Home Friends Archive Other

31 décembre 2007
راستی داشت یادم می‌رفت. کبریت خیس‌م یه‌جایی اون زیر‌میر‌ها گم شده. اگه زیر لباس‌ها باشه می‌ترسم خشک شه و یهو روشن شه.

    07:37

اگه وبلاگ خصوصی داشتم توش یک عالمه چیز می نوشتم الان در مورد حرف‌های یک ساعت پیش. اما خب ندارم. پس از این ‌می‌نویسم که هوا بارونیه، از ماگ مشکی‌ه ترازو(لیبرا) دار ِچایی‌دارم بخار بلند می‌شه و یلداهه هم امروز قراره بیاد پیشم و پسورد لاغر رو هم طبق معمول یادم رفته اما همه‌ی کاراش تمومه... اصلنم به این فکر نمی‌کنم که اگه وبلاگ خصوصی داشتم...

    06:53

30 décembre 2007
The Visit
یه اتاق جدیدِ تک افتاده، درست بغل در ورودی. با کلی گوشه‌ی کشف نشده که یه دیوارش پنجره است. پنجره‌هایی رو به یه حیاط بزرگ باغچه و لامپ‌های پایه کوتاه‌دار که جون می‌ده واسه بارون و شیرنسکافه...هوم...فصل بارون‌م هست... صدای یه خیابون پر رفت و آمد و... آدمی که دوستش دارم و دوستش دارم و مدت‌هاست اینو بهش نگفتم و کیلومترها دورتر از منه.

    09:20

می‌خوام یه دونه از اینا واسه خودم بخرم.
پ.ن: از اینا هم خریدم. دیدن؟

    09:10

حالا از اون قضیه‌ي یک‌ماه‌ونیم نبودن کذایی و یک عالمه حوادث غیرقابل‌پیش‌بینی‌ه ریز و درشت که با هرکدومش می‌شه ده‌تا پست نوشت و این خودش باعث ننوشتن می‌شه بگذریم؛ یه مورد دیگه هست. اونم این‌که من اتاقم یه سورم به بازار شام زده و همه‌ی زندگیم کف اتاق پهنه و در همچین وضعی من عمرن بتونم پست بنویسم. از اون‌جایی مامان گفتن "گمونم که اتاقت یلدا لازم داره" حالا قرار یلداهه فردا بیاد به مرتب کردن بازار شامِ من.

پ.ن: بیا آقاجان این‌م پست.

    07:45

در همین حوالی این نوشته‌ی گلاب، عرضم به حضورتون که آقایونی هم داریم که هیچ رابطه‌ی عاطفی خاصی هم ندارن با شما، مثلن یه دوست کاملن عادی‌اند و همچین رفتاری دارن.
البته من چون یک موجود ناجنس‌ام، کلی این قضیه‌ی حساسیت‌های بی‌مورد و واکنش‌های بی منطق موجبات تفریحم رو فراهم می کنه. پس همچینم بد نیست. فقط باید روش برخورد باهاش رو بلد باشی.

    07:35

28 décembre 2007


هی نمی‌دونی من چقد واسه همین جمله‌ها مدیونتم.
ماچ گنده با مخلفاتی که به بقیه ربطی نداره
D:

    11:08

27 décembre 2007

قابل توجه دوستان ریدری: موزیک گذاشته‌ام.

    07:21

پدرلوژی
1.
بابای بنده متخصص خرید خونه با موقعیت های عجیب غریبن. حالا شاید یه وقت نشستم نوشتم از موقعیت های خونه های قبلی.
اما همین بس که این یکی کنار(این یعنی نه هر کناری، یعنی دیوار به دیوار بلکه) یکی از مورد علاقه ترین خوراکی فروشی های منه. حالا نمی تونم بگم چه مدل خوراکی ای می فروشه، چون به سرعت لو می ره خونه هه. اما از چهار صبح تا حوالی بعد از ظهر پخت و پز دارن و من بی چاره که اتاقم رو به حیاطه و در واقع پنج شش متر بیشتر با آشپزخونه ی مغازهه فاصله ندارم، چه گناهی کردم آخه؟

2.
ساعت شش صبح صدای قهقه‌ی یه بچه‌ی کوچولو تو تمام خونه می پیچه.
صدای آلارم موبایل بابای عزیزه. با آخرین ولووم ممکن.

3.
بابا: خوندی راجع‌به رفیقت تو شهروند؟
من: کدوم رفیقم؟
بابا: مش حسن.
من: جان؟
بابا: همین نامجو.
من: محسن‌ه اسمش.
بابا: می‌دونم. اما بابای اون دوستت خیلی اسم خوبی واسش گذاشته.

    07:00

خب، دلم کلی گرفت. گفتی ها رو همه می گن. من ولی دلم می خواد فکر کنم قبلش یه خون جوون...مممم هیچی اصلن.

