Home Friends Archive Other

31 octobre 2007
روانکاو ِخود باشید

علاوه بر مشکل خوشبینی حادم به دنیا و ملتش(که سابقن نوشتم ازش و اگه فکر کردین می‌رم می‌گردم پیداش می‌کنم لینکش رو می‌ذارم، کور خوندین) و این‌که فکر می‌کنم همه مثل من‌اند و کلن دارم تو یه دنیای دیگه زندگی می‌کنم و همیشه عادت دارم خودمو بذارم جای آدم‌ها و اینا، یه مشکل جدید هم در مورد خودم کشف کردم. این‌که حرف‌های آدم‌ها رو فراموش نمی‌کنم. تصور کنین؟ خیلی وحشتناکه... هرچی ملت می‌گن، از خودشون، اطرافیانشون، اعتقاداتشون، افکارشون و درو دیوار حتی، تو ذهنم می‌مونه. بعد خب تغییر فکر و اعتقاد و موضع طبیعی‌ه خیلی هم طبیعی‌ه. اما نه دیگه این‌که در عرض یک هفته عقیده‌ی یکی زمین تا آسمون عوض شه و این هفته یه عالمه در مورد این‌که به فلان چیز مطلقا اعتقاد نداره بره روی منبر و هفته‌ی بعد انگارنه انگار این همون آدم‌ه، کار مورد بحث رو در کمال خونسردی انجام بده. بعد خب بقیه که حرف‌های آدم‌ه یادشون نیست. یا واسشون مهم نبوده، یا گوش نمی‌دادن، یا واسشون مهم نیست، یا گوش نمی‌دن یا نمی‌دونم چی. خلاصه من دهنم وا می‌مونه و مشکلات ِنامبرده‌ی دیگه‌ام هم به این مشکل‌ام کمک می‌کنن تا بیشتر قاطی کنم. هی فکر می‌کنم خب آخه چرا؟ نکنه اشتباه شنیدم؟ چطور این همه تغییر ِجهت داد؟ کدوم حرفش واقعی بود؟ چرا این کارو کرد در حالی که می گفت جنایت‌ه(مثلن گفته جنایت حالا)؟ بعد قسمت ِمربوط به گذاشتن ِخود جای دیگران‌ام فعال می‌شه و هی خودمو می ذارم جای طرف در شرایط مشابه و نه این‌که کل قضیه واسم غیرقابل درکه من می‌رم تو کما و تا با خودم به نتیجه نرسم به هوش نمی‌آم.

در نتیجه، بسته به شدت ِموضوع مقداری طول می‌کشه تا باز آدمه رو قبول کنم. گیرم به عنوان کسی که نباید حرف‌هاش رو جدی گرفت.

    19:56

فیلم‌-نوشت ِ"هنگام روز کجا می‌روی..." اثر بامداد ِهمیشه در صحنه.
آقا جان، تا دیر نشده برین از این آقا امضا بگیرین. فردا روزی که شد بامداد ِفیلم-نوشت‌نویس ِمشهور و امضاهاش رو در کریستی به حراج گذاشتن حسرت می‌خورین‌ها. حالا ببینین کی گفتم.



عااااااششششقققق وبلاگ ِاین خانومه‌ام و این جوری ِپست‌های آخرش رو نوشتن‌هاش.

    19:54


من دیگه تحملش رو ندارم. روانی شدم بسکه گوشش دادم و خوندمش و واسه ملت دوره‌اش کردم. از اون‌جایی که از هرچی این‌جا می‌نویسم، انگار تیرغیب بخوره نابود می‌شه، لیریک‌ش رو می‌ذارم این‌جا به این امید که تیر ِیاد شده بهش اصابت کنه و دست از سر ِمن برداره.



in a violent place we can call our country
is a mixed up man
and i guess thats me.
the sun's in the sky
but the storm never seems to end.

its a place of sorrow but we call it a home.
and the darkest thoughts
yeah,i guess they're my own
there's wealth in the bank
but there's nothing to show inside.

