30 janvier 2008

این واسه من یه جور همدردیه. شاید همدردی با خودم. شاید همدردی با خودمون.
این روزا... ماهها... سالها... همیشه.... آنچه به جایی نرسد فریاد است. لوگو که جای خود داره.
29 janvier 2008
حقایق دربارهی نازلی دختر آیدین یا فکرهایی بدون هدف و ترتیب خاصی جز نوشته شدن.من آدم اهل دعوایی نیستم. خیلی خیلی کم پیش میآد از موضوعی یا کسی عمیقن ناراحت بشم. و اینجور وقتها هم جای اذیت کردن خودم خیلی راحت موضوعه/ آدمه رو میذارم کنار. مگه اینکه خود موضوع/ آدمه بیخیال نشه که مجبور بشم واکنشی نشون بدم. به احتمال زیاد چون به شدت از هر تنشی گریزانم و هیچی در این حد واسم مهم نیست-نبوده- که بخوام به خاطرش آرامشم رو به هم بزنم. خیلی از رابطههای زندگیمو واسه سلب آرامشم نتونستم ادامه بدم. حسرتی هم از این بابت ندارم.
یادم نیست آخرین باری که عصبانی شدم، آخرین باری که داد کشیدم کی بوده.
اما آدمهای زیادی هستن که از من عصبانی میشن و حتی کارشون به داد کشیدن میکشه. خب من تاسر حد مرگ خونسردم و با هر قضیهای- تا حالا حداقل- با آرامش میتونم برخورد کنم. این خیلیها رو میتونه عصبی کنه. این روزها به جملهی مشترکی که همهی عصبانیهای گرامی و همهی کنارگذاشتهشدهگان محترم به زبون آوردن، نوشتن یا یه جوری به گوشم رسوندن فکر میکنم. اینکه مشکل من اینه که خودخواهم و همیشه خودمم که اول از همه مهمام.
این گرچه به هیچوجه منباب تعریف گفته نشده، اما همیشه خوشحالم کرده. هیچوقت یه مشکل ندونستمش و به نظرم یه حسنه. اما چیزی که اینروزها بهش فکر میکنم، زندگیمه که چقدر تحت تاثیر این خودخواهی بوده.
اینکه خودمو خیلی زود از روابط بیمار بیرون کشیدم. اینکه خیلی کارهایی رو که واسه همه عادی بوده انجام ندادم و با خیلیها از آدمها دوستی نکردم یا وارد خیلی بحثها، موضوعات یا دعواها نشدم چون در شأن خودم نمیدونستم و خیلی چیزهای دیگه که کلمه نمیشن.
خودخواهی من هیچوقت حالت بیمارگونه نداشته و هیچکدوم از آدمهای دوروبرم جز اونایی که به خاطر سلب آرامشم کنار گذاشته شدن رو اذیت نکرده.
یادمه یه بار یلداهه گفت تو هیچوقت نظر بقیه رو در مورد خودت نمیخوایی چون کسی رو در حدی نمیدونی که بخواد راجعبهت نظر بده. عین این جمله رو چند وقت بعد از عمو مردک شنیدم. خب اینو کاملن قبول دارم. جملههایی مثل نظرت راجعبه من چیه یا فلانی در موردم چی گفت سوالهای محبوب من نیستن و وقتی سوالهای مشابه این رو از بقیه میشنوم به اعتمادبه نفسشون شک میکنم. نمیدونم اینم جزو خودخواهیام به حساب میآد یا نه، امافکر میکنم هیچکس اندازهی خودم منو نمیشناسه و نودونه درصد مردم هم عقلشون توی چشمشونه. آدمهایی که روی نظراتشون در مورد خودم بتونم حساب کنم به تعداد انگشتهای یک دست هم نمیرسن و اینها هم همونهایی هستن که بیتنشترین و سالمترین روابط انسانی رو باهاشون دارم.
شاید به نظر بیاد آدم انتقادپذیری هستم اما بهتون میگم که اینجور نیست. خودخواهی و انتقادپذیری به سختی یکجا جمع میشن. درسته که انتقادها رو گوش میکنم و در مقابل خیلیهاش واکنشی نشون نمیدم، اما معنیش این نیست که قبولشون دارم. معنیش اینه که انتقاد یا خود طرف واسم مهم نیست یا به قول یلداهه طرف رو در حدی نمیدونم که بخواد ازم انتقاد کنه.
شاید بشه گفت خودخواهی و آرامشم دوقطب مهم زندگیام هستن. دوقطبی که زیاد از هم دور نیستن و خیلی وقتها به کمک هم میآن تا من الان رو حفظ کنن. دو قطبی که قسمتهای زیادی از حریمشخصیام رو رسم میکنن و اینقدر مهماند که به خاطرشون از خیلی چیزها بگذرم یا نگذرم.
Hable con Ella - Vicente Amigo/El Pele.mp3درباره تو و خودمهرچه در بارهی تو و خودم نوشتم دروغ بوددربارهی آن نبود که اتفاق افتاد بلکه آن بود که میخواستم اتفاق بیافتددربارهی حسرتهایم بود آویزان از شاخههای دوردست و بلند تودربارهی تشنگیام که از چاه رویاهایم برمیخاستهمه، نقشی بود که بر روشنایی زدمهرچه دربارهی تو و خودم نوشتم واقعیت داشتزیبایی تویعنی سبد میوهای در سبزهزاردلتنگی برای تویعنی آخرین چراغ برتیر آخرین کوچه در آخرین شهرحسادت به تویعنی با چشمانی بسته در میان قطارهای شبانه دویدنسعادت منیعنی رودخانهای آفتاب به دل و سد فروشکنهرچه درباره ی خودم و تو نوشتم دروغ بودهرچه دربارهی خودم و تو نوشتم واقعیت داشت.ناظم حکمت
28 janvier 2008
یه وقتهایی یه آلبومی رو واسه اسمش یا طراحی کاورش یا خوانندهاش یا اینکه یه تیکه از یکی از تراکهاشو جایی شنیدی دانلود میکنی. این قدر واسه داشتنش ذوق داری که همهی اون دوساعتی که تورنت گفته دانلودش طول میکشه پای کامپوترت میشینی و هی نگاش میکنی که چنددرصد شد، چند مگ باقی مونده، چقدر دیگه تموم میشه... بعد تموم هم که شد به سرعت میریزیش رو امپچهارت تا تندتند بهشون گوش بدی.
نتیجه اما مثل افتادن از بالای درهایه که رفتی دریا رو از روش تماشا کنی. تنها نکتهی خوبش طراحی کاور بوده و بهترین تیکهاش هم همونی که اتفاقی شنیدی.
یه وقتهایی یه آلبومی رو همراه یه عالمه موسیقی دیگه گرفتی، یا مثلن ته یه دیویدی خالی بوده اینو واست رایت کردن که پر شه، یا یکی واست آورده که گوش کن اینو شاهکاره و تو گفتی هه؛ عمرن به سلیقهی تو یکی اطمینان کنم. اما اینم قاطی بقیه میذاری رو هاردت تا بالاخره یه روز پاکش کنی. خلاصه زمان میگذره و ساعت چهاربار مینوازه و یه روز برحسب اتفاق یا از سر بیکاری یا اشتباهی یا واسه اینکه میخوایی هاردت رو خالی کنی و دلت میسوزه همین جوری بریزیش دور، میشنویش.
