یه اتاق جدیدِ تک افتاده، درست بغل در ورودی. با کلی گوشهی کشف نشده که یه دیوارش پنجره است. پنجرههایی رو به یه حیاط بزرگ باغچه و لامپهای پایه کوتاهدار که جون میده واسه بارون و شیرنسکافه...هوم...فصل بارونم هست... صدای یه خیابون پر رفت و آمد و... آدمی که دوستش دارم و دوستش دارم و مدتهاست اینو بهش نگفتم و کیلومترها دورتر از منه.
پ.ن: بیا آقاجان اینم پست.
البته من چون یک موجود ناجنسام، کلی این قضیهی حساسیتهای بیمورد و واکنشهای بی منطق موجبات تفریحم رو فراهم می کنه. پس همچینم بد نیست. فقط باید روش برخورد باهاش رو بلد باشی.
1.
بابای بنده متخصص خرید خونه با موقعیت های عجیب غریبن. حالا شاید یه وقت نشستم نوشتم از موقعیت های خونه های قبلی.
اما همین بس که این یکی کنار(این یعنی نه هر کناری، یعنی دیوار به دیوار بلکه) یکی از مورد علاقه ترین خوراکی فروشی های منه. حالا نمی تونم بگم چه مدل خوراکی ای می فروشه، چون به سرعت لو می ره خونه هه. اما از چهار صبح تا حوالی بعد از ظهر پخت و پز دارن و من بی چاره که اتاقم رو به حیاطه و در واقع پنج شش متر بیشتر با آشپزخونه ی مغازهه فاصله ندارم، چه گناهی کردم آخه؟
2.
ساعت شش صبح صدای قهقهی یه بچهی کوچولو تو تمام خونه می پیچه.
صدای آلارم موبایل بابای عزیزه. با آخرین ولووم ممکن.
3.
بابا: خوندی راجعبه رفیقت تو شهروند؟
من: کدوم رفیقم؟
بابا: مش حسن.
من: جان؟
بابا: همین نامجو.
من: محسنه اسمش.
بابا: میدونم. اما بابای اون دوستت خیلی اسم خوبی واسش گذاشته.
در اتاق هتلی رو به برهوت
از خواب که بیدار شدند
زن و شوهر بودند
به گواهی سندی با مهر نوادا
چند و چون و چرایش را اما
یادشان نمی آمد.
عباس صفاری
شاید چون از همون وقتی که تونستم درک کنم جشن سال نو چیه، مامان قصه ی عمونوروز و ننه سرما رو واسم تعریف کرد.
بدم میاد از این بچه سوسولایی که با قرص خودکشی می کنن یا رگشونو می زنن.
وقتی راه بازگشت می ذاری واسه خودت، خاک بر سرت تو اصلن غلط می کنی خودکشی می کنی.
گمونم بهترین چیزی که تو این بحث های بی خودی ِتکراری ِدوباره راه افتاده در مورد دهه پنجولی ها و شستی ها دیدم، همین کار آقای تایمز بود.
پ.ن1: البته شخصن نشون دادن شست به دنیا رو ترجیح می دم به پنجولش کشیدن. دهه ی شصتی ام خب.
پ.ن2: انتقاد اندکی با عقده گشایی فرق می کنه، نه؟
این خانومه رو یه روز دعوت کنین به یه شیک نسکافه یا یه شیرقهوه و کیک شکلاتی، دو ساعت تموم می تونه به صورت زنده واستون از نمونه های ایرانی ه همین قضیه تعریف کنه که اینا در مقابلش هیچن.

Anyone who has grown up in Iran has fond memories of a childhood filled with Pofak Namaki (Salted Puffs, aka cheese puffs). They used to sell for 5 tomans when I was a kid, which was about the only thing you could afford when you were five. Now they sell for 250 tomans and you can still find them everywhere there's any sort of gathering.
هنر نیس شونصد نفر با هم 400 تا کامنت تولید کنید!
