رسیدی؟ رفتی؟ راحت بودی؟ که یک روزم گوشیم خاموش باشه و نباشم، از رو وبلاگم میفهمه زندهام و همین واسش کافیه.
دوستش دارم که همهچیزش به موقع است. که میدونه چیا واسم مهمه و چیا نه. از چی میخوام حرف بزنم و از چی نه...
دوستش دارم که بلده از من حرف بکشه، که ابهامآمیزترین جملههامو میفهمه و از یه جملهی ساده دوهزارتا معنیه ابلهانه در نمیآره، که قبل اینکه دچار سوءتفاهم بشه میپرسه.
دوستش دارم که ادعاهای دهنپر کن نداره، که اینقدر اعتماد به نفس داره که خودشو با کسی مقایسه نکنه.
دوستش دارم که هیچ قول و تعهد و اطمینان و گارانتیای نمیخواد. که وقتی میگم وفاداری صفت سگه اخماش نمیره تو هم و اوقاتش تلخ نمیشه.
دوستش دارم که دوست داشتنش مجوز این نیست که تو زندگیم دخالت کنه.
دوستش دارم که اگه بخوام میتونم همهچی رو، همهی همه چی رو واسش تعریف کنم.
دوستش دارم که میگه من اون قسمت شخصیتشو دیدم که تا حالا کسی ندیده.
دوستش دارم که شش ماهه دوستم داره.
دوستش دارم که همهچیزش به موقع است. که میدونه چیا واسم مهمه و چیا نه. از چی میخوام حرف بزنم و از چی نه...
دوستش دارم که بلده از من حرف بکشه، که ابهامآمیزترین جملههامو میفهمه و از یه جملهی ساده دوهزارتا معنیه ابلهانه در نمیآره، که قبل اینکه دچار سوءتفاهم بشه میپرسه.
دوستش دارم که ادعاهای دهنپر کن نداره، که اینقدر اعتماد به نفس داره که خودشو با کسی مقایسه نکنه.
دوستش دارم که هیچ قول و تعهد و اطمینان و گارانتیای نمیخواد. که وقتی میگم وفاداری صفت سگه اخماش نمیره تو هم و اوقاتش تلخ نمیشه.
دوستش دارم که دوست داشتنش مجوز این نیست که تو زندگیم دخالت کنه.
دوستش دارم که اگه بخوام میتونم همهچی رو، همهی همه چی رو واسش تعریف کنم.
دوستش دارم که میگه من اون قسمت شخصیتشو دیدم که تا حالا کسی ندیده.
دوستش دارم که شش ماهه دوستم داره.
28 mars 2008
بعد مدتها که هیچ وبلاگی اینقدر واسم جذاب نبود که بخوام بشینم آرشیوشو بخونم-فکر کنم آخریش رکسانا بود-، نیوشا رو پیدا کردم. اما مثکه اون خیلی زودتر منو پیدا کرده.
من عاشق خوندن روزمرههام. یعنی وبلاگایی که مثل خودم مینویسن. در اینکه عاشق نوشتههای خودمم هم که شکی نیست.
توی این آرشیوخونی، گاهی به نوشتههایی برمیخورم که میخکوبم میکنن. نیوشا با سادهترین جملهها و کلمات تصویرهایی ساخته که بدجوری قلقلکم میدن و احساساتیم میکنن وقتی قضیه جالبتر میشه که بدونی نیوشا فقط تا دورهی ابتدایی ایران بوده، گرامر فارسیش خوب نیست، خیلی کلمهها رو بلد نیست و اون وبلاگو راه انداخته واسه بهتر یادگرفتن زبان فارسی.
اینم سهتا نمونه از نوشتههاش:
1.
- بیا زیره پتو ! ببین مامان زیره پتوهه ! نیوشا بیرون بارونه مامان ! بیا ! آقا گرگه پشت در .. بیا
سه بار غصه شنگول منگول رو میگفت .. مامان خوابش میبرد و من میرفتم توی باغ .نه بارون بود نه آقا گرگه
2.
چند تا خیابون اون ور تر خونه من ٬ یه رستوران چینی باز شده
خیلی کوچولو و نقلی ... اون خانومه که دست کش زرد دستش بود
و داشت شیشه پاک میکرد ٬ به من لبخند زد با اون چشمای بادومیش
اخم ها باز شد و لبخند زدم بش ..
3.
امروز یه دنیا خوشحالی رو توی چشمای اون دخترک سه چهار ساله سیاه پوست که موهای وز وزیش رو با روبان صورتی عین جودی ابوت بسته بود ٫ دیدم . باباش واسش یه دونه تفنگ پلاستیکی که آب میریزن توش ٫ خریده بود .. چشمای سیاه و گردش غرق خوشحالی بود . اون برق چشماش ..... تفنگه جدیدش رو به من نشون داد با دستای سیاه وکوچولوش . بدون حتی یه کلمه صحبت باهام با چشماش بهم گفت : تفنگ م رو ببین ٫ نو نو هست . اما هنوز آب توش نیس ...
من عاشق خوندن روزمرههام. یعنی وبلاگایی که مثل خودم مینویسن. در اینکه عاشق نوشتههای خودمم هم که شکی نیست.
توی این آرشیوخونی، گاهی به نوشتههایی برمیخورم که میخکوبم میکنن. نیوشا با سادهترین جملهها و کلمات تصویرهایی ساخته که بدجوری قلقلکم میدن و احساساتیم میکنن وقتی قضیه جالبتر میشه که بدونی نیوشا فقط تا دورهی ابتدایی ایران بوده، گرامر فارسیش خوب نیست، خیلی کلمهها رو بلد نیست و اون وبلاگو راه انداخته واسه بهتر یادگرفتن زبان فارسی.
اینم سهتا نمونه از نوشتههاش:
1.
- بیا زیره پتو ! ببین مامان زیره پتوهه ! نیوشا بیرون بارونه مامان ! بیا ! آقا گرگه پشت در .. بیا
سه بار غصه شنگول منگول رو میگفت .. مامان خوابش میبرد و من میرفتم توی باغ .نه بارون بود نه آقا گرگه
2.
چند تا خیابون اون ور تر خونه من ٬ یه رستوران چینی باز شده
خیلی کوچولو و نقلی ... اون خانومه که دست کش زرد دستش بود
و داشت شیشه پاک میکرد ٬ به من لبخند زد با اون چشمای بادومیش
اخم ها باز شد و لبخند زدم بش ..
3.
امروز یه دنیا خوشحالی رو توی چشمای اون دخترک سه چهار ساله سیاه پوست که موهای وز وزیش رو با روبان صورتی عین جودی ابوت بسته بود ٫ دیدم . باباش واسش یه دونه تفنگ پلاستیکی که آب میریزن توش ٫ خریده بود .. چشمای سیاه و گردش غرق خوشحالی بود . اون برق چشماش ..... تفنگه جدیدش رو به من نشون داد با دستای سیاه وکوچولوش . بدون حتی یه کلمه صحبت باهام با چشماش بهم گفت : تفنگ م رو ببین ٫ نو نو هست . اما هنوز آب توش نیس ...
27 mars 2008
این که من بشینم واسه یکی بارتون فینک و آمیلی و بازگشت رو رایت کنم، معنیش فقط یه چیزه. طرف عزیزه، اونم زیاد.
من طاقت میآرم... من نمیخوابم... من بعدازظهر با آقا بیاحساسه و یلداهه و آقای موزیک و دخترووو و شخصیت فرهنگی و خواهره قرار دارم. من میتونم... من موفق میشم... Zzzzzzz
درسته که مجلهی هفت توقیف و اینا شده، اما این دلیل نمیشه من نگم که یه داستان از رومن گاری داشت شمارهی آخرش به اسم نامه به یک فیل :ي
for Basto
هی ایمیلت جلو چِشَمه این چند روز. مخصوصن وقتی تنهایی سیگار میکشم.
یکی از همون وابستگیهایی که نمیتونم ولش کنم سیگاره... یکیش هم وبلاگمه. یه زمانی فکر میکردم کتابهام هم هستن. بعد دیدم که نه. راحت میتونم ببخشمشون. شاید چون ذات کتاب خونده شدنه به نظرم، نه جمع شدن.
خب سیگارمو میتونم ول کنم شاید یه روز. گرچه الان بهش وابسته ام. شاید، شاید وقتی که ذهنم پسش بزنه. اما اینهم هست که چیزهایی که الان دارم میگم بهشون وابستگی ندارم رو ذهنم پس نزده. وبلاگمو نمیتونم ول کنم. یا شاید بهتره بگم نمیدونم تحت چه شرایطی ممکنه ولش کنم. البته یهمدت که خوانندههاش میرن بالای روزی پونصدتا قاطی میکنم، بعد که کمتر مینویسم و اونام کم میشن، خب باز دلم می خوادش. بعد همین ناازلییی رو هم دوست دارم نه این که برم یه جای دیگه. گرچه این قدر تابلوام که هرجای دیگه هم بنویسم باز معلومه منم. مگه این که لحنم رو عوض کنم. این لحن عوض کردنه بعضی وقتا لازمه. مخصوصن وقتی میخوایی چیزی رو که بهت خیلی ربط داره ول کنی. اما در نهایت خودت می دونی که الان صرفن لحنت عوض شده، اونم موقت...
لحن ماها عدم وابستگیه. از وابستگی میترسیم که شاید به قول تو یه واکنشه. واکنش از روی اجبار. نه بهتره بگم ترس. یحیی یه روز واسم از ترسی حرف زد که منجر به بلوغ می شه. عدم وابستگی به نظرم یه جور بلوغه.
خب بعضی چیزها خیلی بهت ربط دارن، گیرم یه مدت هم گذاشتیشون کنار و تموم شد ولی اون تهمهها هستن و باقی میمونن. نمیدونم عادت رو هم میشه همون وابستگی تعبیر کرد؟ یا اسم وابستگی رو گذاشت عادت؟ اگه بشه، ما از عادت گریزانیم. عادت چیز بدی نیست، اما ما عادت کردن رو یاد نگرفتیم. اون جایی که بلکفیلدِ مرحوم رزومهی گذشتهاش رو میده، کدوممون نمیتونیم خودمون رو توش ببینیم؟ به چیزی عادت نکردیم ماها. چون شرایطی نبود که به چیزی عادت کنی. همهچیز موقتی بود. همهی چیزهای خوب موقتی بودن. به بدی عادت کردن هم ترسناکه...
اینا همهاش افکارین که با اون دود آبیرنگ بالا میرن و محو میشن. اما تو میدونی که همهی حرفم میتونه همین باشه.
ماها یاد گرفتیم دلبسته بشیم، اما وابسته نه.
و من به نشانهها ایمان دارم.
هی ایمیلت جلو چِشَمه این چند روز. مخصوصن وقتی تنهایی سیگار میکشم.
یکی از همون وابستگیهایی که نمیتونم ولش کنم سیگاره... یکیش هم وبلاگمه. یه زمانی فکر میکردم کتابهام هم هستن. بعد دیدم که نه. راحت میتونم ببخشمشون. شاید چون ذات کتاب خونده شدنه به نظرم، نه جمع شدن.
خب سیگارمو میتونم ول کنم شاید یه روز. گرچه الان بهش وابسته ام. شاید، شاید وقتی که ذهنم پسش بزنه. اما اینهم هست که چیزهایی که الان دارم میگم بهشون وابستگی ندارم رو ذهنم پس نزده. وبلاگمو نمیتونم ول کنم. یا شاید بهتره بگم نمیدونم تحت چه شرایطی ممکنه ولش کنم. البته یهمدت که خوانندههاش میرن بالای روزی پونصدتا قاطی میکنم، بعد که کمتر مینویسم و اونام کم میشن، خب باز دلم می خوادش. بعد همین ناازلییی رو هم دوست دارم نه این که برم یه جای دیگه. گرچه این قدر تابلوام که هرجای دیگه هم بنویسم باز معلومه منم. مگه این که لحنم رو عوض کنم. این لحن عوض کردنه بعضی وقتا لازمه. مخصوصن وقتی میخوایی چیزی رو که بهت خیلی ربط داره ول کنی. اما در نهایت خودت می دونی که الان صرفن لحنت عوض شده، اونم موقت...
لحن ماها عدم وابستگیه. از وابستگی میترسیم که شاید به قول تو یه واکنشه. واکنش از روی اجبار. نه بهتره بگم ترس. یحیی یه روز واسم از ترسی حرف زد که منجر به بلوغ می شه. عدم وابستگی به نظرم یه جور بلوغه.
خب بعضی چیزها خیلی بهت ربط دارن، گیرم یه مدت هم گذاشتیشون کنار و تموم شد ولی اون تهمهها هستن و باقی میمونن. نمیدونم عادت رو هم میشه همون وابستگی تعبیر کرد؟ یا اسم وابستگی رو گذاشت عادت؟ اگه بشه، ما از عادت گریزانیم. عادت چیز بدی نیست، اما ما عادت کردن رو یاد نگرفتیم. اون جایی که بلکفیلدِ مرحوم رزومهی گذشتهاش رو میده، کدوممون نمیتونیم خودمون رو توش ببینیم؟ به چیزی عادت نکردیم ماها. چون شرایطی نبود که به چیزی عادت کنی. همهچیز موقتی بود. همهی چیزهای خوب موقتی بودن. به بدی عادت کردن هم ترسناکه...
اینا همهاش افکارین که با اون دود آبیرنگ بالا میرن و محو میشن. اما تو میدونی که همهی حرفم میتونه همین باشه.
ماها یاد گرفتیم دلبسته بشیم، اما وابسته نه.
و من به نشانهها ایمان دارم.
هههههه :ي
داشتم پروفایل سیصدوشصتم رو نگاه میکردم، دیدم نوشته Member since May 2005. اوهههه. یعنی سهسال گذشته؟ چه عجیب.