its cloudy now
its cloudy now
its cloudy now
its getting cloudy now

In a special place
that i call my life
the father was cruel and he lost his wife
but i don't see either
cause i live across the street

its cloudy now
its cloudy now
its cloudy now
its getting cloudy now...

its a beautiful thing
when it starts to rain
a man who drinks just to drown the pain
and i can't stop from dreaming
there's something else.

we are a f*cked up generation
it's cloudy now
a f*cked up generation
it's cloudy now
we gotta get out of here
it's cloudy now
a f*cked up generation
it's cloudy now ...



cloudy now - BlackField

    19:50

کوکولی ِگوگولی‌ام، نمی‌دونم اینا رو می‌بینی یا نه، اما بودن امروزت و اومدن اون همه راه از وسط درس و کتاب و کتاب‌خونه برای حرف زدن با من ِنالان خیلی واسم ارزش داشت. ممنون قدر یه دنیا.

    19:49

وسط ِاون همه حرف‌ وحرف ‌وحرف، چقدررر دلم واست تنگ شد یلداهه. واسه دروغ نگفتن‌هات، واسه قضاوت نکردن‌هات، واسه دوستی‌ها و محبت‌های بی‌منتت. بعد یهو ساکت شدم. فکر کردم چی می‌شد یه کم، قدریه سرسوزن حتی، آدم‌ها از روراستی و بخشش ِتو داشتن؟
کاش من هم می‌تونستم بگم دوستت دارم قدر ح.ک!

    19:47

30 octobre 2007
آدم می‌تونه صد‌هزارتا فیلم دیده باشه یکی از یکی مزخرف‌تر. می‌تونه هم صدتا فیلم دیده باشه یکی از یکی خداتر. بعد نکته‌اش این‌ه که اولی چپ و راست و به بهانه‌های مختلف از مزخرفاتی که دیده تعریف می‌کنه، دومی تا ازش راجع‌به فیلمی نپرسن صداش‌ هم در نمی‌آد. طبیعیه که عوام‌الناس اولی رو یه فیلم بین کار درست می‌دونن و دومی رو کسی که به در و دیوار علاقه‌ی خاصی داره.
عدد اولی‌ها عین سارس‌ه، دومی ها عین سرطان.(کپی رایت ِ تشبیهات مقداری از موسیو شاپو)


عکس از عمو مردک

    21:01

29 octobre 2007
به قول شقایق: به شدت دچار افکار و احساسات ِشیش گوش‌ام. در جمیع ِجهات.

    20:52

من: بعضی شعرهای سعدی علیه‌رحمه عین همین که فرستادم واست خیلی اروتیکن‌ها.
یلداهه: شیرازی بوده دیگه، طبعش گرم بوده، مست بوده، هوا خوب بوده، زن‌های شیرازم که به ولنگ‌و وازی معروفن. مجبور بوده می‌فهمی؟
من: خب اون شعرهاش که در مورد پسربچه‌هاست چی پس؟
یلداهه: اون ربطی به آب و هوا نداره، مال‌ همه‌ی ایران‌ه. مثکه در خون آریایی‌ه.
من: شامل من و تو هم که می‌شه؟
یلداهه: ما پسر بچه دوست داریم؟ نه، ما دختربچه دوست داریم.
من: من به تو ایمان دارم. تو فرویدی. ایکون‌ ِسجده.
یلداهه: =)) من ممدشونم.

    20:51

فیلم بین‌ها وارد می‌شوند


به نظرم "زن‌ها و شوهرها"، "صحنه‌هایی از یک ازدواج" بود به روایتِ وودی آلن.
فیلم برگمان به شدت روانی کننده( تنها چیزی که واسه توصیفش پیدا می کنم) ست. موقع دیدن‌ش کلی اذیت شدم و سه چهار بار مجبور شدم برم دور اتاقم بچرخم و جدن می تونم درک کنم چطور بعد از اکران این فیلم آمار طلاق در سوئد یک عالم رفته بالا.