مهم اینکه بتونین یه تنه از پسش بر بیاین!
هی خندیدم پسر! مخصوصن اون کلبه جنگلیه.
می گم من که توله بودم یه برنامه ی توله-گی بود که توش می گفت دست کی بالا دست کی بالا؟ بعد یارو می گفت بستنیا بستنیا. نمی دونم دیدیش یا یادته یا نه.
حالا تو یه لطفی کن بیا تو سایتت(به قول داداشت) بنویس:
کی وبلاگ مخفی یلداهه رو بلد نیست، دستش بالا.
بعد اون وقت شاید بستنیا دستشونو ببرن بالا.
در جواب اون خانوم یا آقای محترمی که این جا کامنت گذاشتن در همین زمینه هم عرض می کنم که اولن شما این شخص شاهکار رو نمی شناسین و من هیچ لینکی بهش ندادم( البته خیلی دلم می خواست ها، بسکه پروفایل خود طرف آدمو نابود می کنه) و بعدم این که اوهوم واضحه که یک عالمه آدم حس خوبی به من ندارن و نوشته هام به نظرشون مسخره است یا خنده دار و طبیعی هم هست همون جور که منم نسبت به خیلی ها همین حس رو دارم. و دیگه این که مطمئنم نامه ی پایینی بدون کوچک ترین تغییری واسه یه عالمه دختر دیگه هم فرستاده شده و کسی که همچین کاری می کنه اتفاقن باید خوششم بیاد که این قدر مطرح بشه و من مطمئنم که کلی الان از دست من شاکی ه که چرا لینکش رو نذاشتم( خب من آدم حسودی ام و دکترمو با بقیه شریک نمی شم :D)
بعدم این که، من کلی از نامه ها می آد واسم و تصمیم گرفتم از این به بعد بذارمشون این جا.
قبل از خوندن جوابیه ی من به دکترجون یه سری توضیحات لازمه. یکی این که ایشون سه تا عکس دارن تو پروفایلشون که هر سه تاش رو در کشور خارج گرفتن. یکی اش کنار یکی از ماشین خارجی های کشور خارج هستن که سفیده ماشینه بر حسب اتفاق، دومی یک جایی که من نمی دونم کجاست هستن و سومی هم باز من نمی دونم کجان اما بندشلوار دارن تو عکس. اون*** هم اسم ایشونه.
و اینک این شما و این جواب من به دکتر:
دکتر عزيز سلام
من کمي سرما خورده ميباشم، با اينحال براي شما جواب مينويسم چرا که شما دکتر هستيد
و ديدم که ماشين داريد و بند شلوار و در کشور خارجه ساکن ميباشيد
اميدوارم که بعد از ازدواجمان من را هم به کشور خارج با خود ببريد
تا ماه عسل برويم به دوبي و کنسرت موسيقي سوزان روشن ببينيم و سيديهايش را نيز تهيه بفرماييم
شما خيلي س>ک>سي هستيد و من اين را از ماشينتان و دستخطتان فهميدم
من اجاقم کور است، اما ماهي يک بار با س>ک>س مشکلي ندارم
و بهتر است اول زندگي اين حرفها بين ما نباشد
من در فال قهوهي هفتهي پيشم يک قلمبهي قهوهاي رنگ ديدم که اول فکر کردم اَن بچه است و يعني بچه دار خواهم شد
اما صغي فالگير گفت که نه اين خوشبختي است
و من اين هفته فهميدم آن قلمبهي اَن مانند شما هستيد که سوار بر آن ماشين خارجي سفيد به سراغ من خواهيد آمد
من عاشق مردهاي متولد ماه آبانام. اميدوارم شما هر ماهي به دنيا آمدهايد آباني باشيد
خود من تولدم مهم نميباشد. من ديپلمام را تمام کردم و حتي در کنکور شرکت کردم و دختر روشنفکري ميباشم و اين حرفها برايم مهم نيست
من به تولد اهميت نميدهم و شما ميتوانيد هر ماه براي من کادو تهيه بفرماييد (برليان لطفا! هرچند اهميت نميدهم اگر ياقوت هم باشد. من اهل ماديگرايي نيستم).