    03:31

25 décembre 2007
پرویز و کلارا

در اتاق هتلی رو به برهوت
از خواب که بیدار شدند
زن و شوهر بودند
به گواهی سندی با مهر نوادا

چند و چون و چرایش را اما
یادشان نمی آمد.


عباس صفاری

    17:49

هیچ موقع نسبت به کریسمس و بابانوئل حس خاصی نداشتم.
شاید چون از همون وقتی که تونستم درک کنم جشن سال نو چیه، مامان قصه ی عمونوروز و ننه سرما رو واسم تعریف کرد.

    12:14

آدم اگه می خواد خودکشی کنه هم باید یه راهی انتخاب کنه که مو لا درزش نره. مثلن خودشو دار بزنه، یا از یه ساختمون خیلی بلند بپره(حالا این وسط افتاد رو سر آماندین پولن هم چه بهتر) یا چه می دونم سیانور بخوره.
بدم میاد از این بچه سوسولایی که با قرص خودکشی می کنن یا رگشونو می زنن.
وقتی راه بازگشت می ذاری واسه خودت، خاک بر سرت تو اصلن غلط می کنی خودکشی می کنی.

    12:00

24 décembre 2007
من که نمی فهمم، بالیدن به یا تنفر از چیزی که خودت انتخابش نکردی چه فایده ای داره؟
گمونم بهترین چیزی که تو این بحث های بی خودی ِتکراری ِدوباره راه افتاده در مورد دهه پنجولی ها و شستی ها دیدم، همین کار آقای تایمز بود.
پ.ن1: البته شخصن نشون دادن شست به دنیا رو ترجیح می دم به پنجولش کشیدن. دهه ی شصتی ام خب.
پ.ن2: انتقاد اندکی با عقده گشایی فرق می کنه، نه؟

    06:49

این که چیزی نیست.
این خانومه رو یه روز دعوت کنین به یه شیک نسکافه یا یه شیرقهوه و کیک شکلاتی، دو ساعت تموم می تونه به صورت زنده واستون از نمونه های ایرانی ه همین قضیه تعریف کنه که اینا در مقابلش هیچن.

    01:56


Anyone who has grown up in Iran has fond memories of a childhood filled with Pofak Namaki (Salted Puffs, aka cheese puffs). They used to sell for 5 tomans when I was a kid, which was about the only thing you could afford when you were five. Now they sell for 250 tomans and you can still find them everywhere there's any sort of gathering.

Life goes on in tehran

    00:54

علاوه بر همه نکاتی که می شه بهش اشاره کرد؛ من عاشق خانوم هایی ام که راننده گیشون حرف نداره. مخصوصن اگه متولد اردیبهشت باشن.

    00:23

23 décembre 2007
یکی این پروست بدبخت رو از دست این بامداد نجات بده! دونقطه دی

(ئه سرین)

    23:17

می فرمایند که
هنر نیس شونصد نفر با هم 400 تا کامنت تولید کنید!
مهم اینکه بتونین یه تنه از پسش بر بیاین!

هی خندیدم پسر! مخصوصن اون کلبه جنگلیه.

    23:01

22 décembre 2007
فکر نکردی این تسبیح زرد و بفش رو چه جوری با این ناخن های سبز-آبی ست کنم؟

    03:50

بازی شب یلدا به روایت عاصفه


می گم من که توله بودم یه برنامه ی توله-گی بود که توش می گفت دست کی بالا دست کی بالا؟ بعد یارو می گفت بستنیا بستنیا. نمی دونم دیدیش یا یادته یا نه.
حالا تو یه لطفی کن بیا تو سایتت(به قول داداشت) بنویس:
کی وبلاگ مخفی یلداهه رو بلد نیست، دستش بالا.
بعد اون وقت شاید بستنیا دستشونو ببرن بالا.

    01:30

21 décembre 2007
تسبیح رو از دور مچم باز می کنم و چند دقیقه ای دو دستی می چسبمش... و بعد همه ی یک ساعت ِاون مسیر ِطولانی انگشتامو می کشم روش. جای همه ی نوازشی که در وجودم جمع شده و تو نمی خوایی ش...

    23:03

خب از اون جایی که دوستان از ای-میل آقای دکتر(همسر آینده ام) استقبال وسیعی کردن، متن جوابیه ی خودم به ایشون رو هم به کمک موسیو شاپو و پیشنهاد آقای اسکای ی و طبق قانون مطبوعات می ذارم این جا جهت تنویر افکار عمومی.