پ.ن: زن‌ها و شوهرها کلی هم رفتن پیش ِروانکاو داره D:



کتاب چی‌ه؟


اصلن فکر نمی‌کردم " شما که غریبه نیستید" این‌ همه خوب باشه. از مرادی کرمانی هیچی نخونده بودم فقط فیلم- سریال‌هایی که از رو داستان‌هاش ساخته شده رو دیده بودم. کتاب‌ه عین یه دنیاست. مثلن مثل کارهای گلی ترقی و در یه سطح دیگه پیرزاد که آدم رو وارد یه دنیای تمام و کمال می‌کنن. حتی می‌شه بوها رو حس کرد و همراه شخصیت‌ها نفس کشید.
خوب شد به توصیه‌ی آق معلم گوش دادم و جای نیمه‌ی غایب اینو خوندم.

    20:48

26 octobre 2007
من دلم می خواد برم یه جا اعتراف کنم.
اعتراف به گناه نه ها. یه مدل اعتراف دیگه.

بعد هیچکی نیست که به اعترافات من گوش فرا دهه.
حناق می گیرم آخرش. می دونم.


در ضمن کی برد کامپیوتر یلداهه هم خر است.

    13:49

می دونی،
اگه وقتی که صرف کشفِ روابطم با پسرهای دوروبرم کردی رو صرفِ شناختن ِخودم می کردی،
کار به این جاها نمی رسید.

    13:48

its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now its cloudy now

its getting cloudy now...


از آهنگ بالینی گذشته. موزیک متن زندگی ام شده.

    13:36

یلداهه یه نازلیه که به جای پاها، رو سرش راه می ره.


امضا: یحی

    13:30

25 octobre 2007
داداشم شعر می گه. من میرزا بنویسش ام. این شکلی که یهو میاد پیشم(بهتره بگم می پره پیشم!) و می گه: قلم و کاغذ آماده کن می خوام شعر بگم(به جان خودم همینو می گه). از پنج سالگی اش من میرزا بنویسش بودم و حتی الان که سواد دار شده(کلاس دومه) حاضر نیست خودش بنویسه. تموم که شد شعر گفتن اش باید از روش بخونم و خیلی کم پیش میاد که چیزی رو تصحیح کنه، بعد اسمش رو پایینش می نویسه و اخیرن تاریخ هم می ذاره.
اینم دوتا از معدود شعراش که واسه آدم های عادی قابل فهمه و هیچ گونه لغتِ من در آوردی یا فضایی توش به کار نرفته.

1.
در تابستان باران نمی بارد
به میهمانی دعوت شده ایم
برای همیشه.


2.
هرگز ماهی ها نمی میرند
تنها از جایی
به جای دیگر می روند.


اول این بود، در مرحله ی باز خوانی تبدیل شد به این:

هرگز ماهی ها نمی میرند
تنها ماهی ها یخ می زنند.




پ.ن: چند روز پیش ها به من گفت می خوام داستان بگم، بیا صدامو ضبط کن. پیش خودم گفت "اوه آقا نویسنده هم شد، کارم در اومد!" بعد که شروع کرد دیدم نه، داستانِ کدو قلقله زنه خوشبختانه. تموم که شد گفت: خب، حالا اینو بذار رو سایتت!

    14:21

صحنه ی کذایی در Finding Neverland




    14:17

Ed Wood

اد وود، اوج بازیگریِ پر اوج‌ ِجانی دپ بود.
اون خنده‌های احمقانه و خوش‌خیالی وحشتناک و صداقت بی حدو حصر و عشوه‌های زنانه+ یک رابطه‌ی دوست داشتنی و قابل باور با یک آکتور به پایان رسیده.

پ.ن: بیل مورای، بازیگر محبوبم فراموش نشه.