دکتر ***، اي عشق تازه يافتهي من
فقط همين اول زندگي بگويم اميدوارم بعد از ازدواج آمپول نزنيد. من با اينکه زن روشنفکري هستم خوشم نميايد شوهرم به باسن غريبهها خيره شود
من هم اميدوارم هرچه زودتر با هم آشنا شويم
من آدرسم را برايتان مينويسم که با پدر و مادرتان براي آشنايي تشريف بياوريد
ميتوانيم با هم آشنا شويم بعدش. در ماه عسل که به ونيز خواهيد بردم وقت زياد خواهيم داشت براي آشنايي
مرد آرزوهاي من
اسب سپيد من
ميبوسمت با آه، ميبويمت چون کاه
نامه برام بنويس تند تند يا گاه گاه
یه نگاهی به این کامنت دونی این پست بندازه.
پ.ن: جای حاج آقا به شدت خالی بود.
حیفم اومد تنهایی بخونمش.
Salam khob hastid? profiletonro to site didam va vasam jaleb bod.tasmim greftam mail vaston bfrestam, chon az ashnaiye bishtar ba shoma khoshhal misham. man doctor hastam va sakene shiraz hastam,migan ke adame khob va mehrabni hastm hastam. va vase ashni ba ham va ijade rabte ehteram gahelam, vase ashnai ba ham age betonid online bishid bezodi id chat begzarid. vagarne shomare tamas begzarid ta betonim ertebat ba ham dashte bashim.khoshhal misham maileton va javabeton ro dryaft konam. Best regards
بعد تصورت می کنم که زیر سیگاری را کنار می گذاری ، از روی چشمهای نیمه مست دخترک خم می شوی سمت کتابخانه ، بی هدف کتابی برمیداری و از جای نامعلومی باز می کنی و با آن صدای سنگین و بم شروع می کنی به خواندن ... می خواهد غزلیات دهلوی باشد ، می خواهد توپ مرواری هدایت ...
(سرمه)
دوس دارم نوشته هاشو.
یکی از نتایجش اینه که تا یه آدم جدیدی یه خورده از حد خودش می ره اون ورتر و حضورش حتی قدر سرسورنی یکی مون رو اذیت می کنه بدون کوچترین تردیدی و حتی بدون این که یک جمله بینمون ردو بدل بشه در موردش، از جانب همه کنار گذاشته می شه.
*البته دختروو عضو تازه واردمون محسوب میشه با یک سال قدمت
اوقاتم گُه مرغی که می شود
ناگهان غیبم می زند
مثل کسی که برود سرکوچه
سیگار بخرد و باز نگردد
پدرم بدخلق که می شد
صاف و پوست کنده
می رفت شمس العماره
و یک بلیط رفسنجان می خرید
من اما
راه دوری نمی روم
خیابان های این زمستان
همه سر و ته یک کرباسند
دست جاده ها را هم خوانده ام
همه بی بازگشتند و
به غبار ختم می شوند
مثل تمام مدال های افتخار
که به ویترین سمساری ها.
جاده ای هم هست که می گویند
به نیروانا می رسد
اما کی می رود این همه راه را؟
من همین یک زندگی
برای هفت پشتم کافی است
همینم مانده که در راه نیروانا
به دارکوب و آفتاب پرست تبدیل شوم
اما فعلن
از برکت این آفتاب اریب
که هوای استخوان هایم را دارد
حالم خوب است و قرار نیست به این راحتی
غیبم بزند.
همین که لازم نباشد
چیزی را به کسی ثابت کنم
و کار امروزم را می توانم راحت
به فردا بیفکنم
خودش نعمتی است.