در جواب اون خانوم یا آقای محترمی که این جا کامنت گذاشتن در همین زمینه هم عرض می کنم که اولن شما این شخص شاهکار رو نمی شناسین و من هیچ لینکی بهش ندادم( البته خیلی دلم می خواست ها، بسکه پروفایل خود طرف آدمو نابود می کنه) و بعدم این که اوهوم واضحه که یک عالمه آدم حس خوبی به من ندارن و نوشته هام به نظرشون مسخره است یا خنده دار و طبیعی هم هست همون جور که منم نسبت به خیلی ها همین حس رو دارم. و دیگه این که مطمئنم نامه ی پایینی بدون کوچک ترین تغییری واسه یه عالمه دختر دیگه هم فرستاده شده و کسی که همچین کاری می کنه اتفاقن باید خوششم بیاد که این قدر مطرح بشه و من مطمئنم که کلی الان از دست من شاکی ه که چرا لینکش رو نذاشتم( خب من آدم حسودی ام و دکترمو با بقیه شریک نمی شم :D)


بعدم این که، من کلی از نامه ها می آد واسم و تصمیم گرفتم از این به بعد بذارمشون این جا.

قبل از خوندن جوابیه ی من به دکترجون یه سری توضیحات لازمه. یکی این که ایشون سه تا عکس دارن تو پروفایلشون که هر سه تاش رو در کشور خارج گرفتن. یکی اش کنار یکی از ماشین خارجی های کشور خارج هستن که سفیده ماشینه بر حسب اتفاق، دومی یک جایی که من نمی دونم کجاست هستن و سومی هم باز من نمی دونم کجان اما بندشلوار دارن تو عکس. اون*** هم اسم ایشونه.
و اینک این شما و این جواب من به دکتر:



دکتر عزيز سلام
من کمي سرما خورده مي‌باشم، با اين‌حال براي شما جواب مي‌نويسم چرا که شما دکتر هستيد
و ديدم که ماشين داريد و بند شلوار و در کشور خارجه ساکن مي‌باشيد
اميدوارم که بعد از ازدواجمان من را هم به کشور خارج با خود ببريد
تا ماه عسل برويم به دوبي و کنسرت موسيقي سوزان روشن ببينيم و سي‌دي‌هايش را نيز تهيه بفرماييم
شما خيلي س>ک>سي هستيد و من اين را از ماشين‌تان و دست‌خط‌تان فهميدم
من اجاقم کور است، اما ماهي يک بار با س>ک>س مشکلي ندارم
و بهتر است اول زندگي اين حرف‌ها بين ما نباشد
من در فال قهوه‌ي هفته‌ي پيشم يک قلمبه‌ي قهوه‌اي رنگ ديدم که اول فکر کردم اَن بچه است و يعني بچه دار خواهم شد
اما صغي فالگير گفت که نه اين خوشبختي است
و من اين هفته فهميدم آن قلمبه‌ي اَن مانند شما هستيد که سوار بر آن ماشين خارجي سفيد به سراغ من خواهيد آمد
من عاشق مردهاي متولد ماه آبان‌ام. اميدوارم شما هر ماهي به دنيا آمده‌ايد آباني باشيد
خود من تولدم مهم نمي‌باشد. من ديپلم‌ام را تمام کردم و حتي در کنکور شرکت کردم و دختر روشنفکري مي‌باشم و اين حرف‌ها برايم مهم نيست
من به تولد اهميت نمي‌دهم و شما مي‌توانيد هر ماه براي من کادو تهيه بفرماييد (برليان لطفا! هرچند اهميت نمي‌دهم اگر ياقوت هم باشد. من اهل مادي‌گرايي نيستم).
دکتر ***، اي عشق تازه يافته‌ي من
فقط همين اول زندگي بگويم اميدوارم بعد از ازدواج آمپول نزنيد. من با اينکه زن روشنفکري هستم خوشم نمي‌ايد شوهرم به باسن غريبه‌ها خيره شود
من هم اميدوارم هرچه زودتر با هم آشنا شويم
من آدرسم را برايتان مي‌نويسم که با پدر و مادرتان براي آشنايي تشريف بياوريد
مي‌توانيم با هم آشنا شويم بعدش. در ماه عسل که به ونيز خواهيد بردم وقت زياد خواهيم داشت براي آشنايي
مرد آرزوهاي من
اسب سپيد من
مي‌بوسمت با آه، مي‌بويمت چون کاه
نامه برام بنويس تند تند يا گاه گاه

    14:47

20 décembre 2007
کی می گه تئاتر فی البداهه ی مجازی نداریم؟
یه نگاهی به این کامنت دونی این پست بندازه.

پ.ن: جای حاج آقا به شدت خالی بود.

    05:40

موهام بسته میشه.
در دوسال اخیر اولین باره.
اصلن عادت ندارم بهش.

    04:18

یه ای میل اومده واسم، در حد تیم ملی پارالمپیک بزرگسالان.
حیفم اومد تنهایی بخونمش.