تا اونجایی که یادمه اونوقتا دعوت نامه میخواست. ولی کلن هیچوقت جای آنچنان جذابی نبود واسم. گرچه عکس خیلی از وبلاگنویسان محترم رو اونجا دیدم. امیدوارم به سیصدوشصت بازان محترم برنخوره منتها یهجور چیپی خاصی داره که البته در این فیلتربازار این روزها همینم غنمیته. به همین ساعت عزیز قسم که زدم به تخته که این یکی هم فیلتر نشه.
یکی از خواص حکومت دیکتاتوری، ترس از اجتماعات غیردولتیه ملت عزیزه.
داشتم پروفایل سیصدوشصتم رو نگاه میکردم، دیدم نوشته Member since May 2005. اوهههه. یعنی سهسال گذشته؟ چه عجیب.
تا اونجایی که یادمه اونوقتا دعوت نامه میخواست. ولی کلن هیچوقت جای آنچنان جذابی نبود واسم. گرچه عکس خیلی از وبلاگنویسان محترم رو اونجا دیدم. امیدوارم به سیصدوشصت بازان محترم برنخوره منتها یهجور چیپی خاصی داره که البته در این فیلتربازار این روزها همینم غنمیته. به همین ساعت عزیز قسم که زدم به تخته که این یکی هم فیلتر نشه.
یکی از خواص حکومت دیکتاتوری، ترس از اجتماعات غیردولتیه ملت عزیزه.
یه قوطی سیگار کادو گرفتم که روش عکس الویس پریلسی داره.
26 mars 2008
دلمان عجیب برای نوشتههای عمه دیسنی تنگ شده. دنیای مجازی جدن بیوجودش چیزی کم دارد.
یادمان میآید در سنههاي ماضی یک بازی اختراع کرده بودیم با یلداهه، به این شکل که از یک چیزی- شما فرض بگیرید پتوی چهارصد تکهای که یک تکهاش قرمز است مثلن- بنویسیم به حالت تعریف، بعد منتظر شویم عمه دیسنی به آن واکنش پستی نشان دهد. در این مایه ها که سالهاست عاشق پتوهای چهارصدتکه با یک تکهی قرمز است. حداکثر مدت زمان واکنش هم آنجور که محاسبه کرده بودیم سه روز بود. یک بازی هیجانانگیز دیگر هم بود به نام به کی لینک بدم. اینشکلی که امروز قرار میگذاشتیم یک بختبرگشتهای را انتخاب کنیم برای اینکه عمه دیسنی کامنت بارانش کند و به آن بختبرگشته لینک میدادیم. مدت زمان اثر کردن این یکی اما در حد چند ساعت بود.
همینجور دارد پشت سر هم یادمان میآید بازیهای آن وقتها و خندهمان میگیرد. نامردهایی بودیم خداییش. حالا شاید بقیهاش را در فرصتهای بعدی نوشتیم. گرچه عمه دیسنی چند روز دیگر از سفر میآید و دلتنگیمان رفع میشود.
ما آن اوایل -یا حالا خودمانیم دیگر، تا همین چندماه پیش- اهمیتی به عمه دیسنی نمیدادیم. حتی از ایشان خوشمان هم نمیآمد و اگر جایی بودند سعی میکردیم نرویم -خوشبختانه این حس کاملن دوطرفه بود- منتها الان حسرت آن وقتها را میخوریم که چه لحظات لذتبخشی را بیهوده از دست دادهایم. ولی ایمان آوردیم یکجورهایی به یلداهه. جنس شناس خوبی است لامصب. میخاریمت.
-سلام آقای مارانا-
یادمان میآید در سنههاي ماضی یک بازی اختراع کرده بودیم با یلداهه، به این شکل که از یک چیزی- شما فرض بگیرید پتوی چهارصد تکهای که یک تکهاش قرمز است مثلن- بنویسیم به حالت تعریف، بعد منتظر شویم عمه دیسنی به آن واکنش پستی نشان دهد. در این مایه ها که سالهاست عاشق پتوهای چهارصدتکه با یک تکهی قرمز است. حداکثر مدت زمان واکنش هم آنجور که محاسبه کرده بودیم سه روز بود. یک بازی هیجانانگیز دیگر هم بود به نام به کی لینک بدم. اینشکلی که امروز قرار میگذاشتیم یک بختبرگشتهای را انتخاب کنیم برای اینکه عمه دیسنی کامنت بارانش کند و به آن بختبرگشته لینک میدادیم. مدت زمان اثر کردن این یکی اما در حد چند ساعت بود.
همینجور دارد پشت سر هم یادمان میآید بازیهای آن وقتها و خندهمان میگیرد. نامردهایی بودیم خداییش. حالا شاید بقیهاش را در فرصتهای بعدی نوشتیم. گرچه عمه دیسنی چند روز دیگر از سفر میآید و دلتنگیمان رفع میشود.
ما آن اوایل -یا حالا خودمانیم دیگر، تا همین چندماه پیش- اهمیتی به عمه دیسنی نمیدادیم. حتی از ایشان خوشمان هم نمیآمد و اگر جایی بودند سعی میکردیم نرویم -خوشبختانه این حس کاملن دوطرفه بود- منتها الان حسرت آن وقتها را میخوریم که چه لحظات لذتبخشی را بیهوده از دست دادهایم. ولی ایمان آوردیم یکجورهایی به یلداهه. جنس شناس خوبی است لامصب. میخاریمت.
-سلام آقای مارانا-
از کلیوقت قبل با نفسم مبارزه کرده بودم و از جلوی مغازههه رد نشده بودم. با اینکه خیلی سخت بود و مخصوصن تو روزهای اخیر هی مسیرم اونوری میشد، تا نزدیکش میرسیدم میرفتم اون ور خیابون که ویترینش رو نبینم. واسه همینم بود که نفهمیده بودم تغییرات اساسی کرده و از اون مغازهی با در کوچولو که پشتش یه دنیاست، شده یه مغازهی بزرگ سهطبقه و با یلداهه که اتفاقی مسیرمون اون وری شد و رسیدیم بهش نشناختمش و حتی به ویترینش هم نگاه نکردم، تا یلداهه گفت مغازههه رو... چه عوض شده. و در همین لحظه بود که چشم افتاد به اون ویترین غیرقابل چشمپوشی. افکارپلید رو فراری دادم و گفتم بریم. رفتیم. بعد که آقای کتابفروش در کمال ناامیدی یه جلد از پینوکیو آدمک چوبی به ترجمهی صادق چوبک- گیرم با حروفچینی جدید- ته بساطش داشت، دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و به یلداهه گفتم بریم اون مغازههه...
این شد که مجبور شدم -سلام آقای مارانا- صاحب یه آلاستار جدید بشم. میفهمید که؟
پ.ن1: آقای صاحب مغازه بعد که دید هرچی مدل بهم پیشنهاد میده رو ازش خریدم قبلن، پرید کاتالوگه رو آورد گفت اینو اینو تا حالا نیاوردم، میخوایی؟ منم که معتاد دیگه. گفتم اوهوم. بعد که رفتم پای صندوق، یه عالمه تخفبفِ من باب مشتری ِثابت بودن داد و یهجوری نگام میکرد انگار تضمین فروششم :ي
گفتم پس از اون صورتیه سایز بزرگشو مییارین؟ گفت آرههههههه، بعدِ تعطیلات... بیاییها :ي
پ.ن2: خب بعد از این آلمانه، پرچم سوییس-سلام نیوشا- رو هم که بخرم، کلکسیون پرچمها کامل میشه.
پ.ن3: خانوم مسئول فروش، وقتی یلداهه به من گفت "دویستمین -حالا یه چیزی گفت- آلاستار زندگیت مبارک"، برگشته میگه "چطوری میتونی؟ من همین یهجفتو هم به زور از اینجا برداشتم." بعضیها واقعن جنبهی در نعمت غلت زدنو ندارنا.
این شد که مجبور شدم -سلام آقای مارانا- صاحب یه آلاستار جدید بشم. میفهمید که؟
پ.ن1: آقای صاحب مغازه بعد که دید هرچی مدل بهم پیشنهاد میده رو ازش خریدم قبلن، پرید کاتالوگه رو آورد گفت اینو اینو تا حالا نیاوردم، میخوایی؟ منم که معتاد دیگه. گفتم اوهوم. بعد که رفتم پای صندوق، یه عالمه تخفبفِ من باب مشتری ِثابت بودن داد و یهجوری نگام میکرد انگار تضمین فروششم :ي
گفتم پس از اون صورتیه سایز بزرگشو مییارین؟ گفت آرههههههه، بعدِ تعطیلات... بیاییها :ي
پ.ن2: خب بعد از این آلمانه، پرچم سوییس-سلام نیوشا- رو هم که بخرم، کلکسیون پرچمها کامل میشه.
پ.ن3: خانوم مسئول فروش، وقتی یلداهه به من گفت "دویستمین -حالا یه چیزی گفت- آلاستار زندگیت مبارک"، برگشته میگه "چطوری میتونی؟ من همین یهجفتو هم به زور از اینجا برداشتم." بعضیها واقعن جنبهی در نعمت غلت زدنو ندارنا.
25 mars 2008
من توی کامنتگذاشتن خیلیخیلی تنبلم.
تنبل بودم و هستم. حتی بیشتر از لینک دادن.
اما سعی میکنم توی ایمیل جواب دادن زرنگ باشم.
مخصوصن وقتی کسی سوالی پرسیده یا چیزی ازم خواسته.
همینجور محض یهچیزی گفتن.
تنبل بودم و هستم. حتی بیشتر از لینک دادن.
اما سعی میکنم توی ایمیل جواب دادن زرنگ باشم.
مخصوصن وقتی کسی سوالی پرسیده یا چیزی ازم خواسته.
همینجور محض یهچیزی گفتن.
24 mars 2008
کیارسمتی کارگردان ِ بزرگ- در بزرگ بودنش اصلن بحثی ندارم و فکر میکنم این نفرتی که بعضیها ازش دارن هیچ پشتوانهی منطقیای نداره و ریشهاش حسادتآمیزه - داشتم میگفتم، کیارستمی کارگردان مورد علاقهی من نیست. "دفتر مخش ممدرضا نعمتزاده" رو همون بچهگی دیدم که از تلویزیون پخش شد و بعد "زیردرختان زیتون" و "کلوزآپ"- که به نظرم بهترین کاراش بودن- و "طعم گیلاس" که میشد بهتر باشه و "ABC آفریقا" که صرفن فیلم عجیبغریبیه و "ده" که بهنظرم زیادی متظاهرانه بود -گرچه خلاقیت کارگردان به شدت خودشو به رخ میکشید- و تا جایی که ذهنم یاری میکنه همین.بلیطها رو حتمن خیلیها دیدن، منتها من چند روز پیش دیدمش. چون نسخهی زیرنویس فارسیدارش تازه به دستم رسیده- زبان فیلم ایتالیاییه.
اول درمورد فیلم بگم که بهترین فیلم اپیزودیکِ ساختهی چند کارگردانه که تا الان دیدم. بهترین اپیزودیک ساختهی یک کارگردان هم واسه من اول "نه زندگی"ه آقای گارسیاست - ایشون پسر آقای گارسیا مارکز هستن در ضمن- و بعد "همهی آن چیزهایی که همیشه میخواستید در مورد فیلتر شدن بدانید و میترسیدید بپرسید" وودی آلن.
شیوهی جدا شدن اپیزودها از هم -توقف قطار در ایستگاه- عالیه و مثل شُکی که بقیهی اپیزودیکها به آدم میدن، باعث قطع ارتباط ببینده با فیلم نمیشه. همینطور امتداد شخصیتها در اپیزودهای مختلف حتی در حد یک عبور کوتاه. اینجوریه که با همون عبور کوتاه ورود شخصیتها به داستان زمینهچینی میشه و خیلی وقتها- علیالخصوص در مورد خانوادهی مهاجر آلبانیایی- باعث همدلی بیننده. بازیها نسبتن در یه سطح و خوب هستن و گرچه اپیزودها همه در یکسطح نیستن- مخصوصن کار المی که به نظرم ضعیفترینه- اما این به یکدستیه فیلم لطمهای نزده و میشه با کمی اغماض همهی فیلم رو کار یکنفر دونست، درعین حال که هرکدوم مستقلن یک فیلم کوتاه خوب هستن.
در مورد اپیزود اول و سوم حرفی نمیزنم و میرم سروقت ادامهی مقدمه. یعنی اپیزود آقای بزرگ.
این یکی از بهترین فیلم کوتاههاییه که دیدم. ببینین نمیخوام احساسات رقیق ناسیونالیستی به خوردتون بدم، ولی دفعهی سوم در زندگیم بود که از اینکه کار یه ایرانی رو میبینم ته دلم قند آب میشد. بار اول مربوط به آقای سرمهای بود و دومی فیلمبرداریهای داریوش خنجی. این اپیزود یک ثانیه کم و زیاد نداره. همهچیز حساب شده و با پیشزمینه است گرچه اصل برغافلگیره و شک نکنید که غافلگیر هم میشید اما غافلگیری بدون آمادگی یا غیرعادی نیست، همینه که احساس رودست خوردن، یا سرکار بودن بهتون دست نمیده. از میزانسن، نور و فیلمبرداری و صدابرداری خوبش که بگذریم، بازیهاعالیاند. مخصوصن اون خانوم مسن و خب آقای خوشقیافه طبیعتن. شخصیتپردازی اونقدر حساب شده و با کوچکترین واکنشها و جملههاست که میتونی سالها بعد و قبل آدمها رو هم در ذهنت بسازی. یک سکانس محشر و کلیدی هم داره این اپیزود که حال اصلیش واسه تماشاگر ایرانیه. ببینید و لذت ببرید خلاصه.
