Home
Friends
Archive
Other
21 janvier 2008
ببین اینو کیوان نوشته. همین چند ساعت پیش. بخون.فرودگاه آنتالیا، صف همان گیتی که من باید کارت پروازم را می گرفتم و کمی جلوتر. دختر و پسر غرق در هم بودند و من نمی فهمیدم که کدام یک احتمالن می ماند و کدام می پرد. صحبت از حداقل 5 سال پیش است، زمانی که برخی تجربه های اینگونه ام تازه در حال آغاز بودند.از اتفاق دخترک همسفرم شد، درست در صندلی کناری ام. برایم گفت که دوستش (یا هر عنوان دیگری که گفت) نمی تواند به ایران بیاید و در ترکیه همدیگر را دیده اند (می بینند). آن روز شاید لمس نکردم که چه بر آنها می گذرد، اما حس کردم آن چیز عمیق و ریشه داری را که در چشمان دختر موج می زد، چیزی از جنس مبارزه و عشق، قناعت به لحظه های کوتاه آمیزش در قبال بهایی سنگین، اصرار به تمرین راه سخت به خاطر چیزی فراتر از هوس، عمیق تر از آن، انگار آدم لازم دارد چیزهای مهمی را به خودش ثابت کند، به خودش و دلش تا بعدها شجاعت و شاید لیاقت عاشقی را داشته باشد. امروز ناگهان احساس کردم که دوباره از نو، همه ی آن سفر را از اول می فهمم. میبینی داستانهای آدما چقدر شبیه همه؟ فکرشو میکردی؟ من نه. تو خواب هم نمیدیدم همچین شباهتی رو... اول فکر کردم دختره من بودم. من اما کنار کیوان نبودم. یعنی الان مطئنم که نبودم... بارها و بارها خوندمش و کلمه کلمهشو چشیدم... الان اون خطوط آخر رو حفظم... حفظ بودم... هنوزم بعد از دوسال فکر میکنی بهایی که با رضایت و ایمان میپرداختم سنگین بود؟دلتنگ اون روزهامونم... زیاد.تو چی؟
21 janvier 2008
ببین اینو کیوان نوشته. همین چند ساعت پیش. بخون.فرودگاه آنتالیا، صف همان گیتی که من باید کارت پروازم را می گرفتم و کمی جلوتر. دختر و پسر غرق در هم بودند و من نمی فهمیدم که کدام یک احتمالن می ماند و کدام می پرد. صحبت از حداقل 5 سال پیش است، زمانی که برخی تجربه های اینگونه ام تازه در حال آغاز بودند.از اتفاق دخترک همسفرم شد، درست در صندلی کناری ام. برایم گفت که دوستش (یا هر عنوان دیگری که گفت) نمی تواند به ایران بیاید و در ترکیه همدیگر را دیده اند (می بینند). آن روز شاید لمس نکردم که چه بر آنها می گذرد، اما حس کردم آن چیز عمیق و ریشه داری را که در چشمان دختر موج می زد، چیزی از جنس مبارزه و عشق، قناعت به لحظه های کوتاه آمیزش در قبال بهایی سنگین، اصرار به تمرین راه سخت به خاطر چیزی فراتر از هوس، عمیق تر از آن، انگار آدم لازم دارد چیزهای مهمی را به خودش ثابت کند، به خودش و دلش تا بعدها شجاعت و شاید لیاقت عاشقی را داشته باشد. امروز ناگهان احساس کردم که دوباره از نو، همه ی آن سفر را از اول می فهمم. میبینی داستانهای آدما چقدر شبیه همه؟ فکرشو میکردی؟ من نه. تو خواب هم نمیدیدم همچین شباهتی رو... اول فکر کردم دختره من بودم. من اما کنار کیوان نبودم. یعنی الان مطئنم که نبودم... بارها و بارها خوندمش و کلمه کلمهشو چشیدم... الان اون خطوط آخر رو حفظم... حفظ بودم... هنوزم بعد از دوسال فکر میکنی بهایی که با رضایت و ایمان میپرداختم سنگین بود؟دلتنگ اون روزهامونم... زیاد.تو چی؟
Email
Naazlii[at]Gmail[dot]Com