Salam khob hastid? profiletonro to site didam va vasam jaleb bod.tasmim greftam mail vaston bfrestam, chon az ashnaiye bishtar ba shoma khoshhal misham. man doctor hastam va sakene shiraz hastam,migan ke adame khob va mehrabni hastm hastam. va vase ashni ba ham va ijade rabte ehteram gahelam, vase ashnai ba ham age betonid online bishid bezodi id chat begzarid. vagarne shomare tamas begzarid ta betonim ertebat ba ham dashte bashim.khoshhal misham maileton va javabeton ro dryaft konam. Best regards


    04:17

19 décembre 2007
بنده تا اطلاع ثانوی با شما قهر می باشه است. و به خاطر شما نه تنها حتی دوستش رو هم ندیده و بلکه دکتر هم نرفته.

    20:23

تولدت مبارک آقای کمیک استریپ
اون خوشحاله که تو رو می شناسه.

    02:14

آخی، اون طفلک هنوز قضیه ی حافظ کیارستمی داره بهش فشار می آره.

    00:43

می بینمت که طاقباز دراز کشیده ای ، دست راستت لای موهای دخترک است ، به نوازش . دست چپ ات بی اعتنا سیگار را می تکاند در زیر سیگاری بلوری که دوست داشتی بگذاری اش روی سینه ات .

بعد تصورت می کنم که زیر سیگاری را کنار می گذاری ، از روی چشمهای نیمه مست دخترک خم می شوی سمت کتابخانه ، بی هدف کتابی برمیداری و از جای نامعلومی باز می کنی و با آن صدای سنگین و بم شروع می کنی به خواندن ... می خواهد غزلیات دهلوی باشد ، می خواهد توپ مرواری هدایت ...

(سرمه)

دوس دارم نوشته هاشو.

    00:25

18 décembre 2007
خوبی این جمع دوستانه ی چندنفری مون اینه که یه جور تفاهم ناگفته ی ناگفتنی بینمون وجود داره. یه جور درک متقابل. همینه که همه مون حد خودمون و بقیه رو می دونیم و لازم نیست اصلن راجع بهش حرف بزنیم. بعد خیلی سخت هم می شه که یه نفر رو راست راستکی راه بدیم تو جمعمون و بشه یکی از ما. چون اوههههه حالا کو تا آدمه بفهمه من حرف هایی که می زنم تیکه و کنایه و اینا نیست و صرفن شوخیه و آقا بی احساسه تا جلسه ی دهم محاله با آدم جدید حرف بزنه و عمو مردک و مهندس چوبین کلن عادتشونه وقتی حرفت تموم می شه یهو با یه جمله ی ساده سرتاپاتو قهوه ای کنن و یلداهه اصولن نمی تونه یک دقیقه جدی باشه و گلابتون وقتی گرسنه یا خسته است سگه و دختروو* واقعن همون قدری که نشون میده حساسه و یه عالم نکته ی ریز و کوچیک دیگه که اوههههههه تا آدمه دستش بیاد. بعد اصلن به فرض هم همچین کسی پیدا شه چطوری می تونه باور کنه که ماها قدر سرسوزنی به زندگی خصوصی همدیگه کاری نداریم و اصلن واسمون مهم نیست که کی داره خارج از جمع مون چیکار می کنه وچرا. به قول گلابتون این قدر این رابطه به کمال رسیده است که واسه خودمون هم عجیبه.
یکی از نتایجش اینه که تا یه آدم جدیدی یه خورده از حد خودش می ره اون ورتر و حضورش حتی قدر سرسورنی یکی مون رو اذیت می کنه بدون کوچترین تردیدی و حتی بدون این که یک جمله بینمون ردو بدل بشه در موردش، از جانب همه کنار گذاشته می شه.

*البته دختروو عضو تازه واردمون محسوب میشه با یک سال قدمت

    23:48

ناگهان غیبم می زند

اوقاتم گُه مرغی که می شود
ناگهان غیبم می زند
مثل کسی که برود سرکوچه
سیگار بخرد و باز نگردد

پدرم بدخلق که می شد
صاف و پوست کنده
می رفت شمس العماره
و یک بلیط رفسنجان می خرید
من اما
راه دوری نمی روم
خیابان های این زمستان
همه سر و ته یک کرباسند
دست جاده ها را هم خوانده ام
همه بی بازگشتند و
به غبار ختم می شوند
مثل تمام مدال های افتخار
که به ویترین سمساری ها.

جاده ای هم هست که می گویند
به نیروانا می رسد
اما کی می رود این همه راه را؟
من همین یک زندگی
برای هفت پشتم کافی است
همینم مانده که در راه نیروانا
به دارکوب و آفتاب پرست تبدیل شوم

اما فعلن
از برکت این آفتاب اریب
که هوای استخوان هایم را دارد
حالم خوب است و قرار نیست به این راحتی
غیبم بزند.
همین که لازم نباشد
چیزی را به کسی ثابت کنم
و کار امروزم را می توانم راحت
به فردا بیفکنم
خودش نعمتی است.