Finding Neverland

هی، نیمه‌ی دوم فیلم کلی به خودم فشار آوردم و یک عالمه واسه خودم قیافه گرفتم و حواسمو پرت کردم، اما بالاخره موقع اون نمایش ِاتاق نشیمن اشکام گوله گوله سرازیر شد. یکی از اون فیلم‌های مناسب‌حال من بود. زندگی بی رویاپردازی چه قسمت گنده‌ای کم می‌داشت‌ها.
همه‌ی فیلم رو می‌شد در این صحنه خلاصه کرد که جیمز و اِما وارد اتاق‌هاشون که چسبیده به هم هستن می‌شن. دوربین روبه‌روی درها و بین دو اتاق ثابت‌ه. باز کردن ِدر، ورود به اتاق و بستن ِدر حداکثر سه ثانیه طول می‌کشه. در این سه ثانیه ما تفاوت دو دنیا رو می‌بینیم. دنیای کسی که در واقعیات زندگی می‌کنه(اِما ) و کسی که به رویاها ایمان داره(جیمز ).

    13:53

23 octobre 2007
من خوب‌ام... هیچ وقت به این خوبی نبودم.
هیچ وقت.


1.آبان.86

    18:46

بعد از سفر به انتهای شب، فکر می‌کردم کتاب دیگه‌ای هم نوشته شده که در این حد بتونه اذیتت کنه و باز نتونی بذاریش کنار؟ حالا می‌بینم اوهوم! هست: مرگ قسطی. عجیب‌ترین کتابی‌ه که تا حالا خوندم. سخت‌ترین. غریب‌ترین. خشونت‌بار ترین. کش‌دارترین. پونصد صفحه خوندم و اتفاق نیفتاده. مثل افتادن در یه باتلاق‌ه در حالی که آدم‌ها دورو برت ایستادن و اگه با چوب نمی‌زننت، کمکت هم نمی‌کنن، بهت می‌خندن! اما تو داری دست و پا می‌زنی، پس حرکت می‌کنی اما جلو نمی‌‌ری، فرو می‌ری. با این همه به نظر من که شاهکاره. بی اغراق شاهکاره. خشونتش با حوادثی که اتفاق می‌افته نیست. اصلن یه خشونت عادی نیست. خشونتی‌ه با کلمات‌. اما نه با استفاده از کلمات خشن، با شیوه‌ی چیدن کلماتِ عادی کنار هم. خوندنش یه تجربه‌ی ناب و فراموش نشدنی‌ه که با هیچ رمان دیگه‌ای تکرار نمی‌‌شه.

اگه تحملش رو دارین، تجربه‌ و لذت غریبش رو از دست ندین.


مرگ قسطی
نوشته‌ی: لویی فردینان سلین
نشر مرکز
7900 تومان



پ.ن1: لازم نیست بگم اما ترجمه‌ی مهدی سحابی‌ه.
پ.ن2: تا نخونین متوجه نمی‌شین که قدرت ترجمه‌ی سحابی، از انتخاب ِمعادل فارسی ِاسم کتاب شروع شده. در آوردن زبان سلین به فارسی به مراتب سخت‌تر از زبان پروست‌ه.
پ.ن2: ممنون عمومردک جان از کادوی شاهکارت :×

    18:43

بعضی خارجی‌ها هم، از آن‌جا که در حکم آدمی‌زاداند، برای خودشان آب‌گوشت‌هایی اختراع کرده‌اند که شاید به پای آب‌گوشت‌های ایرانی نرسند، اما قابل خوردن‌اند. امتحان ِاین آبگوشت‌ها البته مجانی نیست، ولی ممکن است بی فایده هم نباشد.

کتاب مستطاب آشپزی. ص 966

    18:39

وبلاگ سرکار خانوم ِمکین رو دیدن؟
خیلی دوست داشتنی‌ه، عین خودش.

    18:35

یس یس ه اولیس ِجویس با لطف بامداد همیشه در صحنه.