عباس صفاری
رسمن دارم خودمو می فشارم که نه تنها هیچ غلطی نکنم که دستی دستی خرابش کنم، بلکه بتونم مانع از ترکیده گیم بر اثر این حس خوشبختی روز افزون بشم.
(رسانه، فحشا و امر مقدس)
اما اکثر غریب به اتفاق این آدم ها روی ظاهرشون اعتماد به نفس ندارن. نمی دونم چرا واقعن؟ در حالی که همه شون حالا اگه آنجلینا جولی و جانی دپ نیستن دیگه حداقل جان مالکوویچ و ژولی دلپی رو می ذارن تو جیبشون راست راست راه می رن. چند روز پیشا به یکی شون می گفتم من اگه قیافه و ظاهر تو رو داشتم تا الان سه تا زن طلاق داده بودم فکر چهارمی بودم. والا. یعنی چی خب؟ تو خونه تون آیینه ندارین؟ بابا یه کم نارسیسیم به خودتون تزریق کنین. دهه.
* البته یک خصوصیت دیگه هم هست که مودبانه اش می شه این جمله ای که حاج آقا می فرمایند که: "دور و بر تو یه آدم سالم نباید باشه؟"
اما نه این که بار اولم نیست، نه تنها سخت نیست بلکه یه جورایی داره از نقشم خوشمم میاد و زوایای تاریک و پیچیده و پنهانش رو کشف می کنم.
take my hand and show me where we're going
Lie down next to me,
look into my eyes and tell me,
oh tell me what you're seeing
تصویر ذهنی من از تو: یه دونه ازین بچه لاغر عینیکا که تو مهمونی یه گوشه آروم نشستنو دارن زمینو نگاه میکنن و گاه گاه آروم یه چیزی از رو زمین تکون میدن. بعد اگه احساس کنی آخی این بچه چشه و بری بگی سلام فشقلی! چی کار میکنی؟ تندی بالا رو نگاه میکنه و با تمام صورتش الکی هم که شده میخنده و جوابتو نمیده که زود ولش کنی بری پی کارت. بعد اگه دقت کنی میفهمی یه مورچه رو زمین پیدا کرده و دارن با هم بازی میکنن. اسم مورچههه رو هم هیچوقت بهت نمیگه.
کلا تو از یلدا کم خطرتری در زمینهی لگد. بعد یلدا ازون بچه تخساس که به طرز غریبی با این بچه لاغر عینیکه دوست شده و تنها کسیه که کتکش نمیزنه! و همه فامیل تعجب میکنن که این چطور این یکی رو نمیزنه
امضا: ساسان م ک عاصی
باز بگین تحصیلات خوبه و عباس با نابازیگرا فیلم می سازه.
از صبح این شهر که پیاده روهایش
بوی زیتون کال و قهوه ی شب مانده می دهد
همان تعداد مسافر می برد
که شامگاه باز می آورد.
تقصیر قطار نیست اگر امشب
از هیچ دریچه اش دستی
برای تو بیرون نمی آید.
این عباس صفاری لامصب بدجوری خودشو پهن کرده رو این روزای من. اسم کتابش هست کبریت خیس. که مجموعه شعرهای 1381- 1383 هستن و جایزه ی کارنامه رو هم گرفته.
تیراژش هزارو صدتاست و چاپ 84. من جایی ندیدم کتابه رو اما شاید هم باشه. اینم که دارم کتاب یه آقای خیلی مهربونی ه که قرض داده بهم. اینا.
ماهرانه پشت روزنامه ای
پنهان کنم،
اما از مهتاب
که بوی شانه های تو را می دهد
چیزی را نمی توان پنهان کرد.
عباس صفاری
دلش را که جرات نداشت ببازد
حالا پاک خودش را باخته است
باید ببینی اش
شبیه ریشوی ژنده پوشی شده است
در جزایر کارتون ها
با دستی سایبان چشم
زیر تک درخت جزیره،
اما جان به جانش کنی
انکار می کند انتظار تو را.