شخصیت فرهنگی معتقد بود این اپیزود کیارستمی رو در کنار کوئنها و لینچ قرار میده و من کاملن باهاش موافقم.
اون: چه قدی هستی تو مگه؟
من: قد کف دست.
اون: قدت چنده یعنی؟
من: صد و شصت.
اون: وای، من همیشه فکر میکردم تو یه آدم گندهی سن بالایی. یعنی از این آدم چاق گنده مهربونا. بعد هی عکساتو که میبینم دچار تناقض حاد میشم.
خب نفر اولی که بهم گفت فکر میکرده من چاقم هم، خانوم هیجانانگیزه بود :ي البته یکبار تصمیم گرفتم چاق بشم که حداقل ببینم چهشکلی میشم، منتها نشد. کلن استعداد چاق شدن رو از دست دادم. گرچه به قول یلداهه معدهام از کف پام شروع میشه.
من: قد کف دست.
اون: قدت چنده یعنی؟
من: صد و شصت.
اون: وای، من همیشه فکر میکردم تو یه آدم گندهی سن بالایی. یعنی از این آدم چاق گنده مهربونا. بعد هی عکساتو که میبینم دچار تناقض حاد میشم.
خب نفر اولی که بهم گفت فکر میکرده من چاقم هم، خانوم هیجانانگیزه بود :ي البته یکبار تصمیم گرفتم چاق بشم که حداقل ببینم چهشکلی میشم، منتها نشد. کلن استعداد چاق شدن رو از دست دادم. گرچه به قول یلداهه معدهام از کف پام شروع میشه.
23 mars 2008
خب، حقیقتش اینه که من دنبال یه راه بودم واسه اینکه به آقای فیل نزدیکتر شم- منظورم از لحاظ مسافته البته :ي- بعد از همهی راههایی که به ذهنم میرسید عاقلانهتر و زود جوابدهتر و عملیتر، این بود که برم دانشگاه. یه رشتهای که هرچی آسونتر و نزدیکتر به خودم، بهتر. این بود که نزدیکترین و عملیترین و زود جوابدهترین کنکور ممکن رو دادم که همانا دانشگاه جامع بود. بعد الان نقاشی قبول شدم، رشت. دانشگاه فرهنگ و هنر. جاش هم خیابان حافظه :ي
اول که کنکورش خیلی مسخره بود. یعنی من که تو این مدت حتی نگاه نکرده بودم که ببینم امتحانش از چیه، انتخاب اولم قبول شدم :ي بعدم خب دیگه آسونترین رشته واسه من همینه. چون گمونم که همهی کتابهاش رو خوندم قبلن.
ولی یه کمی هم دلم واسه محیط درس و دانشگاه و از این قبیل تنگ شده. گرچه گمون نکنم بخوام همیچن چیزی رو ادامه بدم فالشیست جان...
همینا دیگه.
اول که کنکورش خیلی مسخره بود. یعنی من که تو این مدت حتی نگاه نکرده بودم که ببینم امتحانش از چیه، انتخاب اولم قبول شدم :ي بعدم خب دیگه آسونترین رشته واسه من همینه. چون گمونم که همهی کتابهاش رو خوندم قبلن.
ولی یه کمی هم دلم واسه محیط درس و دانشگاه و از این قبیل تنگ شده. گرچه گمون نکنم بخوام همیچن چیزی رو ادامه بدم فالشیست جان...
همینا دیگه.
دیدین چهقدر از رو پست نوشتن و ننوشتنهای آدما تو اینروزا معلومه کی واسش عیده و کی نه؟
پ.ن1: آقا وزنهی وبلاگ نویسا به سمت مشهد سنگین شدهها :ي
پ.ن2: در عوض، ملودین دوستداشتنی اینجاست.
پ.ن1: آقا وزنهی وبلاگ نویسا به سمت مشهد سنگین شدهها :ي
پ.ن2: در عوض، ملودین دوستداشتنی اینجاست.
دخترک درون من امشب مرا دوست ندارد و مدام نق می زند و رو بر می گرداند ازم، که بی رحمانه و برخلاف میل اش آدم هایی هرچند انگشت شمار را از زندگی ام بیرون کرده ام، ولو آدم هایی که بودن شان و فقط گیرنده بودن شان و دوستی های یک طرفه و خودخواهانه شان فقط باعث عذاب و دل شکستن ام بود. دخترک درون ام امشب از من دلگیر است که باعث شده ام "هیچ کس را از قلبم بیرون نخواهم انداخت" را نتواند دیگر بگوید.
[الیزه]
هووووم... دخترک من ولی سرحاله و پرقدرت... خودمم اصلن... منتها یکی درونمه که میگه دیگه بسه.
فکر کن این متنه ترکیب شه با موزیک این پست حسین. چه شود. ممنون آقاهه.
آیلاو آویو. گرچه این موزیکه نسبتن واسه قضاوت در موردش کمه.
[الیزه]
هووووم... دخترک من ولی سرحاله و پرقدرت... خودمم اصلن... منتها یکی درونمه که میگه دیگه بسه.
فکر کن این متنه ترکیب شه با موزیک این پست حسین. چه شود. ممنون آقاهه.
آیلاو آویو. گرچه این موزیکه نسبتن واسه قضاوت در موردش کمه.
شمال آسوده بمان، ما میآییم
اون تصمیم گندهه بود که گفتم دارم جوانبشو میسنجمو اینا و بعضی عناصر معلومالحال و مجهول الهویه فک کرده بودن میخوام شوعر کنم، نسبتن گرفته شده.
مدت زیادی- گمونم یکی دوسال- میرم شمال. شاید دووم نیاوردم و برگشتم... شاید هم موندم. نمیدونم.
پ.ن1: پدر عاشقی بسوزه :ي
پ.ن2: مامانه گفت به دوستات- علیالخصوص یلداهه- نگو، ناراحت میشن.
پ.ن3: از همین الان دلم واسه این شهر دوستداشتنی تنگِ تنگ شده.
پ.ن4: شمال رو دوست دارم.
اون تصمیم گندهه بود که گفتم دارم جوانبشو میسنجمو اینا و بعضی عناصر معلومالحال و مجهول الهویه فک کرده بودن میخوام شوعر کنم، نسبتن گرفته شده.
مدت زیادی- گمونم یکی دوسال- میرم شمال. شاید دووم نیاوردم و برگشتم... شاید هم موندم. نمیدونم.
پ.ن1: پدر عاشقی بسوزه :ي
پ.ن2: مامانه گفت به دوستات- علیالخصوص یلداهه- نگو، ناراحت میشن.
پ.ن3: از همین الان دلم واسه این شهر دوستداشتنی تنگِ تنگ شده.
پ.ن4: شمال رو دوست دارم.
21 mars 2008
There is no pain, you are receding
A distant ship's smoke on the horizon
You are only coming through in waves
Your lips move but I can't hear what you're sayin'
When I was a child I had a fever
My hands felt just like two balloons
Now I've got that feeling once again
I can't explain, you would not understand
This is not how I am
[...]
A distant ship's smoke on the horizon
You are only coming through in waves
Your lips move but I can't hear what you're sayin'
When I was a child I had a fever
My hands felt just like two balloons
Now I've got that feeling once again
I can't explain, you would not understand
This is not how I am
[...]
این متن بدون اون لحن و لهجه و مکثها چــــــــــقدر الکنه.
لامصبه آهنگه... سیگار لازمه. خــــــره.
لامصبه آهنگه... سیگار لازمه. خــــــره.
راوی - وب سایت کتابهای صوتی
نمیدونم اینجا رو دیدن یا نه. چند روزی بود که میخواستم لینکش کنم و فراموش میکردم.
آقای الف در اولین پست نوشتن:
"تقریبا 5 میلیون نفر در ایران قادر به خواندن کتاب نیستند! این 5 میلیون نفر شامل : نابینایان ، کم بینایان ، پیرزن ها و پیرمردهایی که دچار پیرچشمی حاد هستند. پس عدد کمی نیست، حالا این آدمها نگاه اصلی کتاب صوتی متوجه شان است و بعد از آن همه مردم. از بچه هایی که خواندن و نوشتن بلد نیستند بگیرید تا آدمهای بزرگ که شنیدن کتاب را به خواندنش ترجیح می دهند.
ولی زاویه نگاه اصلی من برای راه اندازی کتاب صوتی همان کسانی ست که نعمت بینایی از آنها گرفته شده است. ما حداقل می توانیم بخشی از زکات چشم هایمان را در اختیار این دسته از آدمها بگذاریم. کار بزرگی ست.
اگر در دور و برتان پیرمرد و پیرزن یا نابینا و یا کم بینا دارید، این کتاب ها را برایشان رایت کنید و بدهید گوش کنند، اگر دست یک نابینا را نمی توانید بگیرید، حداقل کمی به زندگی امیدوارش کنید."
گمونم همین بهترین معرفیه.
من صدای خوبی ندارم- در واقع صدام عین بچههاس :ي-، اما تصمیم دارم این کار رو امتحان کنم.
نمیدونم اینجا رو دیدن یا نه. چند روزی بود که میخواستم لینکش کنم و فراموش میکردم.
آقای الف در اولین پست نوشتن:
"تقریبا 5 میلیون نفر در ایران قادر به خواندن کتاب نیستند! این 5 میلیون نفر شامل : نابینایان ، کم بینایان ، پیرزن ها و پیرمردهایی که دچار پیرچشمی حاد هستند. پس عدد کمی نیست، حالا این آدمها نگاه اصلی کتاب صوتی متوجه شان است و بعد از آن همه مردم. از بچه هایی که خواندن و نوشتن بلد نیستند بگیرید تا آدمهای بزرگ که شنیدن کتاب را به خواندنش ترجیح می دهند.
ولی زاویه نگاه اصلی من برای راه اندازی کتاب صوتی همان کسانی ست که نعمت بینایی از آنها گرفته شده است. ما حداقل می توانیم بخشی از زکات چشم هایمان را در اختیار این دسته از آدمها بگذاریم. کار بزرگی ست.
اگر در دور و برتان پیرمرد و پیرزن یا نابینا و یا کم بینا دارید، این کتاب ها را برایشان رایت کنید و بدهید گوش کنند، اگر دست یک نابینا را نمی توانید بگیرید، حداقل کمی به زندگی امیدوارش کنید."
گمونم همین بهترین معرفیه.
من صدای خوبی ندارم- در واقع صدام عین بچههاس :ي-، اما تصمیم دارم این کار رو امتحان کنم.
20 mars 2008
همینجور دو به شک بودم که اساماسها رو هم پاک کنم یا نه؟ تصمیم گرفتم یهبار دیگه بخونمشون بعد فکر کنم بهش.
گوشیه رو برداشتم اساماس جدیده رو بخونم، دیدم کل اینباکسم پاک شده.
نشونه بود، شاید.
گوشیه رو برداشتم اساماس جدیده رو بخونم، دیدم کل اینباکسم پاک شده.
نشونه بود، شاید.
19 mars 2008
این روزها که به رابطههای خاص زندگیم فکر میکنم، ته فکرهام به چندتا آدم معدود میرسم که یکیشون مخلوقه. نمیدونم شروع آشناییه من و مخلوق به کی میرسه. چه تاریخی بود که فهمیدم به وبلاگم لینک داده و متعجب شدم که یه آدم اینقدر متفاوت با من به نوشتههام علاقه داره و کی بود که با هم آشناتر شدیم و به دوستی الان رسیدیم، اما دوستیمون همیشه واسم یکی از رابطههای خوب زندگیم بوده و یکی از متفاوتترینشون.
بعضی چیزها -حسها فکرها، تجربهها- هست که آدم نمیتونه برای کسی توضیح بده. یا توضیح دادنشون سخته، یا ترجیح با توضیح ندادنه. اما بعضی وقتها یک نفر هست که میشه بیترس و واهمه براش از همهی اینها گفت و از واکنش و قضاوتش نترسید. یک نفری که الزامن نزدیکترین و صمیمیترین دوستت نیست. توی تمام این مدت مخلوق برای من همچین دوستی بوده. دوستی که به حرفهای بعضی وقتها عجیب و غریبم سرفرصت گوش داده و هیچقضاوت و نتیجهگیریای نکرده و حتی اگر خواسته نظری بده، ازم پرسیده که نظر میخوام یا نه و مهمتر از همهی اینا، هیچکدوم از گفتههام ادامه پیدا نکرده و بعدها بهش اشاره نشده...
و جدای از همهی اینا، میتونم بیخبر برم و مدتها نباشم، اما وقتی بر میگردم، هیچچیز دستنخورده و حتی لازم نیست به سوال زجرآور کجا بودی این مدت جواب بدم. گفتگو از همون جایی که قطع شده، شروع میشه.
ممنونام، برای دوستی که هستی.
بعضی چیزها -حسها فکرها، تجربهها- هست که آدم نمیتونه برای کسی توضیح بده. یا توضیح دادنشون سخته، یا ترجیح با توضیح ندادنه. اما بعضی وقتها یک نفر هست که میشه بیترس و واهمه براش از همهی اینها گفت و از واکنش و قضاوتش نترسید. یک نفری که الزامن نزدیکترین و صمیمیترین دوستت نیست. توی تمام این مدت مخلوق برای من همچین دوستی بوده. دوستی که به حرفهای بعضی وقتها عجیب و غریبم سرفرصت گوش داده و هیچقضاوت و نتیجهگیریای نکرده و حتی اگر خواسته نظری بده، ازم پرسیده که نظر میخوام یا نه و مهمتر از همهی اینا، هیچکدوم از گفتههام ادامه پیدا نکرده و بعدها بهش اشاره نشده...
و جدای از همهی اینا، میتونم بیخبر برم و مدتها نباشم، اما وقتی بر میگردم، هیچچیز دستنخورده و حتی لازم نیست به سوال زجرآور کجا بودی این مدت جواب بدم. گفتگو از همون جایی که قطع شده، شروع میشه.
