![]() |
یه دوستی دارم، در ردهبندی اونایی قرار میگیره که از دفعه دهم به بعد تازه یواش یواش شناخته میشن. اون دفعهی دهم به بعد در شرایطی پیش میاد که همهچیز( از اطعمه و اشربه و امکنه و حاضرین و...) سر جای خودش باشه. یعنی ممکنه پیش نیاد به زبان ساده. ولی امان از وقتی که دفعه دهم پیش اومد.
بعد این دوست از اون مدل دوستا نیست که چپ و راست بشه دیدش. برای دیدنش باید از هفت خوان رستم گذشت. اول که باید جوابت رو بده ( تصور کنید آدمی رو که من دارم میگم باید جوابت رو بده). وقتی جوابت رو بده یعنی حوصلهی شنیدن صدات رو داره. بعد باید حوصلهی حرف زدن باهات رو داشته باشه، بعد حوصله دیدن خودت رو و حوصلهی دیدن آدم همراه احتمالیت رو. بعد از مرحلهی دیدن مرحلهی حوصلهی معاشرته. حوصله معاشرت با خودت و آدم همراه احتمالیت. بعد میرسیم به وقت. میشه که جوابت رو بده و حوصلهی حرف زدن و دیدن و معاشرت با تو و آدم همراه احتمالیت رو هم داشته باشه (از صداش معلومه)، ولی وقت نداشته باشه. بعد مسئلهی جاست. خب حالا که جوابت رو داده و حوصلهی حرف زدن و دیدن و معاشرت و وقت هم داره، کجا بریم؟
ولی امان از وقتی که بشه دیدش.
ته مسئلهی "خب کجا بریم؟" معمولا چهارتا جواب ثابت داره. یک شهرام، دو کهن، سه یه رستورانی که در خوراکیای که میفروشه یا اولینه یا قدیمیترین یا نایابترین. همهی این رستورانها هم از سال پنجاه به اینور تکون نخوردن و شما با اون سر و ریخت وصلهی ناجورید توشون. انتخاب چهارم که همهی بقیهی انتخابها به هرحال تهش بهش ختم میشن خونهی خودشه.
خونهی خودش جاییه در طبقهی دهم ِیه ساختمان ِباریک. آسانسورش از سال پنجاه به این ور تکون نخورده. اگر شما چهارتا همراه داشته باشید، نفر چهارم باید صبر کنه با آسانسور بعدی بیاد بالا. وقتی رسیدید به طبقه دهم، وارد یه راهروی فوق باریک میشین که پنجرههای گنده داره و در خونهی دوستمون که قهوهای سوختهاست و از سال پنجاه به این و تکون نخورده. وارد خونه که میشید دیگه کاملا قدم گذاشتین به دههی پنجاه. دیوارایی که خودش سبز و کرم و پونصدتا رنگ دیگه زده، پردههای یه دست سفید که خودش دوخته و گوشههاشون با سیستمی متعلق به دههی پنجاه شعر چاپ کرده، دورههای کارنامه، یک میز بزرگ ناهارخوری با صندلیهای مرتب، یک میز کوچیک، یک میز متوسط با دویست نوع هله هوله و مبلهای مناسب برای لَمهای طولانی، کتابخانهی فوق عظیم و ماوراء پُر که هر کتاب وفیلمی( دقیقا هر کتاب و فیلمی) به مغزتون خطور کنه یا نکنه توش هست و آشپزخونه. ای داد از آشپزخونه. یه مبل قدیمیتر از دهه پنجاه جلوی در، کابینتهای فلزی قرمز و کرم، یخچالی همیشه پر از اسباب انواع سالاد، سماور، قهوهجوش و یک عالم ظرف سفید.
همیشه ساعت هشت یا ده میرسید به خونهاش. از اولین دقیقهای که میرسید تا فردا صبحش که میرید یک ریز براتون حرف میزنه. حتا وقتی پای گاز وایساده و با دقت براتون یکی از هفتصد مدل قهوهای که پیشنهاد داده رو دم میکنه. از عالم و آدم حرف میزنه و حرف میزنه و حرف میزنه.
شما نگاش میکنید و تمام مدت فکر میکنید کاش حرف زدنش تموم نشه.
یه دوستی دارم که در وقتهای کمی که میبینمش، دوست دارم حرف بزنه تا بدونم چیزهای جهان از چه قرارن.