عباس صفاری

    23:06

رابطه ه این قدر خوب و راحت و آروم و درک متقابل دار و بی مشکل و سیال و جاری ه و آدمه این قدر مهربون و بی دردسر و همه چی سرموقع و بی احتیاج به هیچ گونه فیدبک که.....
رسمن دارم خودمو می فشارم که نه تنها هیچ غلطی نکنم که دستی دستی خرابش کنم، بلکه بتونم مانع از ترکیده گیم بر اثر این حس خوشبختی روز افزون بشم.

    23:00

این تمپلته زیادی بی رنگه
احساس می کنم اصلن شبیه من نیس.
گرچه اون عکس بالایی رو دوس دارم.

    22:15

..ایشان با زن و هر پدیده ای که چون زن قدرت تکثیر داشته باشد در ستیز قرار می گیرند. امر مقدس نازا ست. یکی است و بس. کثرت مظهر شیطان است. از اینجا ست که برای آنان که از درک و شناخت کثرت عاجزند زن و رسانه مظهر فحشا می شوند.

(رسانه، فحشا و امر مقدس)

    09:53

یکی از بزرگترین شانس هایی که تو زندگیم آوردم( حالا اون روز کلی با آقای تمام فلزی بحث کردیم که ما چه همه به شانس اعتقاد نداره و حداکثر می تونه اسمشو بذاره اتفاق و چه آدم های منطقی ای یه و اینا) این بوده که همه ی آدم های دوروبرم آدم حسابی و کاردرست و از این قبیل بودن همیشه و تعداد آدم های غیرکاردرستی که من باهاشون رابطه ی دوستانه داشتم و دارم به تعداد انگشت های یه دست هم نمی رسه و اگه بخوام آمار دقیقی بدم، در یک سال و نیم اخیر حتی یک مورد هم نبوده. این آدما درسته که تفاوت های زیادی با هم دارن اما در نهایت همه بافرهنگ و با شعور و باسواد و باکمالاتن* و خب همینه که می گم این یکی از بزرگترین شانس های زندگیمه.
اما اکثر غریب به اتفاق این آدم ها روی ظاهرشون اعتماد به نفس ندارن. نمی دونم چرا واقعن؟ در حالی که همه شون حالا اگه آنجلینا جولی و جانی دپ نیستن دیگه حداقل جان مالکوویچ و ژولی دلپی رو می ذارن تو جیبشون راست راست راه می رن. چند روز پیشا به یکی شون می گفتم من اگه قیافه و ظاهر تو رو داشتم تا الان سه تا زن طلاق داده بودم فکر چهارمی بودم. والا. یعنی چی خب؟ تو خونه تون آیینه ندارین؟ بابا یه کم نارسیسیم به خودتون تزریق کنین. دهه.


* البته یک خصوصیت دیگه هم هست که مودبانه اش می شه این جمله ای که حاج آقا می فرمایند که: "دور و بر تو یه آدم سالم نباید باشه؟"

    09:37

احساس ژولیه بینوش ِآخرای آبی رو دارم.
اما نه این که بار اولم نیست، نه تنها سخت نیست بلکه یه جورایی داره از نقشم خوشمم میاد و زوایای تاریک و پیچیده و پنهانش رو کشف می کنم.

    09:36

Touch my skin and tell me what your thinking,
take my hand and show me where we're going
Lie down next to me,
look into my eyes and tell me,
oh tell me what you're seeing

    09:36


16 décembre 2007
تصویر ذهنی من از یلداهه: این بچه تخسا که با نگاهی معصومانه و لبخند کش آمده بهت خیره می‌شن، بعد اگه فریب بخوری و یهو لپ‌شون رو بکشی و بگی آخی چه بچه‌ی آرومی، با لگد می‌زنن اونجات و فرار می‌کنن
تصویر ذهنی من از تو: یه دونه ازین بچه لاغر عینیکا که تو مهمونی یه گوشه آروم نشستنو دارن زمینو نگاه می‌کنن و گاه گاه آروم یه چیزی از رو زمین تکون می‌دن. بعد اگه احساس کنی آخی این بچه چشه و بری بگی سلام فشقلی! چی کار می‌کنی؟ تندی بالا رو نگاه می‌کنه و با تمام صورتش الکی هم که شده می‌خنده و جوابتو نمی‌ده که زود ولش کنی بری پی کارت. بعد اگه دقت کنی می‌فهمی یه مورچه رو زمین پیدا کرده و دارن با هم بازی می‌کنن. اسم مورچه‌هه رو هم هیچ‌وقت بهت نمی‌گه.
کلا تو از یلدا کم خطرتری در زمینه‌ی لگد. بعد یلدا ازون بچه تخساس که به طرز غریبی با این بچه لاغر عینیکه دوست شده و تنها کسیه که کتکش نمی‌زنه! و همه فامیل تعجب می‌کنن که این چطور این یکی رو نمی‌زنه

امضا: ساسان م ک عاصی

    13:55

بفرما آقا جان. با این که دفتر مَخشِ‌ش در مدرسه جا مانده بود، حالا به کجاها رسیده.
باز بگین تحصیلات خوبه و عباس با نابازیگرا فیلم می سازه.