ممنونام، برای دوستی که هستی.
سال هشتادوشش یکی از عجیبترین و طولانیترین سالهای زندگیم بود.
با یک عالمه اتفاق خوب و کمی بد. تجربههای کوتاه و طولانی، آدمهای عجیب و معمولی و کلی فیلم و کمی کتاب.
میگن بیست و پنج سالگی آخرین سال سربالاییه زندگیه و من امسال قاعدتن در سراشیبی زندگیم میافتم. گرچه هنوز هم حس در ابتدای زندگی بودهگی و اینا دارم اما دلم میخواد بدونم سراشیبی زندگی دقیقن چه شکلیه.
مدتهاست این روزها حس عید و سال نو و... ندارم و معنای سال نو واسم روز تولدمه، اما به همهی اونهایی که دارن:
عید شما مبارک، دمب شما سهچارک
با یک عالمه اتفاق خوب و کمی بد. تجربههای کوتاه و طولانی، آدمهای عجیب و معمولی و کلی فیلم و کمی کتاب.
میگن بیست و پنج سالگی آخرین سال سربالاییه زندگیه و من امسال قاعدتن در سراشیبی زندگیم میافتم. گرچه هنوز هم حس در ابتدای زندگی بودهگی و اینا دارم اما دلم میخواد بدونم سراشیبی زندگی دقیقن چه شکلیه.
مدتهاست این روزها حس عید و سال نو و... ندارم و معنای سال نو واسم روز تولدمه، اما به همهی اونهایی که دارن:
عید شما مبارک، دمب شما سهچارک
18 mars 2008
گاهی وقتها
گاهی وقتها
درختی در قاب پنجرهام
با من حرف میزند
و مرا قوت قلب میبخشد
گاهی وقتها
کتابی ستارهای میگردد
و بر آسمان شبم میدرخشد
گاهی وقتها
انسانی که من او را نمیشناسم
واژههایم را میشناسد
رزه آوسلندر
از مجموعهی "سرزمین مادری"
ترجمهی حسین منصوری
انتشارات ققنوس
پ.ن: حسین منصوری، همون حسین کوچولوی این خانه سیاه است و پسرخواندهی فروغه. شعرها برگردان از آلمانی هستند.
گاهی وقتها
درختی در قاب پنجرهام
با من حرف میزند
و مرا قوت قلب میبخشد
گاهی وقتها
کتابی ستارهای میگردد
و بر آسمان شبم میدرخشد
گاهی وقتها
انسانی که من او را نمیشناسم
واژههایم را میشناسد
رزه آوسلندر
از مجموعهی "سرزمین مادری"
ترجمهی حسین منصوری
انتشارات ققنوس
پ.ن: حسین منصوری، همون حسین کوچولوی این خانه سیاه است و پسرخواندهی فروغه. شعرها برگردان از آلمانی هستند.
من یهدونه خوشحالم. نه تنها به خاطر آقای فیل که قسمت گندهای از حس خوشحالی این روزهام واسه اونه، بلکه واسه این هم که زندگی بر وفق مراده و روز به روز هم بهتر میشه.
دیشب که همینجوری رفته بودیم خیابون ولیعصر با عمومردک، رسیدیم به اون لباس فروشیه که من دوستش دارم و در عین اینکه همهچی داره، یکدونه لباس تکراری نداره هیچوقت و حتی اگه یه دهتا لباس یه مدل ِیه سایز داشته باشه مطمئنن هرکدوم یک رنگن و همیشهی همیشه یه چیزی یه گوشهاش انتظارمو میکشه. بعد عمومردک رو بردم تو تا این مانتوهایی که مد الانه رو ببینه و به یقههاشون بخندیم دوتایی. همینجور که درحال خنده بودیم و هی میگفتیم اینو بخرم خیلی قشنگه نه اونو بخرم خیلی قشنگه، من چشم افتاد به یه لباس گوگولی مگولیه هیجان انگیز مهربون که زل زده بود به من و خوشحال بود که بالاخره پیداش کردم.
با یک عالمه قول از آقاهه که همین یکدونه رو آورده بوده و هیچکی مثل این نخریده و خودم تنهایی صاحبشم و خیالم راحت باشه و این اصلن قسمت من بوده و اینا و با کلی خطکش عکس کارتون دار که به عنوان اشانتیون ریخت تو ساک لباسه - و آقا بیاحساسه معتقد بود که چون فهمیده من عقلم کمه خطکش کارتونی بهم داده :ي- ، اومدیم بیرون. البته من به عنوان مانتو خریدمش- به عنوان مانتو یعنی چی دقیقن؟ :ي- نه لباس. حالا نکتهاش اینه که یلداهه، آقا بیاحساسه، مامان، بابا و خواهرهام به محض دیدنش گفتن: این عین خودته نازلی :ي
خلاصه که من دیشب صاحب یه مانتو شدم که عین خودمه.
با یک عالمه قول از آقاهه که همین یکدونه رو آورده بوده و هیچکی مثل این نخریده و خودم تنهایی صاحبشم و خیالم راحت باشه و این اصلن قسمت من بوده و اینا و با کلی خطکش عکس کارتون دار که به عنوان اشانتیون ریخت تو ساک لباسه - و آقا بیاحساسه معتقد بود که چون فهمیده من عقلم کمه خطکش کارتونی بهم داده :ي- ، اومدیم بیرون. البته من به عنوان مانتو خریدمش- به عنوان مانتو یعنی چی دقیقن؟ :ي- نه لباس. حالا نکتهاش اینه که یلداهه، آقا بیاحساسه، مامان، بابا و خواهرهام به محض دیدنش گفتن: این عین خودته نازلی :ي
خلاصه که من دیشب صاحب یه مانتو شدم که عین خودمه.
16 mars 2008
به مجموعه جرم های مطبوعاتی یه جرم جدید هم باید اضافه شه:
تجاوز فرهنگی به تئوریسین تهاجم فرهنگی.
تجاوز فرهنگی به تئوریسین تهاجم فرهنگی.
چه کس میگوید
گذشتهها گذشته است؟
گذشتهی من و تو
درون یاختههامان
همچنان در کار روییدن است
گذشتهی من و تو
درختی ایست بارور
که اشکها و لبخندها
آبیاریاش کردهاند
نه
گذشتهها
نگذشته است.
رزه آوسلندر
ترجمهی حسین منصوری
گذشتهها گذشته است؟
گذشتهی من و تو
درون یاختههامان
همچنان در کار روییدن است
گذشتهی من و تو
درختی ایست بارور
که اشکها و لبخندها
آبیاریاش کردهاند
نه
گذشتهها
نگذشته است.
رزه آوسلندر
ترجمهی حسین منصوری
...در سناریویی خيالبافانه، فرض كنیم سازمان ملل و جامعۀ جهانی آستین بالا بزنند تا در ایران انتخاباتی بینقص برگزار شود و دولتی روی كار بیاید كه دلخواه اكثریت و درخور این مردم شریف باشد. و فرض كنیم پس از استقرار دولت یا در واقع حكومت جدید، اتفاقی ناگوار نیفتد، عایدات نفت جاری باشد، جنگی در نگیرد، تمامیت ارضی كشور تهدید نشود، كسی به مقدسات اهانت نكند، با آرم نشریات دیگران كاریكاتور و مطالب اهانتآمیز منتشر نكنند، كسی كفن نپوشد، بمبی نتركد، كسی ترور نشود و دموكراسی با صلح و ثبات و لبخند همراه باشد...
ببرسواری و خبرهای بد برای دموكراسی
نمیدونم چرا این مقاله رو ندیده بودم، دیروز شخصیت فرهنگی در موردش صحبت کرد و توصیهی اکید که بخونمش. امروز خوندم و پیشنهاد میکنم شما هم بخونین. یهمقالهی خیلی خوب با نثر و لحن مثل همیشه پاکیزه و طناز آقای قائد.
ببرسواری و خبرهای بد برای دموكراسی
نمیدونم چرا این مقاله رو ندیده بودم، دیروز شخصیت فرهنگی در موردش صحبت کرد و توصیهی اکید که بخونمش. امروز خوندم و پیشنهاد میکنم شما هم بخونین. یهمقالهی خیلی خوب با نثر و لحن مثل همیشه پاکیزه و طناز آقای قائد.
15 mars 2008
گوشهی دنج و کمنور
کافهی جدید، چیزکیک، شیک وانیل، موسیقی خوب، سیگار خوبتر، آدمهای... آدمهای... ممم... آدمای خل و چل.
پ.ن: و زیپوی عزیز نیز درست شده هم.
کافهی جدید، چیزکیک، شیک وانیل، موسیقی خوب، سیگار خوبتر، آدمهای... آدمهای... ممم... آدمای خل و چل.
پ.ن: و زیپوی عزیز نیز درست شده هم.
دیروز که با داداشه کتابخونه رو قرمز -یا به قول خودش قرمز آتشینی- میکردیم، تماشاش میکردم که چه با هیجان قلمو رو میچرخونه و جاهای رنگ نگرفته رو چندباره رنگ میکنه تا یکدست و زیبا بشن و با تموم شدن هر تکه از شادی جیغ میزنه...
فکر میکردم وقتی همسنش بودم چقدر رویای همچین کاری رو داشتم.
فکر میکردم وقتی همسنش بودم چقدر رویای همچین کاری رو داشتم.
آقای فیل: چه رنگایی خریدی؟
من: کلی قرمز، یه سبز و یه نارنجی و یه آبی. یه دونه بنفش خوشرنگ هم بود که نتونستم نخرمش که کلن واسه قشنگیه چون چیزی ندارم بنفشش کنم.
آقای فیل: میدونم، تو گمونم خونِت هم بنفش باشه.
من: کلی قرمز، یه سبز و یه نارنجی و یه آبی. یه دونه بنفش خوشرنگ هم بود که نتونستم نخرمش که کلن واسه قشنگیه چون چیزی ندارم بنفشش کنم.
آقای فیل: میدونم، تو گمونم خونِت هم بنفش باشه.
14 mars 2008
گرچه باید بازم ببینمش، منتها بارتون فینک در بار اول دیدن شاهکار بود.
نمیدونم اسم این چیه که توی تماشاگر دوساعت تموم یه جا نشسته باشی بدون جم خوردن و وقتی تیتراژ نهایی فیلم شروع میشه پیش خودت بگی گمونم نیم ساعت بود همهاش. شاید فرو رفتن در دنیای فوقالعادهی یه فیلم که همهچیز رو به بازی میگیره و حتی حق نداری بفهمیش.
خلاصه که دمتون گرم برادران کوئن.
پ.ن: همین فرداس که یکیشون کامنت بذاره بگه دم تو هم گرم :ي
نمیدونم اسم این چیه که توی تماشاگر دوساعت تموم یه جا نشسته باشی بدون جم خوردن و وقتی تیتراژ نهایی فیلم شروع میشه پیش خودت بگی گمونم نیم ساعت بود همهاش. شاید فرو رفتن در دنیای فوقالعادهی یه فیلم که همهچیز رو به بازی میگیره و حتی حق نداری بفهمیش.
خلاصه که دمتون گرم برادران کوئن.
پ.ن: همین فرداس که یکیشون کامنت بذاره بگه دم تو هم گرم :ي
13 mars 2008
یلداهه- برو وبچ رو جمع کنیم فردا بریم دسته جمعی رای بدیم.
من- ایییییول پایهام. بعدشم بریم امآر.
یلداهه- بعد میگم فقط کارت ملیهامونو بیاریم دیگه؟ خودکار که دارن. لیست هم دست آقا بیاحساسه است، انگشتامون هم همرامونه.
من- منگل، کارت ملی نه، شناسنامه.
یلداهه- نه من خودم تو رادیو شنیدم با کارت ملی. حالا سنگین که نیست جفتشو میآرم.
پ.ن: عاشششششششققققققققققتتتتتتتتتتم
من- ایییییول پایهام. بعدشم بریم امآر.
یلداهه- بعد میگم فقط کارت ملیهامونو بیاریم دیگه؟ خودکار که دارن. لیست هم دست آقا بیاحساسه است، انگشتامون هم همرامونه.
من- منگل، کارت ملی نه، شناسنامه.
یلداهه- نه من خودم تو رادیو شنیدم با کارت ملی. حالا سنگین که نیست جفتشو میآرم.
پ.ن: عاشششششششققققققققققتتتتتتتتتتم
خب تا نرفتم سراغ آذوقه و فیلما اینم بگم که هاهاهاها واسه خودم یه پا خاویر باردم شدم تو فیلم پیرزن پیرمردای بدبخت :ي
حیف که بخیه زدن و کشیدن بلد نیستم والا واسه اونم مزاحم این دکترای سرشلوغ نمیشدم.
پ.ن: اگه بدونین این دکترفامیل ما چقدر مهربون و بخشنده و ایناس. یعنی در این حد که آقای دارسی و اینا رو هم حتی :ي
حیف که بخیه زدن و کشیدن بلد نیستم والا واسه اونم مزاحم این دکترای سرشلوغ نمیشدم.
پ.ن: اگه بدونین این دکترفامیل ما چقدر مهربون و بخشنده و ایناس. یعنی در این حد که آقای دارسی و اینا رو هم حتی :ي
یک عالمه آذوقه خریدم که این فیلمهای تنبار شده رو ببینم.* از فردا هم ساختن کتابخونه شروع میشه - یعنی من عدل همین الان و با همین دستم میخوام این کار خطیر رو انجام بدم - خلاصه اگه نبودم نگرانم نشین زندهام :ي
*آذوقهها رو دیگه جای کشو میذارم تو کمد بامداد.
*آذوقهها رو دیگه جای کشو میذارم تو کمد بامداد.