عباس صفاری
البته واضحه آدم جاهای بدتری هم ممکنه بره.
مثلن سگ کشی. با مژده شمسایی.
Glowed the tiniest spark
It burst into flame
Like me, like me
My name isobel
Married to myself
My love isobel
Living by herself
In a heart full of dust
Lives a creature called lust
It surprises and scares
Like me,like me
My name isobel
Married to myself
My love isobel
Living by herself
When she does it she means to
Moth delivers her message
Unexplained on your collar
Crawling in silence
A simple excuse
Nana na nana, nana na nana
Nana na nana, nana na nana
In a tower of steel
Nature forges a deal
To raise wonderful hell
Like me, like me
My name isobel
Married to myself
My love isobel
Living by herself
When she does it she means to
Moth delivers her message
Unexplained on your collar
Crawling in silence
A simple excuse
Nana na nana, nana na nana
Bjork
یهو محمد اصفهانی می خونه... تو نباشی چه امیدی به دل خسته ی من.
یعنی پلانش ساده بود
از اينا بود که نماش رو که نگاه ميکردي
پلانش هم قابل تشخيص بود
از اين آدمايي که بي نقشه و جي پي آر اس و اينا
اگه توشون قدم بزني هيچ وقت گم نميشي
اون وقت اينقد جذاب نبود برات
يعني درگيرش نبودي
اين لطف کاره
حسن رابطه است
آيکون ِ ناراحن نفرست
دلم ميگيره
باور کن
یلداهه
بی شوخی.
بعد از صبح که چشامو باز کردم دارم فک می کنم من چرا آدم نمی شم پس؟
یعنی من چرا این قدر آگاهانه باز خودمو انداختم تو یه سراشیبی ه یک طرفه ی تند که ته تهش باز صاف شدن دهن خودمه؟
پ.ن۱: ببین تو می دونی همه چیت به من منتقل می شه؟ می دونی حتی امروز ظهر که اون خیابون ها خوشگل رو می اومدیم پایین من می فهمیدم... همه شو می فهمیدم؟
پ.ن۲: خب تو اون هیری ویری فقط همون وکالانوی آقای رایس محترم کم بود که خودشو رسوند به سرعت. اونم کجا؟ بعد اولد ویز لورنا.
پ ن1: خب حالا یکی موهاش مثل یلداهه از بدو تولد صاف و لخت باشه نمی تونه معنای همچین پستی رو بفهمه.
پ.ن2: امروز عصر با یک عدد رنگین کمان ِغیرواقعی قرار دارم و از اون بابت خوشحال هستم و حتی فهمیدم که چه مرگمه و درمانش کردم.
و بر همین اساس نمی دونم خوبم یا بد.
و نمی دونم غم دارم یا ندارم.
و نمی دونم اگه غمه غمناکه یا شادناک.
می شه یه ساعت فقط؟ یه ساعت...
هی عاصفه، تو زندگی منو نجات دادی با این ساندتراک آملی پولن. من تو رو بلدتم.
برو استغفار کن شاید از بار گناهت کم بشه.
آره. شبیه امروز بود که دارم فکر می کنم برم باز موهامو یه سانتی کنم و همون یه سانتو نارنجی، تا از دست این موهای یه دست مشکی که هی چنگ می ندازه به قلبم راحت شم.