نتیجه مثل بالا رفتن از یه کوه خشک و بیآب و علفه که تمام طول راهش داری به آدرس دهنده فحش میدی، اما بالا که میرسی فوقالعادهترین منظرهی عمرت رو میبینی.
بعد به نظر شما هم اومده چقـــــــــــــدر از آدما شبیه ایندوتان؟
27 janvier 2008
نتایجی از بیستو چهار ساعت گذشته، گیرم اینورتر یا اونورتر:
وقتی حتی مامان یلداهه تونسته شلم یاد بگیره منهم میتونم. کلن ما خوشحال هستهایم که همچین معیاری پیدا کرده ایم.
تبصره: و حتی من ِتازهکار و یلداههی قهرمان میتونیم از دونفر که عمریه همبازیاند و کاملن قلق همدیگه دستشونه و عمرن یه دستهم به جوجههای مثل ما ببازن، از همون دست اول جلو بیفتم و به جایی برسه که ما ششصد باشیم اونا منفی پونصد و یادشون بیاد که خیلی گرسنهاند و شکم واجبتره و ترجیح میدن گرفتن حال ما رو بذارن واسه یه وقت دیگه.
آقا هنرمنده یه فیلم گذاشت واسه من و همینجوری محض اطلاعم گفت کارگردانش فلانیه. گفتم "هه. فلانی؟ من با پدربزرگش دوست اینجوریام." برق از چشماش پرید که "نههههههههههههه تو اینا رو میشناسی؟" منم گفتم که "اوهوم. کلی". بعد همین جور آشناهای مشترک بود که در فضا جریان پیدا میکرد. آخرش قضیه اینقدر شور شد که قرار شد دیگه راجعبهش حرف نزنیم. نتیجهی این قسمت واضحه دیگه؟
انسانها وقتی خوابشون میآد بهتره مث بچهی آدم بخوابن و مجبور نیستن اینقدر دسته جمعی مقاومت کنن که اشک از چشماشون جاری بشه و تازه بعدم نه تنها از رو نرن بلکه همینجور ادامه بدن و آخرسر هیچکی نای تکون خوردن نداشته باشه و همونجایی که مشغول مقاومت بوده پهنشه و تا خود صبح یخ بزنه.
بعضی کلمهها هستن که عمرن حتی آقای موزیک هم معنی انگلیسیشون رو بدونه. یحیی و بقیهی دوستان که جای خود دارن. این کلمه میتونه روانبخشی باشه.
بابک احمدی یه فید سرخوده. تواناییه اینو داره که خوراک همهجور بحثی باشه.
بعضی آقایون هستن که با اینکه پیتزای اسفناج نمیپزن اما دستپختشون هم مثل فیلماشون حرف نداره. اما این دلیل نمیشه که سلیقهی فیلمیشونم مث سلیقهی موسیقیشون باشه.
یلداهه مث برنج میمونه. باید بذاری دم بکشه :ي
از اینکه توی فیلمها گذشت زمان رو با تغییر مدل مو نشون بدن به شدت بدم میآد.
26 janvier 2008
به خانوم
چنددانه،
برای حس غیرقابل وصف امروزم که پیوند خورد به
این موسیقی.

Lili,take another walk out of your fake world
please put all the drugs out of your hand
you'll see that you can breath without not back up
some much stuff you got to understand
for every step in any walk
any town of any thought
i'll be your guide
for every street of any scene
any place you've never been
i'll be your guide
lili,you know there's still a place for people like us
the same blood runs in every hand
you see its not the wings that makes the angel
just have to move the bats out of your head
for every step in any walk
any town of any thought
i'll be your guide
for every street of any scene
any place you've never been
i'll be your guide
lili,easy as a kiss we'll find an answer
put all your fears back in the shade
don't become a ghost without no colour
cause you're the best paint life ever made
عاشق فرو کردن مغز گردوهام توی پنیری که روی نون مالیدم.
25 janvier 2008
شاید برای خانوم دوشنبههاهمین چندوقت پیشا بود، به
آقایخانداداشم میگفتم جاروبرقی لازمم نشد. البته فکر میکردم خیلی بهش احتیاج دارم. یعنی همهجا دنبال یه جارو میگشتم که حالا برقی هم نبود، نبود. یه عالمه اتفاق و رابطه و آدم رو هم شکل جارو میدیدم. اما خب هیچ کدوم نبودن. یعنی نمیتونستن باشن. فوقش تبدیلش میکردن به معیار مقایسهی اگه اون بود فلان طور میشد یا نمیشد.
بعد یه روز که از خواب بیدار شدم، دیدم نیستش. یعنی حتی ندیدم که نیستش
به محض ِبیدار شدن نیومد تو ذهنم. گرچه شب با فکرش خوابیده بودم. حتی تا شب هم نیومد. و به محض ِبیدار شدنها و شبهای بعدی.
بعدش دیگه با شنیدن صداش هم حتی همهی وجودم نمیلرزید. فکر اینکه کجاست و چه میکنه که دیگه هیچی.
اینجوری بود که یهو فهمیدم همهچی تموم شده.
خب اینشکلیاست. حالا اسمش هرچیهم که میخواسته باشه. بزرگترین یا کوچکترین رابطهی زندگی... یه روزی سر میرسه. یا ته میکشه. چه فرقی میکنه. مهم اینه که هرکی یه حدی داره.
میخوام بهت بگم شاید وقتش نرسیده.
24 janvier 2008
هیچ بلایی خانمانسوزتر از یک آدم پرحرف نیست که برحسب اتفاق دوست شماست.
نمیدونم چند نفر از آدمهایی که اینجا رو میخونن تا حالا گذارشون به
اینجا افتاده.
اما خب میثم خانهروشنان سابق و حاجآقای جدید، یکی از عجیبترین، عمیقترین و جذابترین شخصیتهاییه که من در زندگیم دیدم. با حافظهای فوقالعاده و حضورذهنی مثال زدنی. وبلاگش هم اگه حوصلهکنه و هر از گاهی آپدیتش کنه شامل اون نوشتههایاند که میتونن حداقل یک روز آدم رو بسازن. خیلی نگذشته از زمانی که نوشتههای میثم خوراک بحثهای یه هفتهمون بود.- من و یلداهه که خب سنمون اجازه نمیده اما لاغر جان حتمن یادشه-
حالا چی شده که بعد از سهسال دوستی باید اینا رو بنویسم؟ احتمالن به بهانهی
این پست.
پ.ن:مخلصیم اشتاد
در راستای
این پست محشر
خانوم مورد نظر،
سالهاست ملت منو واسه دهنگشادم مسخره میکنن، اما همین دهن گشاد که محصول یک فک گنده است بوده که باعث شده نیازی به کندن دندونهای عقلم نداشته باشم. بلـــــــــــــــــــــــــه.