خانوم دالانی جان و آقای ژوزف عزیز، به بازی آهنگی دعوتم کردن.نمیدونم چه مدلیه بازیه. منتها اینایی که دیدم پنج ورژن آهنگ محبوب و اینا بود. بعد نه اینکه خیلی سخته، تصمیم گرفتم این لیست کالکشنی که الساعه تو امپچهار جانمه رو منتشر کنم جای بازی. یعنی آهنگهایی که فعلن سردل استراحت گوش میدم.
ششتا آلبومه که اونا رو نمینویسم، چون میتونم و چهار دیواری اختیاری. یه سری هم ترکه همینجوری پشت سر هم که اونم باز چهار دیواری اختیاریه همونا رو فقط میگم به ترتیبی که پخش میشه.
بعد نکتهاش اینه که بعضیهاش رو نمیدونم اسمشون درسته یا نه. صرفن همونی که روی السیدیش نشونم میده رو مینویسم.
3.سلام سیزیف
20.سلام شقایق
21.سلام آقای خواننده
22.سلام عاصفه.
پ.ن1: صد و بیستتاس فعلن دیگه گمونم خیلی طولانی میشه، نه؟ :ي
پ.ن2: زندگیم هم به همین قاطی پاتییه به خدا.
پ.ن3: قبول کنین بازی سختیه. کسی رو پس دعوت نمیکنم.
ششتا آلبومه که اونا رو نمینویسم، چون میتونم و چهار دیواری اختیاری. یه سری هم ترکه همینجوری پشت سر هم که اونم باز چهار دیواری اختیاریه همونا رو فقط میگم به ترتیبی که پخش میشه.
بعد نکتهاش اینه که بعضیهاش رو نمیدونم اسمشون درسته یا نه. صرفن همونی که روی السیدیش نشونم میده رو مینویسم.
List
1.Turn Your Lights On- Everlast
2.Mysterons- Portishead
3.The Last Man- Clint Mancell
4.Thousand Years- Sting
5.Volcano- Damien Rice
6.Vicente Amigo,El Pele- Alberto Iglesias
7. Kosmoplastra Mosiki- Zbigniew Preisner
8.Pain- Blackfield
9.Toi jamais- Catherine Deneuve
10.Zolf Orginal- Mohsen Namjou
11.Lost Highway- Aaron
15. Arizona Dream- Goran Bregovic
16.As Long As I Have Your Love- Chris Rea
17.Isabel- Bjork
18.When I look in Your Eyes- Diana Karll
19.Henry Lee- Nick Cave and The Bad Seeds
20.I Wish I Had The Power- Rita
21.The Day Before You Came- Steven Wilson
22.Comptine D'Un Autre Ete L'Apres Midi- Yann Tiersen
23.Spring Morning- Rana Farhan
24.Hier Encore-Charles Aznavour
25.Epitaph- King Crimson
26.The last laugh- Antimatter
27. To Be Free- Emiliana Torrini
28.Poor Edvard- Tom Waits
29.Sheykh Shangar- Barad Band
30.Heartattack In A Layby- Porcoupine Tree
31.Un Ange Frappe A Ma Porte- Natasha St Pier
32.Mahtab- Vigen
33. When the world ends- Dave Matthews Band
34.Dawn- Poets Of The Fall
35.When Our Wings Are Cut, Can We Still Fly? - Kronos Quartet
1.Turn Your Lights On- Everlast
2.Mysterons- Portishead
3.The Last Man- Clint Mancell
4.Thousand Years- Sting
5.Volcano- Damien Rice
6.Vicente Amigo,El Pele- Alberto Iglesias
7. Kosmoplastra Mosiki- Zbigniew Preisner
8.Pain- Blackfield
9.Toi jamais- Catherine Deneuve
10.Zolf Orginal- Mohsen Namjou
11.Lost Highway- Aaron
15. Arizona Dream- Goran Bregovic
16.As Long As I Have Your Love- Chris Rea
17.Isabel- Bjork
18.When I look in Your Eyes- Diana Karll
19.Henry Lee- Nick Cave and The Bad Seeds
20.I Wish I Had The Power- Rita
21.The Day Before You Came- Steven Wilson
22.Comptine D'Un Autre Ete L'Apres Midi- Yann Tiersen
23.Spring Morning- Rana Farhan
24.Hier Encore-Charles Aznavour
25.Epitaph- King Crimson
26.The last laugh- Antimatter
27. To Be Free- Emiliana Torrini
28.Poor Edvard- Tom Waits
29.Sheykh Shangar- Barad Band
30.Heartattack In A Layby- Porcoupine Tree
31.Un Ange Frappe A Ma Porte- Natasha St Pier
32.Mahtab- Vigen
33. When the world ends- Dave Matthews Band
34.Dawn- Poets Of The Fall
35.When Our Wings Are Cut, Can We Still Fly? - Kronos Quartet
3.سلام سیزیف
20.سلام شقایق
21.سلام آقای خواننده
22.سلام عاصفه.
پ.ن1: صد و بیستتاس فعلن دیگه گمونم خیلی طولانی میشه، نه؟ :ي
پ.ن2: زندگیم هم به همین قاطی پاتییه به خدا.
پ.ن3: قبول کنین بازی سختیه. کسی رو پس دعوت نمیکنم.
12 mars 2008
گرچه کارور خون نیستم و اصولن کارور رو دوست ندارم، اما خیلی از داستانهای مهم ترجمه شدهاش رو خوندم.
در مورد قضیهی ویراستارش چیزهایی شنیده بودم در حد شایعه. منتها تو شمارهی بهمن مجلهی هفت، یه پرونده در همین زمینه کار شده و خانوم طاهری نسخهی اصلی -ویرایش نشدهی- داستان "وقتی از عشق حرف میزنیم از چی حرف میزنیم" رو ترجمه کردن. اسمش هست مبتدیها. مثال فوقالعادهایه برای اینکه یه ویراستار میتونه یه داستان معمولی و زیادی طولانی رو تبدیل کنه به یه شاهکار کوچیک و تر و تمیز.
البته این نظر منه. همون جور که خانوم طاهری هم نوشتن، خیلیها عقیده دارن که قضیه برعکسه.
پ.ن: یاد اون داستان براتیگان افتادم که در مورد ویراستار همینگویه. گمونم تو مجموعهی اتوبوس پیر چاپ شده.
در مورد قضیهی ویراستارش چیزهایی شنیده بودم در حد شایعه. منتها تو شمارهی بهمن مجلهی هفت، یه پرونده در همین زمینه کار شده و خانوم طاهری نسخهی اصلی -ویرایش نشدهی- داستان "وقتی از عشق حرف میزنیم از چی حرف میزنیم" رو ترجمه کردن. اسمش هست مبتدیها. مثال فوقالعادهایه برای اینکه یه ویراستار میتونه یه داستان معمولی و زیادی طولانی رو تبدیل کنه به یه شاهکار کوچیک و تر و تمیز.
البته این نظر منه. همون جور که خانوم طاهری هم نوشتن، خیلیها عقیده دارن که قضیه برعکسه.
پ.ن: یاد اون داستان براتیگان افتادم که در مورد ویراستار همینگویه. گمونم تو مجموعهی اتوبوس پیر چاپ شده.
گرامافونها، پولي فونها، پيانولها...اينو واقعا مي گم، اين ماشينها توي بچگيم بهم لذت دادند. اگه اونها رو نداشتم نجات پيدا نمي کردم. نمي تونستم از دست کارهاي ترسناك پدرم فرار بكنم. ولي موسيقي خالصي که از بين شيپورها مي اومد، همه چيز رو بهتر مي کرد.
......
يكي از دوستهاي قديميم فهميد که مي خوام از شهر برم. بهم گفت” تو نمي توني يه درخت قديمي رو جابجا کني.” گفتم” من درخت نيستم. من يه گلم و هميشه گلدونم همراهمه.”
من همسر خودم هستم
نوشتهی: داگ رایت
برندهی: پوليتز، 2004، تونی، 2004، ميزتحرير نمايش، 2004، منتقدان تئاتر 2004 و... برای بهترین نمایشنامه
ترجمهی بدی داره. در حد اینکه بفهمی چیبهچیه فقط. من که چندباری میخواستم بیخیال خوندنش بشم. درسته که با این ترجمه راجعبه متنش نمیشه قضاوتی کرد، منتها موقع خوندنش به اجرای همچین متنی فکر میکردم و اون بازیگر.
"من همسر خودم هستم" رو میتونین از اینجا دانلود کنین.
سایت این نمایشنامه.
پ.ن: به هرحال دمت گرم آقای آراز بارسقیان
......
يكي از دوستهاي قديميم فهميد که مي خوام از شهر برم. بهم گفت” تو نمي توني يه درخت قديمي رو جابجا کني.” گفتم” من درخت نيستم. من يه گلم و هميشه گلدونم همراهمه.”
من همسر خودم هستم
نوشتهی: داگ رایت
برندهی: پوليتز، 2004، تونی، 2004، ميزتحرير نمايش، 2004، منتقدان تئاتر 2004 و... برای بهترین نمایشنامه
ترجمهی بدی داره. در حد اینکه بفهمی چیبهچیه فقط. من که چندباری میخواستم بیخیال خوندنش بشم. درسته که با این ترجمه راجعبه متنش نمیشه قضاوتی کرد، منتها موقع خوندنش به اجرای همچین متنی فکر میکردم و اون بازیگر.
"من همسر خودم هستم" رو میتونین از اینجا دانلود کنین.
سایت این نمایشنامه.
پ.ن: به هرحال دمت گرم آقای آراز بارسقیان
بابام یه دوست ِوکیل داره، در حد تیمملی. تعریف شیرینکاریهاش یکی از نقلهای مجلس خانوادهگی ماست. یعنی کاراش رسمن مث این وکلای خارجکیه که صب میکنن تا آخر فیلمو یهو با خونسردی تمام حال طرفو میگیرن. بعد من هی فکر میکردم که خب خودش یا بابام دارن غلو میکنن و آدم به این ژانگولری مگه میشه؟ تا اینکه ایشون سر یه پروندهای شد وکیل ما. دیدم نه... همهاش جدیه. گمونم این یارو که ازش شکایت کردیم رسمن روانی شده از دستش. من اگه جاش بودم دونهدونه موهامو میکندم. یه چیز تو مایههای اون قسمتی که اون آقاهه هی گل زرد میکاره و پلنگصورتی با گل صورتی عوضشون میکنه.
11 mars 2008
دروازهی نهم از نظر عمومی هیچ نکتهی قابل ذکری نداره جز اینکه شیطان زنه - خب این نکتهی جدیدی نیست- اما مشغول اغفال و اینای ملت معصوم و مظلوم نیست و صرفن یهگوشه نشسته ماستشو میخوره -سلام آیدا-.
اما از نظر خصوصی نکتهاش اینه که خب من که تو حالت عادی مشغول قربان صدقهی جانی دپ جان هستم، دیگه فکر کن که قیافهاش هم کپی آقای سرمهای شده باشه در این حد که من هی بگم فقط عینکت فرق داره و اونم عینکش بشکنه، بره یه عینک بخره عین عینک آقای سرمهای :ي
اما از نظر خصوصی نکتهاش اینه که خب من که تو حالت عادی مشغول قربان صدقهی جانی دپ جان هستم، دیگه فکر کن که قیافهاش هم کپی آقای سرمهای شده باشه در این حد که من هی بگم فقط عینکت فرق داره و اونم عینکش بشکنه، بره یه عینک بخره عین عینک آقای سرمهای :ي
چون دوستان علاقهی زیادی به سرنوشت ماگ دونقطهدی دار دارن و با اساماس و تلفن و ایمیل جملههای با این مضمون پرسیدن که" خودت مهم نیستی، ماگت که سالم مونده؟" عرض شود که بله ایشون در صحت و سلامت کامل به سر میبرن و نه تنها به همه سلام میرسونن بلکه تشکر هم میکنن. اینا.
پ.ن: من زنده موندم :ي
منتها دست چپم باندپیچیه بهشدت و نهکه چپ دستم، اندکی مشکل دارم در زندهگیام. یکیاش اینه که تایپ کردن سخته واسم. در عوض مث ماشینچمن زنی دارم فیلم میبینم و همینطور کارای نیمه تمومم رو تموم میکنم. حتی گمونم همین روزا پاشم برم پست که این بستههای تحت کالیبر ِحمیدرضا و ماندانا و آرمان رو بفرستم بالاخره :ي
پ.ن: من زنده موندم :ي
منتها دست چپم باندپیچیه بهشدت و نهکه چپ دستم، اندکی مشکل دارم در زندهگیام. یکیاش اینه که تایپ کردن سخته واسم. در عوض مث ماشینچمن زنی دارم فیلم میبینم و همینطور کارای نیمه تمومم رو تموم میکنم. حتی گمونم همین روزا پاشم برم پست که این بستههای تحت کالیبر ِحمیدرضا و ماندانا و آرمان رو بفرستم بالاخره :ي
10 mars 2008
چشمتون روز بد نبینه، همین الان می خواستم بلندشم این ماگ دو نقطه دیداره رو پر کنم، نمیدونم چی شد که لیزخوردم با صندلیه افتادم. بعد بلند که شدم، دیدم انگشتام خونیه. طبق وارسیهای بهعمل آمده، دوتا از انگشتام جراحت عمیق -زخم نیست دیگه - برداشتن درحد تیمملی. یکیاش گمونم بخیه بخواد که فعلن محلش نمیذارم ببینم چه غلطی میکنه. بعد اینقدر اینا عمیقه که من موقع تمیز کردنشون فکر میکردم به کجا خورد که اینجور شد؟ اومدم تحقیق کردم دیدم بله. یک فقره شیشهی یکدریک اینجاست که من یادم نبود و ظاهرن موقع افتادن گرفتمش و کنارههای همونم باعث اینا شده. واقعن که بعضیها جنبهی کمک خواستن هم ندارن.
