Home Friends Archive Other

21 octobre 2011

3 octobre 2011

یه کاکتوس کوچولو دارم که از رشت خریدم. تنها گیاه خونه‌ام بود(البته نمی دونم کپک نون رو هم می‌شه جزو گیاهان طبقه بندی کرد یا نه). همیشه افسرده بود؛ با این که لب پنجره بود و دریا رو می‌دید و زیرسیگاری‌های خوشگلی که آقای فیل از خارج ِنزدیک آورده بود رو گذاشته بودم کنارش که احساس تنهایی نکنه. وانمود می‌کرد حالش خوبه. ولی نبود و می‌دونستم از در خونه که می‌رم بیرون می‌زنه زیر گریه. عین خیلی از دوستام.
اسباب‌کشی که می‌کردیم گذاشتمش جلو ماشین کنار خودم و هی حواسم بود ضربه نخوره یا پرت نشه و بازوش بشکنه. به اون تیکه‌شون که می‌شکنه می‌گن بازو. بچه که بودم و کاکتوس تازه مد شده بود و رفته بودیم یکی بخریم آقای فروشنده گفت اونایی که بازوهاشون بیشتره گرون‌ترن. ما یکی از کم بازوتره‌ها خریدیم.
تهران که آوردیمش تو خونه براش جا نبود. لب پنجره نمی‌شد گذاشتش چون لب پنجره‌ی قابل عرضی نداریم. کوچیک‌تر از اونه که بشه گذاشتش جلوی در بالکن و توی بالکن هم بادهای وحشی‌ای میاد که آدم خودشم نمی‌تونه یه شب تا صبح اون‌جا سر کنه؛ چه برسه به یه کاکتوس کوچیکِ تک بازو. این بود که آوردمش شرکت و گذاشتمش رو میز آقای فیل. کنار پنجره‌ی آفتاب‌گیر و گلدون پیچکش.
امروز که اومدم بهش آب بدم، دیدم تا سرحد مرگ خوشحاله و برق می‌زنه. اون‌قدر خوشحال که بلاگر رو باز کنم و وسط این‌همه کار اینا رو بنویسم.


    11:25