23 janvier 2008

تو سریال پرستاران یه جا هست که "تری" رفتارش با "میچ" یه جوراییه و نمیتونه بگه چیشده. یعنی شاید به نظرش احمقانه میاومده یا لازم نبوده بگه یا نمیدونم. بعد بالاخره یهدفعه که تری تو بالکن وایساده میچ میاد پیشش و میگه" هی، مشکل ِتو چیه؟" تری یه کم اینپا اونپا میکنه بعد میگه "من دلم میخواد بهم زنگ بزنی فقط واسه اینکه حالمو بپرسی و واست مهم نباشه که همین یهساعت پیش با هم نهار خوردیم و منو دیدی، واسم گل بفرستی محل کارم و واست مهم نباشه بقیه چه فکری میکنن و چی میگن..." میچ میگه "من دوستت دارم و تو هم میدونی که واسم مهمی" تری جواب میده" آره میدونم. اما من یه زنم و دوست دارم بهم نشون بدی که دوستم داری"
پ.ن: همین خب!
داداشه داره با قدمهای تند میره سمت راهرو.
من- میگم که،
اوگی چه ساعتی شروع میشه؟
اون {در حال برداشتن همون قدمهای تند}- بذار من برم دستشویی و برگردم بعد کاملن در موردش صحبت میکنیم با هم. میدونی که الان کار فوری دارم نمیتونم در مورد
کارتون با شما صحبت کنم{وارد دستشویی میشه و درو میبنده} یک ذره فکر نمیکنه کی باید سوال بپرسه.
22 janvier 2008
من الان یهدونه خوشحالم. چون یه آقایی که خیلی سنش از من کمتره بهم پیشنهاد آشنایی بیشتر داده بود.
البته نه اینکه این قضیه باعث خوشحالیم شده باشهها. چون از اونجایی که من برعکس
این دوست عزیزم یه انسان کاملن تینایجر پسندیام، اگه محض رضای خدا یک دونه از میتونم شمارهتو داشته باشمگان محترم بزرگتر از من باشن چندینتا شاخ رو سرم سبز میشه.
خلاصه یهدونه خوشحالیتم واسه اینه که آقای مورد نظر نه به خاطر اینکه میدونست من ازش بزرگترم، بلکه واسه اینکه تمام مدت اطمینان داشت چندسالی کوچیکترم همچین کاری کرد :D:
این بود انشای من.
اومدم بگم عشق اینه که من وقتی لینک تو رو توی یه وبلاگی میبینم مکث میکنم. دیدم خب نفرت هم همینه.
گمونم که تفاوت عشق و نفرت تفاوت مزهایة که مکثهام با هم دارن.
شما ايرانی های همه جای اين دنيای بزرگ يک مشت زباله انسانی هستيد! نمونه اش هم اين تفکرات عمداً مزخرفتان در وبلاگ های مزخرف ترتان است و اين احساس سفيد پوست بودن و جهان اولی بودن تان! نمونه دوم اش هم اين وب سايت شديداً آشغال بالاترين است که از آنجايی که همه شما از بيخ بلوند و سفيد هستيد نياز می بينيد سقوط هواپيما در فرودگاه لندن تبديل به موضوع داغ شود اما اينکه اسراييل دارد زنده زنده مردم را در غزه می کشد، به شما ربطی ندارد و شما اصولاً طرفدار اسراييل هستيد چرا که جمهوری اسلامی از ارث باباتان به فلسطين کمک می کند!
نازلی
پ.ن: اصلن بدم نمییاد فکر کنید اینو من نوشتم. اما این نازلی، نازلی کاموری ِعزیزه.
21 janvier 2008
ببین آقای
تپش کور، خاک یا هر اسمی که دوس داری.........
من بهت مدیونم.
حداقل یک هفتهی منو ساختی. کاش بتونم جبران کنم.
پ.ن: ساندتراک مورد نظر چیلدرن آو من:
The Court Of The Crimson King از King Crimson
با کیفیت معمولیلایو اما کیفیت خوب
ببین اینو کیوان نوشته. همین چند ساعت پیش. بخون.فرودگاه آنتالیا، صف همان گیتی که من باید کارت پروازم را می گرفتم و کمی جلوتر. دختر و پسر غرق در هم بودند و من نمی فهمیدم که کدام یک احتمالن می ماند و کدام می پرد. صحبت از حداقل 5 سال پیش است، زمانی که برخی تجربه های اینگونه ام تازه در حال آغاز بودند.از اتفاق دخترک همسفرم شد، درست در صندلی کناری ام. برایم گفت که دوستش (یا هر عنوان دیگری که گفت) نمی تواند به ایران بیاید و در ترکیه همدیگر را دیده اند (می بینند). آن روز شاید لمس نکردم که چه بر آنها می گذرد، اما حس کردم آن چیز عمیق و ریشه داری را که در چشمان دختر موج می زد، چیزی از جنس مبارزه و عشق، قناعت به لحظه های کوتاه آمیزش در قبال بهایی سنگین، اصرار به تمرین راه سخت به خاطر چیزی فراتر از هوس، عمیق تر از آن، انگار آدم لازم دارد چیزهای مهمی را به خودش ثابت کند، به خودش و دلش تا بعدها شجاعت و شاید لیاقت عاشقی را داشته باشد. امروز ناگهان احساس کردم که دوباره از نو، همه ی آن سفر را از اول می فهمم. میبینی داستانهای آدما چقدر شبیه همه؟ فکرشو میکردی؟ من نه. تو خواب هم نمیدیدم همچین شباهتی رو... اول فکر کردم دختره من بودم. من اما کنار کیوان نبودم. یعنی الان مطئنم که نبودم... بارها و بارها خوندمش و کلمه کلمهشو چشیدم... الان اون خطوط آخر رو حفظم... حفظ بودم... هنوزم بعد از دوسال فکر میکنی بهایی که با رضایت و ایمان میپرداختم سنگین بود؟دلتنگ اون روزهامونم... زیاد.تو چی؟
20 janvier 2008
از جلوی تلویزیون روشن رد میشدم برنامهی کودکو نوجوانی چیزی پخش میشد. یهو میخکوب شدم.
نه خواهش میکنم.... کل موسیقی دنیا رو که به گند کشیدین.... ساندترک آمیلی پولن نه.
19 janvier 2008
امریکن گنگستر رو اگه فیلمهای این ژانر رو دوست دارین ببینین. مخصوصن که یه دنزل واشنگتن فوقالعاده داره به اضافهی یه راسل کروی متفاوت و داستانی که هرچند نه با یه ریتم مورد پسند من اما خب به هرحال پیش میره.
دوتا فیلم هم هستن که پیشنهاد میکنم نبینین.
یکی
آپارتمان- آپارتمان شاهکار بیلی وایلدر مثلمن نه- که تا دلتون بخواد دلیل پیدا میکنین واسه بد بودنش. از سناریوی مخدوش و پرسوناژهای پا در هوا- و بعضن لنگ در هوا- تا سوتیهای- جدن اشتباه یا گاف نیستن سوتی اند- کارگردانی و... خب هیچ دلیلی جز اینکه جایی که نشسته بودم خیلی گرم و نرم بود و دلم نمیخواست حتی دستمو تکون بدم واسه تا ته دیدنش نداشتم.