اون روز یهو به بلاگر گفتم" خسته ام" گفتم "می خوام رهات کنم" گفتم "می دونم دوسم داری اما دیگه نمی تونم تحملت کنم" گفتم "من هم دوست دارم اما منو می ترسونی" گفتم" دلم واست تنگ می شه".... هیچی نگفت و فقط "خسته ام" رو پابلیش کرد. خب بلاگر هم گاهی خسته می شه. بعد رفتم سراغ گوشیه و شماره هاشو یکی یکی پاک کردم. اصلن هم برنگشتم اسم ام اس اولی رو بخونم و باز یاد اون روز شنبه ی اردیبهشتی بیفتم. بعد گوشیه رو خاموش کردم و سیم کارتشو در آوردم و گرفتمش تو مشتم. می خواستم پرتش کنم. نمی تونستم. همون وقت بود که بغضه ترکید. نه، نترکید. باز شد راهش انگار. اما، یه قطره اشک بیشتر نبود. حتی گوله هم نبود. یه قطره بود فقط...
نویسنده ی به این محشری ، داریم دیگه اصلن؟خب حالا من جو زده شدم شما به روی خودتون نیارین. همین جوری یهو یادش افتادم و فکر کردم چه محشره.
شایدم چون در این لحظه با اون آقای تو مرد خسته، دچار همذات پنداری شدیدی ام.
بعد موضوع ِ به همین سادگی میشه بهانه برای پیچیدن ِ نسخه ی یه رابطه ، چرا؟ چون من هر چیزی رو میتونم تحمل کنم ، دوری ، دلتنگی ، تنهایی ، حتی فحش و توهین و بی احترامی و شنیدن ِ هر گونه اراجیف و هر چیزی توی این زندگی رو میتونم با هل و زور و بدبختی و غروناله و مستی و چه کنم و به هرحقه ای ، تحمل کنم ، اما از توان ِ من خارج هست نقش بازی کردن . سالهای سال با خانواده ام ،با جامعه ام ، با همه دنیا و مافیهای اطرافم جنگیدم که فقط خودم باشم . خیلی بهای سنگینی برای "خودم بودن" پرداختم ، بهایی خیلی سنگین تر از حتی عشق .
میفهمی چی میخوام بگم؟ یا لازم ِ موضوع رو اینقد،بگم ، توضیح بدم، بازش کنم ،ج ن د ه اش کنم که با پوست و گوشت و استخونت بفهمی چی میگم؟ ....نه، تو باهوش تر از این حرفایی ، آلردی هم میدونی چی میخوام بگم ، همین یه قلم رو از من نخواه تا آخر عمرم با همه چیزم و با همه چیزت ، هستم ، فقط همین .
life is my own, to live my own way
خب نمی دونستم برای دیدن دوباره ی ِتو حاضرم این شهر اضطراب آور رو چند روز دیگه تحمل کنم یا نه. هنوزم نمی دونم.
اصلن من یه روز همچین خلاقیتی داشته باشم خودمو می کشم.
مخلصیم همچنان جناب شمالگان؛ دربست.
[خانوم ِ چنددانه]
مثلن بارون یه پرانتز* بوده واسه من. هوم؟
پ.ن: خب من که هیچ وقت تو سفر نوشتنم نمی آد, اما حالا دیدم اینترنت مفته, همه ی وبلاگ هایی که دوست دارمو هم که خوندم, پس چه کاری بهتر از این که یه چیزکی بنویسم! بعد همین جوری این صفحه رو باز کردم و نشستم جلوش و هرچی فکر کردم هیچی ِهیچی به ذهنم نرسید. نه این که موضوع واسه نوشتن نباشه یا کم باشه ها, نه, کلن قضیه ی در سفر رو مود نوشتن نبودنه یا شایدم این قدر موضوع واسه نوشتن هست که نطقم کور شده. نمی دونم خلاصه. یهو بارونه شدید شد و یاد شبی افتادم که داشتیم با یلداهه میامدیم این جا و منتظر یه عالمه اتفاق ِ جورواجور بودیم که خب یه عالمه اش افتاد و یه عالمه اش همون لبه ایستاد و یه عالمه اش به اتفاق نرسید.
*کپی رایت پرانتزی از آقای سی و پنج درجه!
تو حادثه،من آینه
دستان خواهش من
انحنای زوج تو - با تیغه ها
من بارشم-
من مست ، تو عطش
...