    12:47

قطار همیشه استعاره ی جدایی نیست
از صبح این شهر که پیاده روهایش
بوی زیتون کال و قهوه ی شب مانده می دهد
همان تعداد مسافر می برد
که شامگاه باز می آورد.
تقصیر قطار نیست اگر امشب
از هیچ دریچه اش دستی
برای تو بیرون نمی آید.




این عباس صفاری لامصب بدجوری خودشو پهن کرده رو این روزای من. اسم کتابش هست کبریت خیس. که مجموعه شعرهای 1381- 1383 هستن و جایزه ی کارنامه رو هم گرفته.
تیراژش هزارو صدتاست و چاپ 84. من جایی ندیدم کتابه رو اما شاید هم باشه. اینم که دارم کتاب یه آقای خیلی مهربونی ه که قرض داده بهم. اینا.

    12:26


یاد گرفته ام تنهایی ام را
ماهرانه پشت روزنامه ای
پنهان کنم،

اما از مهتاب
که بوی شانه های تو را می دهد
چیزی را نمی توان پنهان کرد.



عباس صفاری

    01:33

14 décembre 2007
درباره ی مردی که دلش را جرات نداشت ببازد


دلش را که جرات نداشت ببازد
حالا پاک خودش را باخته است
باید ببینی اش
شبیه ریشوی ژنده پوشی شده است
در جزایر کارتون ها
با دستی سایبان چشم
زیر تک درخت جزیره،
اما جان به جانش کنی
انکار می کند انتظار تو را.


عباس صفاری

    17:24

13 décembre 2007
بعد باورت می شه که حتی یه فصل از اون داستان ه رو واسم خوند؟

    15:03

فک کن آدم این همه راه بره تهران تئاتر بیضایی ببینه. اونم چی؟ مژده شمسایی.
البته واضحه آدم جاهای بدتری هم ممکنه بره.
مثلن سگ کشی. با مژده شمسایی.

    14:55

خب من که دهنم صاف می شه که در هر صورت.
پس بذار حداقل لذتشو ببرم.


چنین گفت نازلی

    14:53

In a forest pitch-dark
Glowed the tiniest spark
It burst into flame
Like me, like me

My name isobel
Married to myself
My love isobel
Living by herself

In a heart full of dust
Lives a creature called lust
It surprises and scares
Like me,like me

My name isobel
Married to myself
My love isobel
Living by herself

When she does it she means to
Moth delivers her message
Unexplained on your collar
Crawling in silence
A simple excuse
Nana na nana, nana na nana
Nana na nana, nana na nana

In a tower of steel
Nature forges a deal
To raise wonderful hell
Like me, like me

My name isobel
Married to myself
My love isobel
Living by herself

When she does it she means to
Moth delivers her message
Unexplained on your collar
Crawling in silence
A simple excuse
Nana na nana, nana na nana

Bjork

    13:04

12 décembre 2007
می شینم جلوی همه ی نشونه های مجازی که شاید به چشم هیچ کس نیان اما واسه من پر حرفن.
یهو محمد اصفهانی می خونه... تو نباشی چه امیدی به دل خسته ی من.

    17:13

اگه آدم ساده ای بود
یعنی پلانش ساده بود
از اينا بود که نماش رو که نگاه ميکردي
پلانش هم قابل تشخيص بود
از اين آدمايي که بي نقشه و جي پي آر اس و اينا
اگه توشون قدم بزني هيچ وقت گم نميشي
اون وقت اينقد جذاب نبود برات
يعني درگيرش نبودي
اين لطف کاره
حسن رابطه است
آيکون ِ ناراحن نفرست
دلم ميگيره
باور کن

یلداهه

    03:11

یلداهه، من الان از ته دل و با تمام وجود می فهمم چرا هرکی عاشق تو می شه دیگه بی چاره است.
بی شوخی.

    02:43

یه کالکشن دارم درست می کنم به اسم موزیک های خودکشی!

    02:12

11 décembre 2007
دیشب که هیچی عذرم کاملن موجه بود اونم با دلایل به شدت محکمه پسند.
بعد از صبح که چشامو باز کردم دارم فک می کنم من چرا آدم نمی شم پس؟
یعنی من چرا این قدر آگاهانه باز خودمو انداختم تو یه سراشیبی ه یک طرفه ی تند که ته تهش باز صاف شدن دهن خودمه؟

پ.ن۱: ببین تو می دونی همه چیت به من منتقل می شه؟ می دونی حتی امروز ظهر که اون خیابون ها خوشگل رو می اومدیم پایین من می فهمیدم... همه شو می فهمیدم؟
پ.ن۲: خب تو اون هیری ویری فقط همون وکالانوی آقای رایس محترم کم بود که خودشو رسوند به سرعت. اونم کجا؟ بعد اولد ویز لورنا.