بعدی هم
شوتمآپ که.... ترجیح میدم چیزی نگم. البته دلیل تا ته دیدن این یکی مثلمن کلایو اوون بود که خیلی چیزها از خود دوستداشتنیش به اون شخصیت کلیشهایه تکرار شوندهی فیلمهایی مث اینکه انگار از رو شابلون میسازنشون داده. مثل برق شیطنت چشمهاش در اون صورت درب و داغون، درست جایی که انتظارش رو نداری. به نظرم همین برق شیطنت چشمهاست که در بدترین و بحرانی ترین لحظات فیلمها یادمون میآره که اینا همهاش فیلمه و اینم کلایو اوون دوستداشتنیه. دونستن همین نکته است که بازی اوون رو در نقش تئوی فیلم
چیلدرن آو من یهعالمه برابر با ارزشتر میکنه. اونجا خبری از برق شیطنت چشم و لبخندهای موزیانه یا ناقلا نیست. چون دنیای آیندهای که فیلم تصویر میکنه اونقدر امکان پذیره که فقط باید ترسید. خب این به نظر من بیشتر از همهچیز نشون میده که یه بازیگر بزرگ تا چه اندازه از نقشش درک درستی داره.
پ.ن:اصلن معلوم نیس که من چقدر اون فیلمو دوست دارم نه؟
.پ.ن2: راستی اون موزیک چیلدرن آو من که پرسیده بودم کار کیه مال ردیوهد و تام یورک نبود و سوال من همچنان به قوت خود چی؟ باقیه :ي
عکس به هیچ وجه تزئینی نیست
یلداهه- چه خبر از بروبچ؟
من- خوبن همه ولی ندیدمشون.
یلداهه- چرا؟
من- تو این چن روز که تو نبودی من اصلن از خونه بیرون نرفتم.
یلداهه- واسه همین چیزاته که میخوامت. اصلن همینه که من با خیال راحت چن روز ولت میکنم میرم مسافرت عزیزم.
اینقدر ملت گفتن داری ازدواج میکنی و نمیخوایی بگی و حتی نقشه هم کشیدن بعضی دوستان که مراسمات چه شکلی باشه و اینا و کیا رو دعوت کنم و چه مدل مسکراتی-استغفرا- و... داره جدن بهم تلقین میشه.
فقط ممکنه حالا که همهچی رو بریدین و دوختین داماد محترم، شوعر آینده، همسر گرامی، مون مقی و... رو هم معرفی کنین بهم؟
18 janvier 2008
خیلی دلم میخواد از این چندنفری که روزی دومیلیونبار خبر لپتاپ جدید اپل رو شر میکنن بپرسم: خب که چی؟

آها راستی تولدت مبارک.
ببین خانوم هیجان انگیزه من می دونم که همین روزا تولدته. اما مطمئن نیستم که دقیقن کدوم روزه. اما احتمال می دم که امروزه. اما اگه امروز نباشه و دیروز باشه خیلی غصه می خورم. ولی خب زود یادم می ره. شاید هم نره. ولی امیدوارم امروز باشه. و من حافظهی تولدی ندارم. از این کارایی که ملت می کنن یه جا یادداشت می کنن و از این سایتایی که یادت میارن تولد آدما کیه که بری بهشون تبریک بگی و اینا هم تا سرحد مرگ بدم میاد. یعنی الان خیلی بهم فشار اومده. اما بالاخره یه چیزهایی یادمه دیگه. یعنی من یادمه که تولدت حوالی بیست و هفتم دی و ایناس. خب؟ یعنی می خوام اینو بگم که من به اون آقا کلاسیکه که می ره یه جا تاریخ تولدا رو می نویسه ارجعیت دارم. حالا در چی رو نمی دونم. ولی دارم دیگه. الانم مطمئنم اون اومده بهت تبریک گفته و اصلنم نگفته که تاریخ تولدتو من بهش گفتم. البته من چون آدم درستکاریام میگم که اون موقع که آقا کلاسیکه پرسید تولد تو کیه من از بامداد پرسیدم. یعنی بهش اساماس دادم که تولد خانوم هیجان انگیزه کیه و بعد به اون گفتم. اما این در اصل ماجرا تاثیر نداره. داره؟ تازه من پارسالم بهت گفتم که یادم بود تولد اواخر دیه. اما اواخر دی رو یادم نبود. مگه نه؟ خلاصه اینا.
17 janvier 2008
من یه نامهای دارم که به هیچکیه هیچکی نمیدمش. اینقدر خوشگله که کلی دارم به خودم فشار میآرم نذارمش اینجا.
اما پایینش نوشته دوستت دارم دونقطه دیه زندگی من.
مثکه رئال مادریدتون حذف شده؟ ها؟
یعنی اینقد رو دهنلق نبودن من حساب کردین که اگه بخوام شوعر کنم اینجا ننویسم؟
چه توقعها دارن ملتها.
بعدم... آخه یه لحظه فکر کنین با خودتون که من؟؟ ایخدا
الیزه تو دیگه چرا؟
از دیروز تا الان همین جوری حالم خیلی خوبه و هی الکی دارم لبخند میزنم.
میتونه واسه چت با شقایق و اون جملههای منحصر به فرد دست اولش باشه- به عنوان مثال: به پای هم بیسیرت شین- که تمام روز یادشون میافتادم و ریسه میرفتم :ي
یا حرفهای آقای سرمهای... یا مثلن واسه اتفاقی که فردا میافته. البته نمیشه اسم اتفاق هم روش گذاشتها. یا شاید هم شام امشب که فقط به خاطر من آماده شده بود
یا... نمیدونم اما خلاصه اوضاع فعلن به کام است.

پ.ن: بالاخره موسیقی غرور وتعصب رو واقعنی و راس راسکی پیدا کردم. همهی ترکهاش هست و کیفیتش هم خوبه و سرعت دانلودش هم تا اینجا که قابل تعریفه. البته با فلشگت میگیرمش و الانم روی ترک سیزدهه. تازه خود سایتی که پیدا کردم کلی هیجان انگیزه و یک عالمه چیز دیگه هم داره. تو مایههای شیرمرغ و مویکفدست آدمیزاد.
سایت مورد نظرساندترک غرور و تعصبکاورشپ.ن:
ترک سیزده یا همون نامهی دارسی(:*) دانلود شد و توصیه میشود.
16 janvier 2008
نه فوکو میشناسم نه آرنت و نه از نقد فمینیستی چیزی سرم میشه.
اما برای من نگاهی که میگه آرایش و پوشش من علت تضعیف ایمان مردهاست همون قدر مرتجعه که
نگاهی که میگهآرایش و پوشش من برای جلب توجه همون مردهاست.
من آرایش میکنم و در پوشیدن لباسهام دقت میکنم تا حس بهتری داشته باشم. من از زیبایم لذت میبرم.
نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا از یاد برده است.