حالا پنبه به دست نشستم اینجا یکدستی دردهامو باهاتون قسمت میکنم.
حالا پنبه به دست نشستم اینجا یکدستی دردهامو باهاتون قسمت میکنم.
خب به سلامتی این گودریدز امکان بلاک کردن یه سری یوزرها رو گذاشت.
دیگه جدن داشتم از دست این "اف. مقدم" 51 ساله از تهران کلافه میشدمها.
دیگه جدن داشتم از دست این "اف. مقدم" 51 ساله از تهران کلافه میشدمها.
9 mars 2008
I want to tell you a terrific story about oral contraception. I asked this girl to sleep with me and she said 'No.'
Woody Allen
Woody Allen
داشتم فکر میکردم رو نوشتههای اینجا لیبل بذارم. بعد همینجور تو فکر بودم که اسم لیبلها چی باشه. یه عالمه اسم به ذهنم رسید در ژانرهای مختلف. از اسم فیلمها و کتابها بگیر تا چندکلمه از شعرها و حتی اسم بیماریهای مختلف :ي
تهش فکر کردم بذارم: واقعیها، اوهام، خیالات، آرزوها.
همچین چیزی.
منتها خیلـــــــــــــی خطرناکه گذاشتن همچین لیبلهایی.
چون اونوقت راحت میشه فهمید که یکعالمه از چیزهایی که اینجا مینویسم رو از خودم درمیآرم و واقعیت ندارن.
البته الان که داشتم اینو مینوشتم فکر کردم خب موقع لیبیل گذاشتن هم میتونم به این بازی ادامه بدم. ها؟
تهش فکر کردم بذارم: واقعیها، اوهام، خیالات، آرزوها.
همچین چیزی.
منتها خیلـــــــــــــی خطرناکه گذاشتن همچین لیبلهایی.
چون اونوقت راحت میشه فهمید که یکعالمه از چیزهایی که اینجا مینویسم رو از خودم درمیآرم و واقعیت ندارن.
البته الان که داشتم اینو مینوشتم فکر کردم خب موقع لیبیل گذاشتن هم میتونم به این بازی ادامه بدم. ها؟
یه سری موزیک بریزم تو امپچهارجان، بعد یهعالمه راه و تعویض سنگزیپو و سرزدن به کتابفروشی ِجدیدالکشف...
اون موقع گمونم یهکم، فقط یهکم، از این هیجان امروزی کمشه.
پ.ن: اینقدر بامداد پز اون آقای دانشورشون رو داد که از آسمون یه ورژن جوان از آقای دانشور افتاد پایین و کتابفروشی جدیدالکشف رو باز کرد.
اون موقع گمونم یهکم، فقط یهکم، از این هیجان امروزی کمشه.
پ.ن: اینقدر بامداد پز اون آقای دانشورشون رو داد که از آسمون یه ورژن جوان از آقای دانشور افتاد پایین و کتابفروشی جدیدالکشف رو باز کرد.
تصمیم دارم یه کتابخونه درست کنم - سلام پیام ح...- . بعد موندم که رنگش کنم یا نه بذارم رنگ چوب باشه و اگه آره چه رنگی؟
گمونم نارنجی شه آخرسر یا قرمز.
پ.ن: تازه یلداهه رو هم میخوام گول بزنم بیاد کمکم واسه چیدن کتابا که عمرن تنهایی از پسش بربیام. اینم مرحلهی اول گول زدن بود البته.
گمونم نارنجی شه آخرسر یا قرمز.
پ.ن: تازه یلداهه رو هم میخوام گول بزنم بیاد کمکم واسه چیدن کتابا که عمرن تنهایی از پسش بربیام. اینم مرحلهی اول گول زدن بود البته.
مردهی خودمونمها.
یعنی منظورم اون پنج بهاضافهی یک دیروزمونه.
حالا نه واسه اینکه از دیشبش قرار بوده همه زود بخوابن تا صبح بعد خوردن صبحونه راه بیفتن، اما تا چهار که من بیدار بودم به طور متناوب از بقیه اساماسهایی با این مضمون میآمد که "دارم فلان فیلمو میبینم، دیدی؟" ، " این پست وبلاگت هست که در مورد عکسه، الان خوندمش" ، " ببین الان وسط همون فیلمیام که دادی بهم، عمرن بخوابم " خودم هم که یادداشتهای بر یک رسوایی میدیدم . و نتیجه اینکه بعد از صبحونهمون میشه دوبعدازظهر - با توجه به اینکه هیچکس هم صبحونه نخورده :ي - و تازه تنها کسی که از قوانین پیروی نکرده و از صبح زود بیدار بوده، عمو مردکه که نمیدونم چرا از اشتباهاتش درس نمیگیره و هنوز هم به اصلاح ما امید داره. :ي
همهی اینا هم نه. حتی ماجراهای نهار و اینامونم نه و حتی یه سری چیزهایی دیگه هم نه و حتی با اون وضعیت آخر شب قبیله رفتنمون هم نه... کلن.
اما علاوه بر همهی نکات مهیجی که میشه در مورد دیروز گفت، و من تهدید شدم ننویسم ازشون، یک نکتهی مهیج دیگه هست که به جمعمون ربطی نداره. اونم یک عدد"دونقطهدی" که باباجان بعد از خواندن اساماس من که گفته بودم فلان جاییایم و جاتون خالیه فرستادن.
یعنی فکر کنین بابا در جواب من، دونقطه واسم فرستادن :ي همینجور نگاش میکردیم و میخندیدیم جمیعن و کلن بابای خاریدنیای دارم در حد تیمملی.
یعنی منظورم اون پنج بهاضافهی یک دیروزمونه.
حالا نه واسه اینکه از دیشبش قرار بوده همه زود بخوابن تا صبح بعد خوردن صبحونه راه بیفتن، اما تا چهار که من بیدار بودم به طور متناوب از بقیه اساماسهایی با این مضمون میآمد که "دارم فلان فیلمو میبینم، دیدی؟" ، " این پست وبلاگت هست که در مورد عکسه، الان خوندمش" ، " ببین الان وسط همون فیلمیام که دادی بهم، عمرن بخوابم " خودم هم که یادداشتهای بر یک رسوایی میدیدم . و نتیجه اینکه بعد از صبحونهمون میشه دوبعدازظهر - با توجه به اینکه هیچکس هم صبحونه نخورده :ي - و تازه تنها کسی که از قوانین پیروی نکرده و از صبح زود بیدار بوده، عمو مردکه که نمیدونم چرا از اشتباهاتش درس نمیگیره و هنوز هم به اصلاح ما امید داره. :ي
همهی اینا هم نه. حتی ماجراهای نهار و اینامونم نه و حتی یه سری چیزهایی دیگه هم نه و حتی با اون وضعیت آخر شب قبیله رفتنمون هم نه... کلن.
اما علاوه بر همهی نکات مهیجی که میشه در مورد دیروز گفت، و من تهدید شدم ننویسم ازشون، یک نکتهی مهیج دیگه هست که به جمعمون ربطی نداره. اونم یک عدد"دونقطهدی" که باباجان بعد از خواندن اساماس من که گفته بودم فلان جاییایم و جاتون خالیه فرستادن.
یعنی فکر کنین بابا در جواب من، دونقطه واسم فرستادن :ي همینجور نگاش میکردیم و میخندیدیم جمیعن و کلن بابای خاریدنیای دارم در حد تیمملی.
8 mars 2008

تام رو به بهانهی واقعی نبودن به فیلم برگردوندم...
و وقتی گیل رو از دست دادم، یادم رفت به سینما برگردم.
7 mars 2008
خداوندا کتابخانههای کشور را در روزهای تعطیل هم باز بگذار تا عمهدیسنی به اینترنت دسترسی داشته باشد و برای ما پستهای هیجانآور، تخیلی و روحافزا بنویسد زیرا که زندگی ما بی او چیزی کم دارد.
با تشکر
ناازلییي، گلی و سایر علاقهمندان و مشتاقان.
پ.ن1: نبینم دیگه دوروز پشتسر همو تعطیل کنیها. ما تا یکشنبه صبح چهکار کنیم آخه؟
پ.ن2: خداوندا از تو ممنونم که باعث شدی عمهدیسنی چندماه قبل در وبلاگش به من فحش دهد. زیرا که من او را کشف کردم و از آن روز شیفتهاش هستم. حالا که اینگونه شکرگذار تو هستم، کاری کن به ازای آن یکسالو نیمی که او را نخواندم، تندتند چیز بنویسد. من جای تو بودم ترتیبی میدادم شبانهروزی و یکشیفته شوند کتابخانههای کشور، خوددانی.
با تشکر
ناازلییي، گلی و سایر علاقهمندان و مشتاقان.
پ.ن1: نبینم دیگه دوروز پشتسر همو تعطیل کنیها. ما تا یکشنبه صبح چهکار کنیم آخه؟
پ.ن2: خداوندا از تو ممنونم که باعث شدی عمهدیسنی چندماه قبل در وبلاگش به من فحش دهد. زیرا که من او را کشف کردم و از آن روز شیفتهاش هستم. حالا که اینگونه شکرگذار تو هستم، کاری کن به ازای آن یکسالو نیمی که او را نخواندم، تندتند چیز بنویسد. من جای تو بودم ترتیبی میدادم شبانهروزی و یکشیفته شوند کتابخانههای کشور، خوددانی.
میگم ساندترک فیلم ساعتها رو دارین؟ اگه آره ترک یک، دو و دهش رو گوش بدین ببینین به چه نتیجهای میرسین؟
نتیجهی من این بود که فیلیپ گلس به شدت تحت تاثیر پیمان یزدانیانه. در حدی که این سهتا ترک رو رسمن از روی سهتا از کارهای یزدانیان کپی کرده، صداشو هم در نیاورده.
پ.ن: البته اگه میشد تو موسیقی هم آدم سلام کنه حتمن صداشو در میاورد - سلام آقای علی بی -.
نتیجهی من این بود که فیلیپ گلس به شدت تحت تاثیر پیمان یزدانیانه. در حدی که این سهتا ترک رو رسمن از روی سهتا از کارهای یزدانیان کپی کرده، صداشو هم در نیاورده.
پ.ن: البته اگه میشد تو موسیقی هم آدم سلام کنه حتمن صداشو در میاورد - سلام آقای علی بی -.

اولتیماتوم بورن یه اکشن عالیه.
نه بذارین اینجوری بگم که یه فیلمنامهی بد و حتی سادهانگاره رو دادن دست تیمی که کارشونو بلدن و نتیجه شده فیلمی که میتونه دوساعت رسمن آدمو میخکوب کنه. تدوین فیلم فوقالعاده است و قسمت زیادی از جذابت التیماتوم بورن وابسته به همین تدوین نفسگیر و بینقصه. همینه که هی این آقای بیاحساسه میگه جوایز اسکار امسال رو عادلانه دادن و ما جدی نمیگیریم :ي
درسته که من از این آقای مت دیمن اصلن خوشم نمیآد اما نمیتونم از حق بگذرم که بازیش اینجا خیلی خوب بود.
دوقسمت قبلیه این سهگانه رو ندیدم، اما اگه فیلمهای اکشن دوستدارین و شکستناپذیریه آقای سوپرقهرمان اذیتتون نمیکنه و اصولن بلدین دنیای اینجور فیلمها رو باور کنین، خودتون رو از همچین لذتی محروم نکین.
اگه هم از این مدل فیلمها متنفرین و از هرچی اکشنه حالتون به هم میخوره، اولتیماتوم بورن رو ببینین و از تدوین و کارگردانیش مخصوصن توی سکانس ایستگاه واترلوی لندن لذت ببرین و دقت کنین که دوربین روی دست چهطور میتونه دست کسی که کارشو بلده، بشه یکی از نقاط قوت یه فیلم.
6 mars 2008

من یه آدم قدیمیام.
با تکنولوژی بیگانهام. از موبایل و تلفن بالاجبار استفاده میکنم، هیچگونه حساب بانکیای ندارم، چه برسه به کارت عابربانک و یکعالمه چیز دیگه. در زمینهی سروکارم با کامپیوتر هم مطمئنن یه اشتباهی رخ داده.
روابط آدمها رو با هم درک نمیکنم. اینکه چه زود آدمها از این رابطه - که تا دیروزش عاشقانه بوده - میآن بیرون و میرن به یه رابطهی عاشقانهی دیگه. اینکه چطور توی یه رابطهی ناسالم میمونن واسه چیزهایی بیارزش. اینکه چهطور با هر آدمی که سرشبهتنش نمیارزه میخوابن.
میدونم طرز فکرام قدیمیه. کتمانش هم نمیکنم و حتی فکر نمیکنم چیزی که نمیتونم درکش کنم یا باهاش بیگانهام غلطه یا باید تغییر کنه.
کسی رو که هنوز نمیتونه یک سیب رو طراحی کنه و نقاشی رو با رنگروغن و آبرنگ و پاستل شروع کرده و با کپی کارهای بقیه ادامه داده نقاش نمیدونم. گیرم بیستتا نمایشگاه انفرادی و گروهی هم شرکت کرده باشه. در بهترین حالت بهش میگم یه کپیکار درجه یک.
عکاسی با دوربین دیجیتال رو هنر نمیدونم و کسی که با دوربین دیجیتال شروع به عکاسی کرده رو هنرمند. چیزی که برای نمایشش مجبورشی کاتش کنی یا نورپردازیش رو عوض کنی به نظرم اثر هنری نیست. در بهترین حالت یه عکس دستکاری شده است.
آدم قدیمیایام و وقتی کارهای اکثر عکاسهای دیجیتال رو میبینم، به این فکر میکنم که هانری کارتیه برسون، شاهکارترین عکسهای عالم رو با یه لایکای معمولی گرفت.