    15:55

بزرگترین وسوسه ی زندگی من.

    15:40

10 décembre 2007
می گم که خداییش این مو فرفری- مجعد- وزوزی- پیچ پیچی هایی که هر موقع از حمام میان می شینن موهاشونو صاف می کنن عجب پشتکار و اراده و قدرت و حوصله و انگیزه و اینایی دارن. نه مکین؟

پ ن1: خب حالا یکی موهاش مثل یلداهه از بدو تولد صاف و لخت باشه نمی تونه معنای همچین پستی رو بفهمه.
پ.ن2: امروز عصر با یک عدد رنگین کمان ِغیرواقعی قرار دارم و از اون بابت خوشحال هستم و حتی فهمیدم که چه مرگمه و درمانش کردم.

    18:57

مسئله اینه که من نمی دونم چه مرگمه.
و بر همین اساس نمی دونم خوبم یا بد.
و نمی دونم غم دارم یا ندارم.
و نمی دونم اگه غمه غمناکه یا شادناک.



می شه یه ساعت فقط؟ یه ساعت...



هی عاصفه، تو زندگی منو نجات دادی با این ساندتراک آملی پولن. من تو رو بلدتم.

    13:46

تو به فیلم نامه ی تعطیلی از دست رفته دوتا ستاره دادی؟ قطع رابطه کنم باهات؟ ها ها ها؟
برو استغفار کن شاید از بار گناهت کم بشه.

    13:30

اون نوشته ی سه تا پایین تر رو من ننوشتم ها. خانوم فالشیست نوشته. لینکش هم زیرشه.

    13:24

9 décembre 2007
All my friends now try to save me
What a joke, what a joke
مثل همین امروز بود، من و بلاگر نشسته بودیم روبه روی هم و زل زده بودیم به چشمای هم. بلاگر رو نمی دونم، من اما یه بغض گنده چسبیده بود بیخ گلوم. نه که درست همون روز چسبیده باشه ها، نه. یکی- دو ماهی می شد اون جا بود. من هی ندیدش می گرفتم و حواسمو پرت می کردم و می گفتم اینم می گذره و تموم میشه و هه! عمرن! نگذشت ولی و عین یه غده ی سرطانی هی بزرگ شد تا راه گلومو گرفت و شد یه سد بین مغز و قلبم. سدی که مغزمو تعطیل کرد و گذاشت اون روز دلم جای قلبم تصمیم بگیره. اصلن همین قلب لعنتی بود که باعث بغضه شده بود. مغزمو زده بود کنار و خودش تنهایی تصمیم گرفته بود و بعد مجبورم کرده بود ماه ها و ماه ها من تاوان تصمیمشو پس بدم و بعدم که اون بغض سرطانی. خب البته خودش که نرفته بود یه بغض برداره بیاره بچسبونه بیخ گلوی من. اما گمونم چون یهو شکسته بود، محتویاتش که دقیقن نمی دونم چی بود، اومده بود بالا و شده بود یه بغض گنده ی سرطانی.
آره. شبیه امروز بود که دارم فکر می کنم برم باز موهامو یه سانتی کنم و همون یه سانتو نارنجی، تا از دست این موهای یه دست مشکی که هی چنگ می ندازه به قلبم راحت شم.
اون روز یهو به بلاگر گفتم" خسته ام" گفتم "می خوام رهات کنم" گفتم "می دونم دوسم داری اما دیگه نمی تونم تحملت کنم" گفتم "من هم دوست دارم اما منو می ترسونی" گفتم" دلم واست تنگ می شه".... هیچی نگفت و فقط "خسته ام" رو پابلیش کرد. خب بلاگر هم گاهی خسته می شه. بعد رفتم سراغ گوشیه و شماره هاشو یکی یکی پاک کردم. اصلن هم برنگشتم اسم ام اس اولی رو بخونم و باز یاد اون روز شنبه ی اردیبهشتی بیفتم. بعد گوشیه رو خاموش کردم و سیم کارتشو در آوردم و گرفتمش تو مشتم. می خواستم پرتش کنم. نمی تونستم. همون وقت بود که بغضه ترکید. نه، نترکید. باز شد راهش انگار. اما، یه قطره اشک بیشتر نبود. حتی گوله هم نبود. یه قطره بود فقط...

    17:15

نویسنده ی به این محشری ، داریم دیگه اصلن؟
خب حالا من جو زده شدم شما به روی خودتون نیارین. همین جوری یهو یادش افتادم و فکر کردم چه محشره.
شایدم چون در این لحظه با اون آقای تو مرد خسته، دچار همذات پنداری شدیدی ام.