شاید دنیا
(تویی و من)
و نام ما مهم نیست در جریدهی عالم
با حروف درشت چاپ شود
همین که جانانه بر لبی جاری شود
تا ابدیت خواهد رفت
عباس صفاری
15 janvier 2008
RPSODIA.MP3-میدونی من همیشه از تو خوشم میآمد. اصلن میتونی اینجوری تعبیرش کنی که تو نخت بودم همیشه. شایدم دورادور هواتو داشتم. نمیدونم. ولی خب فکر میکردم تو از من خوشت نمیآد. یعنی شاید یه جورایی هم رو اعصابتم و مثلن پیش خودت میگی اوه اوه این دختر زرده رو با اون روزمرههای آبکیاش... مخصوصن وقتی میدیدم محض رضای خدا یهدونه از کامنتامم جواب نمیدی و تازه من چقد به خودم فشار میآورم پای این پستهای جدی و عصاقورت دادهی تو کامنت جدی بذارم. تازه فک کن من کلی با شوقوذوق تورو به یهدونه از این بازیهای وبلاگی دعوت کردم و تو واسم ایمیل نوشتی که من حوصلهی این کارا رو ندارم. گمونم وقتی دیدم بهم لینک دادی دو-سه دفعه آدرسشو چک کردم که نکنه یه نازلیه دیگه باشه. اما دیدی که بالاخره کار خودمو کردم... بعد یه مدت دیدم که نه تو کلن مدلت اینجوریه. منزوی و کاریبهکار هیچکی ندار و سربهکار خود.
- هاهاها... باورم نمیشه... منم همیشه از تو خوشم میآمد و خیلی دلم میخواست وارد حلقهی دوستات بشم و معنی این پستهای رمزآلودو بفهمم. اما خب تو همیشه دوروبرت شلوغ بود و مطمئن بودم حوصلهی آدمی مث منو نداری. میآمدم تو وبلاگت جواب کامنتاتو بدم و میدیدم چیزی ندارم به اینهمه رنگ و شادی و انرژی اضافه کنم. خب هنوزم باورم نمیشه و صدسالم که میگذشت محال بود بیام جلو و الانم نمیتونم بگم چه حسی دارم که تو... تو مثل من نیستی.
در جنگلی به خوبی و خوشی زندگی کردند
یه عالم وقت پیشا گفته بودم که آقای سرمهای می خواد وبلاگدار شه و اگه اجازه بده لینکشو میذارم این بغل.
خب الان مدتیه که این اتفاق افتاده. منتها نه یه وبلاگ. یه سایت در مورد حقوق بشر در ایران که توسط چندنفر اداره میشه و سخنگوشون آقای سرمهایه:
این روزا دارم تصمیم میگیرم واسه انجام یه کار گنده. شاید بشه گفت تصمیمو گرفتم و دارم جوانبشو میسنجم. مطمئنم اگه من ِ چندماه پیش من ِالانمو میدید، اول شاخ در میآورد و بعد از خنده پهن زمین میشد.
فکر کردم وقتی بعد n سال یکی تونسته وادارم کنه به خاطرش اون همه راه برم، چرا نه؟
آقاجان به پیر به پیغمبر میرین رو پست پایینیها کامنت میذارین من کف دستمو بو نکردم که بدونمها.
حالا هی من بگم. کو گوش شنوا.
بستگی به این داره که آبلوموفیسم مثبت باشه یا منفی.
14 janvier 2008
لمیدگی برای ایلیا ایلیچ نه به علت ناچاری بود، چنان که برای بیمار یا کسی که بخواهد بخوابد، و نه وضعی گذرا چنان که برای رفع خستگی، نه وضعی لذت بخش، چنان که برای تنآسایان. لمیدگی حالت طبیعی او بود.
آبلوموف- ایوان گنچاروف
ترجمهی سروش حبیبی
در همین زمینه:
در ستایش لــــــم
مرا ز هجر مترسانکه هست عادت منراهنمایی:جهت تاثیر هرچه بیشتر با صدای حاج آقا خوانده شود.

?What's your name
Sun. Sun Green.
Sun Green?
Perfect.
یه روز خوب و یه شب خوبتر و یه هوای ملس و بارون آخر شبش و یهعالمه آدم مهربون و خل و دوستداشتنی و شامی که هرموقع برسی گرمه و یه آبلوموف که از نیمه انتظارتو میکشه و..... یه تلفن کوتـــــــــــــــــــــــــــاه پنجدقیقهای.
خب آدم چی دیگه از زندگیش میخواد تا احساس خوشبختی کنه؟
13 janvier 2008
اصلن میخوام بدونم اگه چیز نبود تاریخ وجود داشت؟
یلداهه- حالا اومد شیراز میارمش باهامون بیرون. میارمش تو جمعمون
من- اوهوم فکر خوبیه.
یلداهه- بیاریمش که عقدهای بشه بره خونه. این جمع کافیشاپیمون کلن برای از بین بردن اعتماد به نفس غریبهها خوبه.
لامذهب ها! خیلی از این خیابان خواب ها بچه اند. یعنی اصولا هیچ گناهی ندارند به جز بیچارگی، بجر بدبیاری، بجز جنایات بزرگترها، بجز سنگدلی آدمها، بجز بی غیرتی مسوولان، بجز بی کفایتی و بی همه چیزی دستگاه... آنوقت شما جوش دزدیده شدن فرش مسجد را می زنید؟ بسوزد آن مسجدی که تویش فرش از آدم مهمتر باشد. درد بی دردی علاجش آتش است.
آقای فرجامی
من بارسلونا را میخارم.
حتی لیونل مسی مصدوم را.
12 janvier 2008
از این سریال حلقهی سبز من یه قسمتشم ندیدم. کلن خیلی کم تلویزیون میدیدم و جدیدن خیلی کمتر هم شده. امروز که با بابا جانمان مشغول بحث و تبادل نظر پیرامون ابراهیم خان گلستان بودیم و مامان جانمان حلقهی سبز میدیدن، من هم حدود نیم ساعتش رو همراه با بحث دیدم. سهتا نکته به ذهنم رسید که اینجا مینویسم.
اولیش اینکه خانوم سیما تیرانداز کاملن مشخصه که روی صداشون کار کردن چون آخرین باری که من ایشونو دیدم به نظرم اومد که چه صدای بد و آزاردهندهای دارن. اما الان یه صدای نرم و پرورشیافته داشتن.