پاپ آرت یه ژانر هنریه، اما برای من لذتی نداره. وقتی عکسهای فتوشاپی به عنوان هنر قبول شن هم همین حس رو خواهم داشت.
همون جور که یه رابطهی روتین همهفهم برام لذتی نداره.
همهی اینا بهانهی معرفیه این سایت بود که یک ماهه توش میچرخم با دیدن خیلی از این عکسها دیوانه میشم. دلم نمیاومد جاش رو لو بدم. منتها دیگه نتونستم این لذت عظیم رو انحصاری ادامه بدم و شما رو توش شریک نکنم.
پ.ن1: باور کنین خیلی با خودم کلنجار رفتم که کدوم عکس رو بذارم رو این پست. خیلیییییییییی سخت بود. خیلیییی. آخرش فکر کردم بهترین عکس همانا اونیه که منو از سرچ گوگل آورد به این سایت.
پ.ن2: ناتالی وود و استیو مککویین.
در وبلاگستان فارسی انسانهای متوهمی وجود دارند که توهماتشان شایستهی راهیابی به تیم ملی پاراالمپیک است.
در وبلاگستان انسانهایی وجود دارند که برای جلبتوجه دستبههر کاری- هرکاری - میزنند.
انسانهای دیگری نیز هم که از راه توهین به دیگران روزگار میگذرانند.
اخطار: هیچکدام از این سهگروه را جدی نگیرید
نتیجه: سوژههای زیادی برای تفریحات سالم خواهید داشت.
پ.ن: سلام الیزه.
در وبلاگستان انسانهایی وجود دارند که برای جلبتوجه دستبههر کاری- هرکاری - میزنند.
انسانهای دیگری نیز هم که از راه توهین به دیگران روزگار میگذرانند.
اخطار: هیچکدام از این سهگروه را جدی نگیرید
نتیجه: سوژههای زیادی برای تفریحات سالم خواهید داشت.
پ.ن: سلام الیزه.
هی فکر کن اگه علم بتونه یه روز به عالم خواب راه پیدا کنه.
یکی از عمیقترین لذتهای زندگی نابود میشه.
یکی از عمیقترین لذتهای زندگی نابود میشه.
5 mars 2008
آقا من هی یاد این خبر پایینیه میافتم یا خندهام میگیره یا عصبانی میشم.
آخه این جناب مجیدی یک لحظه فکر نکرده پیش خودش که اصلن در حدی نیست که بخواد در مورد سروش نظر بده؟
حالا این هیچی، اصلن دلش خواسته واسه خودشیرینی یه حرفی بزنه. یا اصلن فرض میگیریم اعتقاد قلبیش رو مطرح کرده- که باید تاسف خورد به حالش بابت جایی که انتخاب کرده واسه در میون گذاشتن اعتقادات قلبیاش- خب؟ ولی یک هزارم ثانیه هم از مغزش این رد نشده که داره قسمت بزرگی از عرفان یه مملکت رو می بره زیر سوال؟ اونم با همچین اتهام سنگینی. کفر.
مثکه یادش رفته آقای مجیدی که خودش داره نون فیلمهای شبهعرفانیشو میخوره.
آخه این جناب مجیدی یک لحظه فکر نکرده پیش خودش که اصلن در حدی نیست که بخواد در مورد سروش نظر بده؟
حالا این هیچی، اصلن دلش خواسته واسه خودشیرینی یه حرفی بزنه. یا اصلن فرض میگیریم اعتقاد قلبیش رو مطرح کرده- که باید تاسف خورد به حالش بابت جایی که انتخاب کرده واسه در میون گذاشتن اعتقادات قلبیاش- خب؟ ولی یک هزارم ثانیه هم از مغزش این رد نشده که داره قسمت بزرگی از عرفان یه مملکت رو می بره زیر سوال؟ اونم با همچین اتهام سنگینی. کفر.
مثکه یادش رفته آقای مجیدی که خودش داره نون فیلمهای شبهعرفانیشو میخوره.
یه هفته است این مرگ و دوشیزه رو گذاشتم جلو چشمم، هرروز هم میگم امشب میبینمش و انگار نه انگار.
بد دردیه این مرض دههشصتی.
ولی خیلی واسم جالبه تجربهی دیدن فیلمی که از روی یکی از مجبوبترین نمایشنامههام ساخته شده. گرچه سالها از خوندن مرگ و دوشیزه میگذره اما هرچند وقت یکبار یه تکه از داستان برمیگرده سراغم.
مثل قضیهی کازابلانکاست، که اگه لیزا با ریک میموند این زن رویایی جسور میموند یا تبدیل میشد به یه زن معمولی که فقط زیباست.
بد دردیه این مرض دههشصتی.
ولی خیلی واسم جالبه تجربهی دیدن فیلمی که از روی یکی از مجبوبترین نمایشنامههام ساخته شده. گرچه سالها از خوندن مرگ و دوشیزه میگذره اما هرچند وقت یکبار یه تکه از داستان برمیگرده سراغم.
مثل قضیهی کازابلانکاست، که اگه لیزا با ریک میموند این زن رویایی جسور میموند یا تبدیل میشد به یه زن معمولی که فقط زیباست.
اگه آقای فیل این نامه جیمیلیهایی که واسه من میفرسته رو میذاشت تو وبلاگش، آقای نرمش با بهانه هی میتونستن بهش ارجاع بدن D:
4 mars 2008
این پست تقدیم میشود به گلابتون عزیزم نه واسه همهی لحظههای خوب اینمدت، واسه همهی لحظههای خوب همهی مدتها.
او خانوم فیلمنامه نیویس جونو چیچی فک کرده بود پیش خودش که او جوری پا شده بود رفته بود اکسار؟ با او خالکوبیش که انگو از کل مشیر اسده بود. یا او یکی ماریونه کوتیلارده با او لباسش که ای همه ملت خودشونه پاره کردن برش، انگو پوست ماهی گندیدهی از اینا که فلساش داره جدا میشه. اصن ای آنجلینا جولیو پاشو نذاش تو ای جشن. چون مث ای قوم کافر و جک و...ها نیس، خانوادهداره. جای ایکه پاشه بیاد خودش نمایش بده؛ نشس خونهاش پیش شوعر و بچهاش.
یا همی آقوی خاویر باردم. آقوی خوب، درس، به قاعده. دیدین پنهلوپه کروزو ره؟ چه لباس پوشیدهی خوب ِمشکیای کرده بود برش؟ دومنشم گمونم از فسو اسده بود. همهاش به خاطر آقوی باردمه. بش گفته میخویی بیویی باید یهی لباس پوشیدهی درسی بوپوشی که نگوی مرد نامرم نیفته بت. بسکه ای آدمو با غیرته. آدم درسیه. مرده.
حالو بیگیم اصن پنهلوپو خودش ای لباسو ره پوشیده، خاویر هم کاریش نداشته؛ پس مادرشه چیچی میگین؟
دیدین چطو دس مادر پیرش گرف آوردش اکسار؟ مادرت ببری اکسار مث ایه که شومو مادر پیر بدبختت ورداری ببری مکه یا سوریه یا حالو اینا نشد مشد. مثال میگما. که بودونی چیکار کرده ای مرد. ای شیرمرد. بعد دیدی لباس و سرووضع مادرو ره؟ یعنی اقد ای خاویر پسر خلفیه که نگفته مادر یهی لباس دک و درس بپوش و ای چیارم به خودت آویزون نکن که مسخرهمون نکنن. گفته تو مادرمی، هرچی میخویی، هرچی صلا میدونی، هرچی راحتی بوپوش، ای پنهلوپه هم عروست، کنیزت، باهات میاد مواظبته یهی وخ زمین نخوری. اترامش کرده، دسشم بوسیده. پسر خوب، درس، اترام گذار. گفته مادر تو رو سر من جا داری. اکسارومم بهخاطر سالها زمتی که به پوی من کشیدی تا به اینجو برسم تقدیمت میکنم.
حالو اصن میگیم ایم هیچی. مادرو خودش خواسه بیاد. گفته ای نبریم عاق والدینت میکنم. بعد به زور پریده تو ماشینو اومده. خب؟ اما حالو پس فیلمو ره چیچی میگین؟
همی فیلمی که واسش اکسار دادن بش که در مورد پیرمرد پیرزنای بدبخته؟ شومو دیدین ای آقو، همی خاویر، تو ای فیلم یهی کارنامشروعه خلاف شرع انجام بده؟ استغفرلا یهی زرماری بده بالو؟ یا روم سیاه به زن نامرم دس بزنه؟ حتی وختی خواس بره سراغ زن او نمک به حروم که پولاش دزیده بود، گذوشت بعد مراسم تریم مادر زنو رفت که زنو یهی لباس پوشیدهی درسی تنش باشه. اسلحهو رم گرف طرفش گفت نیو جلو همونجو بیشین. بعدم گفت همی یهی دونه صحنه که من با یهی زنیام نمیخوام توش خلاف شرع اتفاق بیفته. نمیخوام دل او مادرپیر بدبختم و او پنهلوپهی بیگناهو بشکم. همی شد که نذاش بقیهی فیلمو ره بسازن هرچی اونا اصرار کردن او انکار کرد و زود از خونهو پرید بیرون. اصن شومو دیدی وقتی ای آقو هس، یهی زن از کنارش ردشه یا باش حرف بزنه؟ نه. ندیدی. من خودم اونجو بودم. می خوام بگم ایره، که بیبینی چقد ای مرد سربهزیره، چقد نجیبه، چقد شیرپاک خوردس. ای آقوی خاویر کافی بود بیبینه یهی زن نامرمی داره از دور میاد تو فیلمو، مسیرش عوض میکرد از فیلمو خارج میشد، او اتان و جوئل هم دوربین به دس دمبالش.
حالو شومو قک کن بعد همهی ای قصههویی که گفتم و دهنم خش شد و از پو افتیدم، ای گلابتون که ایشالو جیزجیگر بزنه به حق همی ساعت عزیز، ور میداره تا حرفام تموم میشه، اول صبی عکس ای مرتیکهی عرقخور حرومیه خانومباز بی حیا که همیشه یکی ایورشه یکی او ورش میرفسته بری من. همی جورج کولونی بیناموسه میگم.
او خانوم فیلمنامه نیویس جونو چیچی فک کرده بود پیش خودش که او جوری پا شده بود رفته بود اکسار؟ با او خالکوبیش که انگو از کل مشیر اسده بود. یا او یکی ماریونه کوتیلارده با او لباسش که ای همه ملت خودشونه پاره کردن برش، انگو پوست ماهی گندیدهی از اینا که فلساش داره جدا میشه. اصن ای آنجلینا جولیو پاشو نذاش تو ای جشن. چون مث ای قوم کافر و جک و...ها نیس، خانوادهداره. جای ایکه پاشه بیاد خودش نمایش بده؛ نشس خونهاش پیش شوعر و بچهاش.
یا همی آقوی خاویر باردم. آقوی خوب، درس، به قاعده. دیدین پنهلوپه کروزو ره؟ چه لباس پوشیدهی خوب ِمشکیای کرده بود برش؟ دومنشم گمونم از فسو اسده بود. همهاش به خاطر آقوی باردمه. بش گفته میخویی بیویی باید یهی لباس پوشیدهی درسی بوپوشی که نگوی مرد نامرم نیفته بت. بسکه ای آدمو با غیرته. آدم درسیه. مرده.
حالو بیگیم اصن پنهلوپو خودش ای لباسو ره پوشیده، خاویر هم کاریش نداشته؛ پس مادرشه چیچی میگین؟
دیدین چطو دس مادر پیرش گرف آوردش اکسار؟ مادرت ببری اکسار مث ایه که شومو مادر پیر بدبختت ورداری ببری مکه یا سوریه یا حالو اینا نشد مشد. مثال میگما. که بودونی چیکار کرده ای مرد. ای شیرمرد. بعد دیدی لباس و سرووضع مادرو ره؟ یعنی اقد ای خاویر پسر خلفیه که نگفته مادر یهی لباس دک و درس بپوش و ای چیارم به خودت آویزون نکن که مسخرهمون نکنن. گفته تو مادرمی، هرچی میخویی، هرچی صلا میدونی، هرچی راحتی بوپوش، ای پنهلوپه هم عروست، کنیزت، باهات میاد مواظبته یهی وخ زمین نخوری. اترامش کرده، دسشم بوسیده. پسر خوب، درس، اترام گذار. گفته مادر تو رو سر من جا داری. اکسارومم بهخاطر سالها زمتی که به پوی من کشیدی تا به اینجو برسم تقدیمت میکنم.
حالو اصن میگیم ایم هیچی. مادرو خودش خواسه بیاد. گفته ای نبریم عاق والدینت میکنم. بعد به زور پریده تو ماشینو اومده. خب؟ اما حالو پس فیلمو ره چیچی میگین؟
همی فیلمی که واسش اکسار دادن بش که در مورد پیرمرد پیرزنای بدبخته؟ شومو دیدین ای آقو، همی خاویر، تو ای فیلم یهی کارنامشروعه خلاف شرع انجام بده؟ استغفرلا یهی زرماری بده بالو؟ یا روم سیاه به زن نامرم دس بزنه؟ حتی وختی خواس بره سراغ زن او نمک به حروم که پولاش دزیده بود، گذوشت بعد مراسم تریم مادر زنو رفت که زنو یهی لباس پوشیدهی درسی تنش باشه. اسلحهو رم گرف طرفش گفت نیو جلو همونجو بیشین. بعدم گفت همی یهی دونه صحنه که من با یهی زنیام نمیخوام توش خلاف شرع اتفاق بیفته. نمیخوام دل او مادرپیر بدبختم و او پنهلوپهی بیگناهو بشکم. همی شد که نذاش بقیهی فیلمو ره بسازن هرچی اونا اصرار کردن او انکار کرد و زود از خونهو پرید بیرون. اصن شومو دیدی وقتی ای آقو هس، یهی زن از کنارش ردشه یا باش حرف بزنه؟ نه. ندیدی. من خودم اونجو بودم. می خوام بگم ایره، که بیبینی چقد ای مرد سربهزیره، چقد نجیبه، چقد شیرپاک خوردس. ای آقوی خاویر کافی بود بیبینه یهی زن نامرمی داره از دور میاد تو فیلمو، مسیرش عوض میکرد از فیلمو خارج میشد، او اتان و جوئل هم دوربین به دس دمبالش.