    14:11

اون که راجع به شرکا صحبت میکنه و بعد نوبت ِ تو میشه که یه چیزی بگی ، از دیروز توی کافی شاپ تعریف میکنی که یه آقایی به محض اینکه از در وارد میشه ، بنظرت میاد چقدر قیافه اش آشناست ، بعد هی فک میکنی که کجا دیدیش ، پیش خودت میگی احتمالن معلم فلان موسسه بوده و بیخیال ماجرا میشی ، تا موقع رفتن که آقاهه صدات میکنه و میگه ببخشید قیافه ی شما خیلی برام آشناست و همین میشه موضوع نیم ساعتی نشستن سر یه میزو تلاش برای پیدا کردن سر نخ و با اینکه آقاهه شما رو شام دعوت میکنه تا بلکه کشف کنه این قیافه از کجا براش اینقد آشناست ولی شما نمی پذیرید و راهی خونه ی دختر خاله میشید و ...
بعد موضوع ِ به همین سادگی میشه بهانه برای پیچیدن ِ نسخه ی یه رابطه ، چرا؟ چون من هر چیزی رو میتونم تحمل کنم ، دوری ، دلتنگی ، تنهایی ، حتی فحش و توهین و بی احترامی و شنیدن ِ هر گونه اراجیف و هر چیزی توی این زندگی رو میتونم با هل و زور و بدبختی و غروناله و مستی و چه کنم و به هرحقه ای ، تحمل کنم ، اما از توان ِ من خارج هست نقش بازی کردن . سالهای سال با خانواده ام ،با جامعه ام ، با همه دنیا و مافیهای اطرافم جنگیدم که فقط خودم باشم . خیلی بهای سنگینی برای "خودم بودن" پرداختم ، بهایی خیلی سنگین تر از حتی عشق .
میفهمی چی میخوام بگم؟ یا لازم ِ موضوع رو اینقد،بگم ، توضیح بدم، بازش کنم ،ج ن د ه اش کنم که با پوست و گوشت و استخونت بفهمی چی میگم؟ ....نه، تو باهوش تر از این حرفایی ، آلردی هم میدونی چی میخوام بگم ، همین یه قلم رو از من نخواه تا آخر عمرم با همه چیزم و با همه چیزت ، هستم ، فقط همین .
life is my own, to live my own way

    13:14

8 décembre 2007
خوبیه جت آدیو اینه که میشه اول راپسودیا رو بذاری(داشتمش خودم!) بعد اون کریس رئا خصوصیه رو بعدم د ِلست من رو و اصلن هم به این فکر نکنی که...
خب نمی دونستم برای دیدن دوباره ی ِتو حاضرم این شهر اضطراب آور رو چند روز دیگه تحمل کنم یا نه. هنوزم نمی دونم.

    15:47

وااااااااااااای چقده این جا خوشگله.

اصلن من یه روز همچین خلاقیتی داشته باشم خودمو می کشم.
مخلصیم همچنان جناب شمالگان؛ دربست.

    14:16

7 décembre 2007
حالا که اینهمه خود ویرانگری کردم، این رو هم اضافه می کنم که می دونم نوشته هام اونقدر بد نیستن که مستحق این بی توجهی باشن.

[خانوم ِ چنددانه]

    02:21

بارونه از همون شبی که اومدیم شروع شده بود... حالا هم باز دوباره بارون میاد.
مثلن بارون یه پرانتز* بوده واسه من. هوم؟


پ.ن: خب من که هیچ وقت تو سفر نوشتنم نمی آد, اما حالا دیدم اینترنت مفته, همه ی وبلاگ هایی که دوست دارمو هم که خوندم, پس چه کاری بهتر از این که یه چیزکی بنویسم! بعد همین جوری این صفحه رو باز کردم و نشستم جلوش و هرچی فکر کردم هیچی ِهیچی به ذهنم نرسید. نه این که موضوع واسه نوشتن نباشه یا کم باشه ها, نه, کلن قضیه ی در سفر رو مود نوشتن نبودنه یا شایدم این قدر موضوع واسه نوشتن هست که نطقم کور شده. نمی دونم خلاصه. یهو بارونه شدید شد و یاد شبی افتادم که داشتیم با یلداهه میامدیم این جا و منتظر یه عالمه اتفاق ِ جورواجور بودیم که خب یه عالمه اش افتاد و یه عالمه اش همون لبه ایستاد و یه عالمه اش به اتفاق نرسید.

*کپی رایت پرانتزی از آقای سی و پنج درجه!

    00:58

4 décembre 2007
می می زنی- من تاب- توشکیب
تو حادثه،من آینه
دستان خواهش من
انحنای زوج تو - با تیغه ها
من بارشم-
من مست ، تو عطش

...

    01:54