دومیش اینکه درست که آقای فرخنژاد تاثیرگذارترین و بهترین و همهچی تمومترین نقش مذکر تاریخ سینمای ایران رو بازی کردن و من خیلی وقته هیچ بازیگر مردی ندیدم که حتی به حدود مرز بازی آقای فرخنژاد در نقش فرحان عروس آتش حتی نزدیک بشه و درسته که ایشون به نقش قاسم ارتفاع پست وقتی با دستهای بسته قربون صدقهی همسرشون میرفتن موفق شدن اشک منو در بیارن و خیلی چیزهای درستهی دیگه. اما واقعن وقتش نیست از این بازی تکراری به زودی کلیشه شونده بیان بیرون؟
سومین نکته هم در مورد خود سریاله. این قسمت خانوم تیرانداز همراه آقای فرخنژاد رفته بودن منزل یک آقایی که تا اونجایی که من فهمیدم تو لیست انتظار پیوند قلب بود و مثل اینکه قلب پیدا کرده بود و انصراف داده بود و.... -بعد که اومدم تو اتاقم از روی صداها فهمیدم که طرف آتش تقی پوره- خلاصه دخترهای این آقا نشسته بودن روبه روی خانوم تیرانداز و آقای فرخنژاد. همینجا این نکته رو اضافه کنم که چقدر شیوهی نشستن اون خانومها خوب بود. موقعیت این شکلی بود که این خانومها با همدیگه ترکی حرف میزدن که یه جور فضای خصوصی واسشون ایجاد میکرد و مثلن همدیگه رو دعوا میکردن یا وسط حرف هم میپریدن یا تذکری چیزی میدادن به هم یا راجعبه خانوم تیرانداز به هم چیزی میگفتن و از این قبیل. خب خانوم تیرانداز ترکی بلد نبود و حسابی گیج شده بود که جریان چیه و اونا هم وسط دعوا و بحثهاشون یه جملهی فارسی هم به خانوم تیرانداز میگفتن. آقای فرخنژاد هم این وسطها میخواست قضیه رو از دید خودش واسه خانوم تیرانداز توضیح بده.-البته شما بهتر از من میدونین که ایشون یه روح هستن در این سریال- بعد من فکر میکردم این سکانس نسبتن خوب چقدر بهتر یا حتی عالی میشد وقتی دیالوگهای ترکی رو زیرنویس نمیکردن و ما هم مثل خانوم تیرانداز با سردگمی چهرههای اون خانومها رو دنبال میکردیم و به حرفهای آقای فرخنژاد اهمیت نمیدادیم.
مثلن یه چیزی تو مایههای اپیزود برادران کوهن در فیلم پاریس ژوتم واسه یه بینندهی ناآشنا به زبان فرانسه.
1
آقای اسکایی- بله درسته من یه پ.ر هستم. با اینکه ملت میرن تو وبلاگاشون به کشیشها فحش میدن.
من- واااااااااااااای باورم نمیشه. گرفتی تیکهشو؟
آقای اسکایی- آره. من کلن یاد گرفتم وقتی دارم وبلاگ تو رو میخونم فکر کنم خشم و هیاهو دستمه.
2
آقای اسکایی: این نسیم منظورش چیه از این کامنته؟
من: یعنی که.....
آقای اسکایی: آها نمیخواد بگی. یعنی که دوستاتم مث خودت جریان سیال ذهنن.
11 janvier 2008
آقا بیاحساسه: ببین الان فقط مونیکا بلوچی و آدری توتو و
ماریو کوتیلا. من الان امریکاییا رو ول کردم رفتم طرف فرانسویها. در واقع الگوی مصرفم تغییر کرده.
10 janvier 2008

تولدت مبارک
:*
9 janvier 2008
سرنوشتشان را بتی رقم نزد که دیگران میپرستیدندالان اما... بچههای مدرسهای با ابروهای برداشته میروند مدرسه. ساعتهای تفریح با موبایل اساماس بازی میکنند. دفتر خاطرات و روزنامه که دیگر عادیست. حالا دیگر خواهران دوستانم، آلبومهای خانوادگی و آلبوم عروسی فک و فامیلهایشان را میبرند مدرسه. اینها را که میبینم... فقط به آن روزهای خودم فکر میکنم و ترسهایی که خیلیهایشان هنوز به دلم مانده است.
مریم مهتدیخوبه که بچههای این دوره این شکلیاند. که معلم پرورشی ندارن. که با احساسات بد ماها بزرگ نمیشن. که سالها و سالها با احساس گناه دست و پنجه نرم نمیکنن. که روحشون بازیچهی حماقتهای یهمشت حیوون مریض نیست.
خب اینقد ملت به من گفتن این کتابو واسه تو یا از روی تو نوشتن و نخوندی نصف عمرت برفناست و اینا که بالاخره من دارای دوجلد از کتاب داستانهای قروقاطی شدم. هدیهی عمو مردک که تخصصش هدیهی غیرمنتظره دادن به منه با زیر شاخهی چیزهایی که دلم میخواسته.
اول ِجلد اول نوشته:
به دوست خل خلیم
عمو مردک
هفدهم زمستان هشتادو شش
حالا باید بخونم ببینم چه کرده این آقای کورتاسار این دفعه.
این :) یاهو باید به عنوان احمقانهترین ایکون تارخ ثبتشه.
اصلن فرقی نمیکنه کی از این :) استفاده میکنه. من دچار حس شخص آنور خط یک احمق بودهگی میشم. دست خودمم نیست.
بعد از دوسال از تو جعبه یونیسفه پاسپورتمو در میارم.میذارمش روی تختم.میشینم جلوشزل میزنم بهشبه حس دوسال پیشم فکر میکنم...چیزی یادم نیست.دستمو میکشم روی موهای کوتاهم.یک آن وجودم پر از درد میشه.دوسال گذشته.باورت میشه اینا رو من ِاون وقتا داره مینویسه؟دووم آوردمش؟
8 janvier 2008
-دوستت دارم.
- یعنی مستی الان؟
من بهآسمانی که
کشیش از آن سخن میگوید،
ایمان ندارم؛
تنها چشم ِ تو را باور میکنم،
این نور ِ آسمانی ِ من است.
من بهخدایی که
کشیش از آن سخن میگوید،
ایمان ندارم؛
تنها قلبِ تو را باور میکنم،
خدای دیگری ندارم.
من نه پلیدی را باور میکنم،
نه جهنم و دردِ جهنمی را؛
تنها بهچشم ِ تو ایمان دارم،
و بهقلبِ شرورت.
هاینریش هاینه
برگردان از
نیما
ََ
Zolf.mp3باز یه بغض گنده اومد چسبید بیخ گلوم.
یعنی آهنگه رو عوض کنم خوب میشم؟
7 janvier 2008
بار دیگر مردی که...نمیدونم چقدر مجله فیلمی هستین و چقدر مصاحبه خون. واسه من مصاحبهها همیشه جزو جذابترین قسمتهای مجله فیلم و این چندسال اخیر هفت هستن. اما مصاحبهگر- جدن واژهی بهتری وجود نداره؟-های خیلی خیلی کمی هستن که میتونن از یه مصاحبهی معمولی یه گفتگوی جذاب بسازن و آدمو به وجد بیارن.
علیرضا معتمدی صاحب بهترین مصاحبههای سینماییه که من خوندم و
این هم تا اینجا بهترین مصاحبهی چاپ شدهاش.
دارم یه شالگردن رنگرنگی میبافم.
به نظر من بعد از مصطفی رحیمی،
محمد قائد تنها روشنفکر ایرانی به معنای واقعیه کلمه است. با نثری قوی و پاکیزه.
واسه من معیار خوبیه یک کتاب، فیلم، مقاله، بحث و حتی یک آدم اینه که منو به وجد بیاره و همهی خوندههام از محمد قائد در همین تعریف می گنجه. حتی اونهایی که با موضعشون موافق نبودم.
تعریف واژهی روشنفکر واسه من در یک جمله و بهطور خلاصه میشه کسی که تعصبی روی هیچ چیز نداره و همهچیز رو قابل پرسش و به چالش کشیدن میدونه. حالا کافهنشین و خالهزنک هم بود، بود.