حالو شومو قک کن بعد همهی ای قصههویی که گفتم و دهنم خش شد و از پو افتیدم، ای گلابتون که ایشالو جیزجیگر بزنه به حق همی ساعت عزیز، ور میداره تا حرفام تموم میشه، اول صبی عکس ای مرتیکهی عرقخور حرومیه خانومباز بی حیا که همیشه یکی ایورشه یکی او ورش میرفسته بری من. همی جورج کولونی بیناموسه میگم.

توی دوتا لیوان آبی قهوه میریزه.
روز قبل رو به خاطر مییاره.
یکی از لیوانها رو توی سینک خالی میکنه.
میگه با یه مرد خوابیده... چون دستاش شبیه دستهای شوهرش بوده.
3 mars 2008
شاید شما بتوانید برای مردمی که از پشت کوه آمده اند این گونه صحبت کنید و آن ها را قانع کنید، اما برای من که بازداشت شدم، ۲۰۹ رفتم و سربازهای گمنام امام زمان را دیده ام، صحبت های شما قانع کننده نیست!
اگر آمدید و دیدید، حاشا به وجدان و انسانیت و مسلمانی تان که آن رفتارها را از نزدیک دیدید و برای دفاع از حقوق چند دانشجوی بیگناه دم بر نیاوردید!
بقیــــه
اگر آمدید و دیدید، حاشا به وجدان و انسانیت و مسلمانی تان که آن رفتارها را از نزدیک دیدید و برای دفاع از حقوق چند دانشجوی بیگناه دم بر نیاوردید!
بقیــــه

Homecoming واسه من از اون آهنگاست که هی میگم این آخرین باریه که گوشش میدم و تا میرسه به پیانوی آخری پشیمون میشم.
دیشب بعد مدتها که حتی برای یک لحظه هم یادش نیفتاده بودم و هیچ کسی هم اسمش رو نیاورده بود، خوابش رو دیدم.
تنها آدمی که تونسته منو اذیت کنه و اینقدر عصبیام کنه که داد بزنم. تنها کسی که با گذشت دوسال هنوزم نتونستم ببخشمش و درسته که همهی راههای ارتباطیشو باهام بستم اما هنوز که هنوزه یه نشونهی کوچیکش میتونه منو به هم بریزه. وقیحترین آدمی که میشناسم و حسودترینشون. از اون حسادتهایی که میتونه رسمن هستی یه عده رو برباد بده.
هیچ وقت بدخواه نبودم، یعنی بدخواهی رو مثل حسادت نمیتونم درک کنم. اما اعتراف میکنم واسه همین آدم بدخواهم. هرچقدر هم بدونم بیچارهترین موجود عالمه باز نه میتونم ببخشمش و نه نفرتی که ازش دارم رو فراموش کنم و میدونم تا وقتی این نفرت با منه، اونم هست.
خلاصه دیشب در فرآیندی یونگوار، خوابم به کمکم اومد تا از شدت عصبانیت و نفرت درونیم کم کنم.
تا اواسط خوابم باهاش همون رفتار معمولی خودمو داشتم با یه آدمی که ازش خوشم نمیآد. این مدلی که خودم سرصحبت رو باز نمیکنم و صرفن اگه طرف چیزی بگه جوابش رو میدم و نگاش نمیکنم و اینا... بعد یهو فکر کردم من چرا همینجور نشستم اینجا و هیچکار نمیکنم؟ مگه این آدم نبود که.... بعد قدر تمام نفرت این دوسال زدمش - من کلن دستم سنگینه :ي - در حدی که خسته شدم. اونم اول از خودش دفاع میکرد، بعد دید زورش به من نمیرسه و اینا......
خلاصه که بهترم.
یهجورایی فکر میکنم که تا حدی با هم بیحساب شدیم.
تنها آدمی که تونسته منو اذیت کنه و اینقدر عصبیام کنه که داد بزنم. تنها کسی که با گذشت دوسال هنوزم نتونستم ببخشمش و درسته که همهی راههای ارتباطیشو باهام بستم اما هنوز که هنوزه یه نشونهی کوچیکش میتونه منو به هم بریزه. وقیحترین آدمی که میشناسم و حسودترینشون. از اون حسادتهایی که میتونه رسمن هستی یه عده رو برباد بده.
هیچ وقت بدخواه نبودم، یعنی بدخواهی رو مثل حسادت نمیتونم درک کنم. اما اعتراف میکنم واسه همین آدم بدخواهم. هرچقدر هم بدونم بیچارهترین موجود عالمه باز نه میتونم ببخشمش و نه نفرتی که ازش دارم رو فراموش کنم و میدونم تا وقتی این نفرت با منه، اونم هست.
خلاصه دیشب در فرآیندی یونگوار، خوابم به کمکم اومد تا از شدت عصبانیت و نفرت درونیم کم کنم.
تا اواسط خوابم باهاش همون رفتار معمولی خودمو داشتم با یه آدمی که ازش خوشم نمیآد. این مدلی که خودم سرصحبت رو باز نمیکنم و صرفن اگه طرف چیزی بگه جوابش رو میدم و نگاش نمیکنم و اینا... بعد یهو فکر کردم من چرا همینجور نشستم اینجا و هیچکار نمیکنم؟ مگه این آدم نبود که.... بعد قدر تمام نفرت این دوسال زدمش - من کلن دستم سنگینه :ي - در حدی که خسته شدم. اونم اول از خودش دفاع میکرد، بعد دید زورش به من نمیرسه و اینا......
خلاصه که بهترم.
یهجورایی فکر میکنم که تا حدی با هم بیحساب شدیم.
...اینجور شد که من و آنجلا با هم دوست شدیم و حالا من میدانم که آنجی داستانهایی میفرستد برای مجلههای مختلف که گاهی چاپ میشود و گاهی نه. و میدانم که پولهایش را پسانداز میکند برای روزی که یک کلبه کنار دریا بخرد و رمانش را بنویسد. از آن بهتر میدانم که ولنتاین امسال چرا برایش سال مخصوصی بوده ، شوهر سابقش چهطوری فکر میکرده و دوستپسر جدیدش چرا عاشق آشپزی است! همهی اینها وقتی جالب به نظر میرسد که در نظر بگیریم من یکی از یکنواختترین کارهای دنیا را دارم و قائدتن باید رییسم بیمزهترین و جدیترین رییس دنیا باشد؛ که نیست، از وقتی که”جادوی نوشتن” ما را به هم نزدیک کرده، ما که حتی نوشتههای همدیگر را نمیخوانیم.
“جادوی نوشتن” صدها آدم دوستداشتنی را همین طوری آورده به زندگی من…
همین جادویی که غول خفته را بیدار میکند. غول که از درون تو میآید بیرون، دیگر هیچوقت برنمیگردد سر جایش… مهم نیست که نویسندهی مهمی بشوی یا نشوی. مهم نیست حتی که خوانده نشوی. مهم بیدار شدن غول است و جان دادن به آن همه کلمه و تصویر بخشیدن به آن همه خیال…
کتی
عاشق این تیکهام که آنجلا میشه انجی.
“جادوی نوشتن” صدها آدم دوستداشتنی را همین طوری آورده به زندگی من…
همین جادویی که غول خفته را بیدار میکند. غول که از درون تو میآید بیرون، دیگر هیچوقت برنمیگردد سر جایش… مهم نیست که نویسندهی مهمی بشوی یا نشوی. مهم نیست حتی که خوانده نشوی. مهم بیدار شدن غول است و جان دادن به آن همه کلمه و تصویر بخشیدن به آن همه خیال…
کتی
عاشق این تیکهام که آنجلا میشه انجی.
I am curious - Blue page -
یه فیلم عجیبغریب با فضاهای عجیب، داستانهای عجیب، صداگذاری عجیب و شخصیتهای عجیبتر.
به هرحال فیلم ماندگاری هم نیست و به شدت تحتتاثیر گداره و تاحدی برگمان.
با ندیدنش چیزی رو از دست نمیدین.
یه فیلم عجیبغریب با فضاهای عجیب، داستانهای عجیب، صداگذاری عجیب و شخصیتهای عجیبتر.
به هرحال فیلم ماندگاری هم نیست و به شدت تحتتاثیر گداره و تاحدی برگمان.
با ندیدنش چیزی رو از دست نمیدین.
2 mars 2008
همهاش خوابم میآد.
نه فیلم میبینم نه چیزی میخونم نه کار مفیدی میکنم.
گمونم یه مرض دهه شصتیای چیزی گرفتم.
نه فیلم میبینم نه چیزی میخونم نه کار مفیدی میکنم.
گمونم یه مرض دهه شصتیای چیزی گرفتم.
آقای یکدونه پنجره خوندن این پست به شما توصیه نمیشود.
خب حالا که همچنان بحث آقسنتوری داغه، یه نکتهی خوب دیگه از این فیلم پر ایراد.
گریم آقای رادان که اگه در نظر بگیریم این فیلم دهتا نکتهی خوب داره - فرض دیگه - هشتو نیم* تاش گریم رادانه.
منتها عزیزان گرامی گذاشتنش به حساب بازیه رادان که به نظر من -تا الان حداقل- اصلن بازیگر نیست.
*سلام فردیکو جان.
پ.ن بیربط: اسم شاعر پست قبلی رو توی کامنتدونی نوشتم.
خب حالا که همچنان بحث آقسنتوری داغه، یه نکتهی خوب دیگه از این فیلم پر ایراد.
گریم آقای رادان که اگه در نظر بگیریم این فیلم دهتا نکتهی خوب داره - فرض دیگه - هشتو نیم* تاش گریم رادانه.
منتها عزیزان گرامی گذاشتنش به حساب بازیه رادان که به نظر من -تا الان حداقل- اصلن بازیگر نیست.
*سلام فردیکو جان.
پ.ن بیربط: اسم شاعر پست قبلی رو توی کامنتدونی نوشتم.
و خوشبختی خرافهای است
که پیرزنان یائسه
دخترکان را به آن
به روسپیگری میفریبند
و ما همه چه روسپیوشیم
وقتی که به جادوگران
ایمان میآوریم.
طلسم و خرافه
با صدای شاعر
که پیرزنان یائسه
دخترکان را به آن
به روسپیگری میفریبند
و ما همه چه روسپیوشیم
وقتی که به جادوگران
ایمان میآوریم.
طلسم و خرافه
با صدای شاعر
آقای فیل میگه اونایی که فکر میکنن اسپانسر رادیو زمانهای از نزدیک ندیدنت، اون وقت میفهمیدن که اسپانسر آلاستاری. اصلن یه سایت باز کن به اسم رادیو استار.
البته آقای فیل هم اتاق منو ندیده والا میفهمید من اسپانسر یه چیز دیگه هم هستم که چون میخوام ازش گزارش تهیه کنم نمیتونم بنویسم الان D:
البته آقای فیل هم اتاق منو ندیده والا میفهمید من اسپانسر یه چیز دیگه هم هستم که چون میخوام ازش گزارش تهیه کنم نمیتونم بنویسم الان D:
1 mars 2008
خب با توجه به اینکه ششمین ماگ دوماه اخیر رو کادو گرفتم و دقیقن سهنفر دیگه هم بهم گفتن که واسم ماگ خریدن، لازم دونستم یه نکته رو اینجا توضیح بدم.
به همین ساعت عزیز قسم، من عادت ندارم با دست مایعات بخورمها :ي
به همین ساعت عزیز قسم، من عادت ندارم با دست مایعات بخورمها :ي
نسخهی دوبلهی ساعتها رو از یلداهه گرفته بودم واسه خاطر اینکه شنیده بودم یکی از بهترین دوبلههای بعد از انقلابه. میخواستم این دفعه حواسم به آخرین کار ژاله کاظمی باشه و صدای شهلا ناظریان- که چه میشینه رو صورت مریل استریپ عزیزم- و چنگیز جلیلوند - خداوند- بهجای اد هریس. اما مگه این نیکول کیدمن گذاشت؟
دفعهی قبل ِسه- چهارسال پیش، با دیدن بازیش جستوخیز میکردم. حالا افسون شده بودم... از چیه این آفرینش میشه گفت و به چه زبونی؟ کدوم سکانس؟ کدوم دیالوگ؟ کدوم حرکت؟ و اصلن میشه در مورد کسی که کوچکترین ماهیچهی صورتش هم تحت کنترلشه، حتی به تحسین حرف زد؟
دفعهی قبل ِسه- چهارسال پیش، با دیدن بازیش جستوخیز میکردم. حالا افسون شده بودم... از چیه این آفرینش میشه گفت و به چه زبونی؟ کدوم سکانس؟ کدوم دیالوگ؟ کدوم حرکت؟ و اصلن میشه در مورد کسی که کوچکترین ماهیچهی صورتش هم تحت کنترلشه، حتی به تحسین حرف زد؟
یه جفت گیوهی گوگولیمگولیه ِرنگرنگی ِدستباف، به اضافهی یه ماگ سفید که یه دونقطه دیه گنده روشه :D:
سوغاتیه یه... ممم... نمیدونم ... خلاصه یه آدم عزیز :ي
سوغاتیه یه... ممم... نمیدونم ... خلاصه یه آدم عزیز :ي
تو این دنیا حتی گوگل ریدر هم عادی میشه.