آقا بی احساسه: سلام. خونهای؟
من:آره. کجا زنگ زدی پس؟
-کلن میخواستم اگه خونهای بگم که خیلی عجیبه آدمی مث تو این موقع خونه باشه.
-کجاش عجیبه؟
-خب چون تو عاشق برف و بارونی. اصلن عاشق هرچی از آسمون بیاد. حتی سنگ و کلوخ و آجر و ساختمون نیمه کاره و آسمونخراش و درخت و...
6 janvier 2008
من و وبلاگ خصوصی آبیه و کالکشن نصفه جدیده رفتیم مغازه هیجان انگیزه واسه خرید ماگ اندازه کله. ماگهای اندازه کله خوشگل نبودن. همهشون از این طرح برجسته اینا داشتن. اما ما اصلن به روی خودمون نیاوردیم که به چه قصدی اومدیم و سهتا ماگ هیجان انگیزه نه اندازهی کله خریدیم. یه سفید لیموترش گوگولی دار واسه امپیفور جان، یه یک عالمتا عکس کولاژ دار واسه وبلاگ آبی خصوصی و یه سفید دانلدداک دار واسه خودم.
بعد چون به قول شیرازیها سرماریزه میآمد و من و وبلاگ خصوصی آبیه و کالکش جدیده اصلن دلمون نمیخواست تو این هوا بریم خونه، خودمونو مهمون کردیم به چیزکیک و شیرنسکافه و هی ماگامونو نگاه کردیم و ذوق کردیم که درسته اندازه کله نبود اما سه تا بود.
من و وبلاگ خصوصی آبیم که امروز بالاخره از تو کارتون در اومده، می خواییم با کالکشن نصفه جدیده بریم از اون مغازه هیجان انگیزه که فقط ماگ میفروشه یه ماگ گندهی اندازه کله بخریم تا شب بشینیم لب پنجره حیاطو تماشا کنیم و گاهی چشم بدوزیم به آسمون و با هم موکا بخوریم.
راستی امشب اینجا برف میآد.
فروزش بدجنس تر بود یا من؟ همه میدانستند فروزش دختر بدجنسی است. در این حالت میشود گفت که این فروزش به رغم آن که بدجنس بود، اما در مقایسه با من ماسکهای محدودتری داشت. من اما انواع فکرها و اندیشههای مختلف به ذهنم میرسید؛ منتهی آنچه که مردم از من میدیدند، سادگی و متانت بود.
شهرنوش پارسیپور
نامه به یک فیلخب الان میخوام اینجا اعتراف کنم چیزایی که همین چند دقیقه پیش واست میل کردم دروغ محض بودن. گرچه تو تا مدتها بعد- یعنی وقتی بیایی سروقت این وبلاگ- نمی فهمی.
میخوام اعتراف کنم فقط برف میخوام و تن تو.
امروز با شین راجعبهت حرف زدم... اصلنم تعجب نکرد و حتی کلی خندید.
عباس صفاری از اون گوشه سلام میرسونه میگه اینو بنویسم واست:
توقع زیادی ندارم
هرگز نداشتهام...
قول میدم ایندفعه ساعتی پیش از تو بیدار شم.
بیستوچهارماه؟
گوسفند
5 janvier 2008
وایسادم جلو آینه،
موهامو چیدم.
از اون جملههایی که به قول
آقای مارانا باید با آب طلا بنویسن:
"غرض تعریفی به غایت درونی بود از "زن" شدن ، که به گمانم گذر خرامان "ذهن" است از "دخترانگی" به "زنانگی" ، به جای آن اتفاق ساده انگارانه ی آناتومیک !"
سرمه
فکر میکنم چی میتونه حالشو خوب کنه؟
دستگاه تلفنش خاموش است
یه دسته رز سفید؟
یه سوپ روسی برنتین
آهنگ جدیدا
یا همهی اینا....
دستگاه تلفنش خاموش است
نامهشو میخونم
یه اعتراف حالشو بهتر میکنه. فقط یه اعتراف.
دستگاه تلفنش خاموش است
یه جملهی کوچیک میتونه یه روز آدمو بسازه.
پیام: منو ببینی باز میپری پشتم تاب بخوری؟
4 janvier 2008
نه بدم نه خوب. بد نیستم چون یک عالمه بهانه واسه خوب بودن دارم. بارون... هوایی که هنوز پاییزیه... سهتا کتاب خوب و یک عالمه موسیقی و اتاقم که روز به روز بیشتر دوستش دارم... و آدمی که کیلومترها....
خوب نیستم چون یه حس مزخرف مدتهاس فکرم و قلبمو درگیر کرده... فکری که ازش خلاصی ندارم و بدتر از اون هیچ راهی واسش خلاص شدن ازش متصور نیستم.
معمولیام.
حوصلهی آدمها رو ندارم. از موبایلم که عملن استفاده نمیکنم. خیلی کم بیرون میرم و همون یکی-دو ساعتِ هر چند روز یک بار هم تمام مدت فکر زودتر برگشتن به خونهام.
خاطراتمو نشخوار نمیکنم. چون اون حس مزخرف جلوتر از همهی خاطرهها میپیچه توی قلبم... تصمیم دارم بنویسمشون. روی کاغذ.
عباس صفاری میخونم، آشپزی میکنم، و موسیقیها رو گوش میدم واسه ساختن یه کالکشن جدید.
و آدمی که کیلومترها....
درست میشه. اینجوری نمیمونه.
3 janvier 2008
به خانوم دوشنبهها که بدجوری غیبش زده.
حیفم اومد تنهایی گوشش بدم.
اگه کسی عبری بلده ممنون میشم ترجمهاش کنه.
Le`or Chiyuchech
Kacha hashemesh vesivo
Yakdu ne`urai bi
Beno`am midbarech
Ach re´itich im erev
Vuhagigai lach teref
Bo´i na, bo´i na
Bo´i elai
اصلن "لاتین"ها یه چیز دیگن.
از رنگ پوست و فرم صورتهاشون بگیر تا موسیقیشون. همه چیر در اصیلترین شکل ممکن.
گمونم یه جورای عجیبی به رمز و راز و جادوی زندگی، مممم به اصل و ریشهی زندگی، نزدیکترین.
وقتی یکی اسپانیش حرف میزنه، آدم دقیقن حس میکنه که یکی داره حرف میزنه.
بی خود نیست که یوسا دارن و رئالیسم جادویی.
----
بعد از کامنتخوانی:
کی گفت یوسا رئالیسم جادویی مینویسه؟
2 janvier 2008
شاعران یک کتابی
خوشبختترین شاعران جهانند
و لاکتابها شاعرترینشان.
آقای کبریت خیس.
در اطراف دوتا پست قبلی سهتا نکته جا موند که الان با خوندن کامنت ها یادم اومد.
اولی مربوط به اون پست جا ماندن گوشی در تاکسی بود که می خواستم بگم آقاهه چون فونبوک منو زیر و رو کرده و دیده نوددرصد شمارهها تهرانن فکر کرده من تهرانیم و اتفاقن وقتی دیشب رفتم گوشیمو پس گرفتم خودش هم همینو گفت. اما خب فکر کردم که یارو بالاخره لطف کرده زنگ زده و خب وقتی من اصلن متوجه نبودن گوشیم هم نشدم طبیعیه بگرده شمارهمو پیدا کنه و... این بود که این قسمتش رو ننوشتم و فکرم نمیکردم همچین فکری در ذهن یک ایجاد کنه. به هرحال هرکی طرز فکر خودشو داره . منتها با دیدن کامنته یادم اومد که اینو نگفته بودم :D
و دومی و سومی هم مربوطه به پست قبلیه.
بامداد نوشته:
نه آخه این ماجرا ول نمیکنه، یعنی زنی که این کار رو نمیکنه اعتماد به نفس ندازه و... اونی که میکنه داره و... بعد من فرق این کار رو با کلاهبرداری نمیفهمم چییه؟ اصلن شاید ماجرا همین نسبی بودن اخلاق و ایناس. منم که طبق معمول فکرم سنتییه و اینا.خب من فکر میکنم صرف اینکه آدم بدونه قدرت همچینکاری رو داره کلی باعث اعتماد به نفسه و اینکه آدم خودش رو واسه هر رابطه وآدمی به آب وآتیش نزنه. و در ضمن بامداد جان هیچ رابطهای رو نمیشه بی سیاست حفظ کرد. شاید واسه این نمی تونی درکش کنی که سیاست تو ذهنت یه بارمعنایی منفی داره. اما ببین همین که من ته یه جملهای که فکر میکنم ممکنه تو رو ناراحت کنه یه دونقطه دی بذارم، یعنی با سیاست باهات برخورد کردم واسه حفظ رابطهمون. همین مثال کوچیکو تعمیم بده با بقیهی چیزها.
و آذین گفته:
خيلي ها هستن كه ترجيح مي دن با چنگ و دندون به دست نيارن، يا به زور يا به قول تو با شم زنانه نگه ندارن. اين جور آدما ترجيح ميدن نداشته باشن، تا به زور داشته باشن. تو رابطه با جنس مخالف، مبارزه براشون معنا نداره. مبازه ها، نه تعامل و بده بستون. البته واضح و مبرهنه كه، اين به معنب پپه و منفعل بوده گي نيست.متوجه منظورت میشم. و اینی که میگی مخصوصن در مورد آدمهایی که وجودشون واست مهمه پیش میاد که تو دوست داری اون آدم خودش تو رو بخواد و باقی ماجرا. اما من این قضیهی شم زنانه رو خیلی گستردهتر از این حرفها می دونم. زنهایی که من میگم خیلی راحت رگخواب مرد مقابلشون رو پیدا میکنن و بعضی مردا رو با چنگ و دندون نمیشه به دست اورد و نگه داشت. بعضیها رو باید رها کرد و همین که تو میفهمی همچین روشی روی طرف جواب میده و به کارش میبری سیاست زنانه است.
1 janvier 2008
همهی زنهای عالم به صورت بالقوه دوتا خصوصیت دارن:
میتونن هر مردی-با تاکید میگم هر مردی- رو به دست بیارن
میتونن هر مردی رو نگهدارن.
من اسمش رو میذارم سیاست و شم زنانه که هیچ ربطی به سنوسال و ظاهر و تحصیلات و کمالات و آگاهی و اینا نداره.
منتها بعضیها کشفش نمیکنن، بهش اهمیت نمیدن، سرکوبش میکنن، وجودش رو مایهی شرمساری میدونن و یا به هردلیل ازش استفاده نمیکنن.
راجعبه همهی زنها نمیتونم نظر بدم. اما زنهای دوروبر خودم، اکثرن در روابطشون با جنس مخالف فاقد اعتمادبهنفسن و این به نظر من از همین قضیهی نداشتن شم و سیاست زنانه نشات میگیره.
از آخرین دفعه ای که گوشیمو جا گذاشتم جایی، هفت ماه می گذره. اون موقع ها درگیر یه رابطه ی عاطفی بودم و اصلن عجیب نبود که در عرض یکساعت دوبار تو دوتا تاکسی جاش بذارم.
دیروز عصر که می رفتم سمت کافه ی دارک و سر اومد زمستون گوش می دادم و حسابی جو قدیما منو گرفته بود، تو این فکر بودم که چقدر خوب می شد یه جوری از دست موبایل و این صوبتا راحت شم و چه تکنولوژی مزخرفی ه و چقد بی خوده و وقتی روشن ه آدم یک ذره حریم خصوصی نداره و.... خلاصه یک ساعت غر زدم.
امروز صبح تلفن خونه زنگ زد و منم وسط یه خواب عمیق و کاملن گیج و ویج گوشی رو برداشتم. یه آقایی گفت سلام خانوم .چهارراه ملاصدرا رو بلدین؟ گفتم سلام. اوهوم. گفت سه راه برقم بلدین؟ گفتم بله. گفت بین این دوتا از سمت چهارراه ملاصدرا به طرف برق سمت چپ مغازهی رینگ. گفتم بله می شناسم. گفت شما شیرازی هستین مگه؟ گفتم بله چطور مگه؟ گفت فکر کردم تهرانی باشین. بعد منم که یهو به نظرم اومد کل این گفتگو چقد عجیبه گفتم ببخشید من نفهمیدم شما واسه چی زنگ زدین و با کی کار دارین؟ گفت آها خانوم گوشیتونو من تو تاکسی پیدا کردم دیشب و هرچی هم منتظر موندم زنگ نزدین بهش . خودم فونبوکتونو چک کردم شمارهی خونه رو پیدا کردم. هر وقت تونستین بیایین همونجا که آدرس دادم بگیرینش.
موندم حالا که برم پسش بگیرم یا نه... آخه گمونم قهر کرده.
پاهام رو دوست دارم از قوزک به پایین، در واقع هروقت می بینمشون انگار با دوتا بت روبرو شده م، چنان محوشون می شم، چنان خیره شون... مخصوصن هروقت که زیاد باشون راه رفته م و درد می کنن...سفید، رگ های ِ سبز ِ درشت، بعد رگه های ِ ریزتر که از کناره های ِ پاهام خمیده اند به کف، انگار ریشه های ِ من باشن و من درختی که فقط ریشه هاش قشنگه. پاهام رو دوست دارم از قوزک به پایین. تو رو خدا برداشت ِ فلسفی و نشانه ای نمادین و غیره نکنید، پاهام رو دوست دارم همون طوری که بعضی زن ها سینه هاشون رو دوست دارن، بدون این که انتظار ِ معنایی ازشون داشته باشن، بدون ِ اینکه خودشون رو با معناهای ِ تخمی سرکار بذارن. پاهام رو دوست دارم با اینکه خیلی عذابم دادن، با اینکه خیلی کوچیکن( البته در مقایسه با جاهایی که میتونن برن، و در مقایسه با زمین هایی که آرزوشونه زیر بگیرن، و نه در مقایسه با پاهای ِ دیگرون)
امیر
پ.ن: اینو یک عالم وقت پیش قرار بود بذارم تو وبلاگم. اما خب هی امروز فردا کردم. تا افتاد به امشب که باز داشتم می خوندمش و فکر کردم وقتشه دیگه. امیر وبلاگ داره. منتها خواسته که لینکش پایین این نوشته نباشه.