    16:18

22 octobre 2007
از دوشب پیش تا حالا، این قدر مورد لطف‌ آدم‌ها قرار گرفتم که جدی جدی چند دفعه اشکم داشت در می‌اومد............
وقتی نامه‌ی امین و پست بامداد و نامه طولانی نگین رو خوندم. وقتی اون پنج تا میس کال آقای بوکوفسکی رو دیدم. وقتی آدم ناشناسه گوشی رو برداشت و دیدم "میم" ِخودمه؛با تلفن مسعود، حرف‌های آرمان، اس‌ام‌اس وینا و عمو مردک و خواهرش، تماس از تلفن عمومی جلوی کلیسای یحی واسه این که سوپرایز شم و..... کاش می‌شد از همه نوشت.
اووووووه، من چقدر دوست دارم. چقدر آدم با ارزش و درست و حسابی دور و برمه!
ممنون قدر یه دنیا.

پ.ن1: الان در موقعیت رقت قلبی ِشدید قرار دارم!
پ.ن2: بابا، من هی می‌گم جنبه ندارم این قدر تحویلم نگیرین پررو می‌شم، چرا گوش نمی‌دین؟
پ.ن3: نظرتون در مورد آدمی(من! ) که پنجاه درصد اون‌هایی که بهش زنگ زدن جمله شون رو با چطوری نارسیس شروع کردن و نود‌و نه درصدشون از جمله‌ی" تولدت مبارک نارسیسیت حاد" استفاده کردن، چیه؟.

    18:22

به الناز




نه ماندم
نه گریختم
زندانی آزادی بودم
با شعری بر لب و
گل سرخی در دست
تا جهان را زیبا ببینم

عاشق شدم
اما، انگار
عشق ورزیدن بیهوده بود
و راز چیرگی بر رنج‌ها
تنها خوابیدن
کنار رودخانه‌ای بود
که از تابلوهای نقاشی می‌گذشت.



تولدت مبارک :×

    18:17

1.
همه‌ی این مدتِ سعدی خوانی، سایز کتابه اذیتم می کرد. در حد تیم ملی قطور بود و نه این‌که من هم عادت دارم کتاب شعرا رو بغل کنم و همین جور یه خط یه خط بخونم و فکر کنم و هی برگردم باز بخونم و با همون پاشم برم چایی بریزم و هی دور خونه بچرخم و جدا از این تفاسیر وقتی سعدی می خونم دو- سه ساعت متوسط گیرشم، این بود که یک دوره‌ی سعدی خوانی‌ام، مدت مدیدی خسته‌گی به همراه داشت.
بعد.........
باباهه، همین جوری یهو، بی‌خبر، بی‌برنامه بهم یه کلیات سعدیِ چاپ هرمس کادو داد.
ذوق مرگیدم.

2.
یلداهه- خب،با زبون خوش بگو واسه تولدت چی می خوایی؟
من- اگه فحش خواهر مادر نمی‌دی، یه آل استار ارتشی دیدم که می خواستم بخرمش.
یلداهه- =)) دیشب به مکین می‌گفتم آخرم مجبورم برم واسش آل استار بخرم! به خواهرت هم همینو گفتم. حالا کجا هست؟

یعنی این همه تابلوام من؟

    18:16

-نازلی دختر آیدین، لطفن هدفتان را از وبلاگ نوشتن به طور خلاصه بیان کنید.
-کمک به انتفاضه‌.

    18:12

21 octobre 2007
از بیست‌و پنج سالگی خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی چیزها رو با وجودش رها کردم.
سال خوبی بود. کامل بود. سرشار بود. پر از آرامش بود و طعم ِیه رویای واقعی شده داشت.
و حالا در آستانه‌ی بیست و شش سالگی، خوش‌بخت‌ام و امیدوار.

    13:31

20 octobre 2007
هی من فردا متولد می شم ها!

    18:03

دیروز ما یه راه جدید واسه تمیز کردن ِکفِ هرجایی که کَفِش فرش یا موکت و اینا نیست و ملت با کفش تردد می‌کنن، پیدا کردیم.
لباستون رو حسابی می کشید روش، بعد لباستون رو در سطل آشغال می تکونید.
برق می افته. به جان خودم.

    18:03

ای‌بابا،جدن‌هیچ‌کس‌نفهمید‌من‌سرانجام‌"نیم‌فاصله‌"دار‌شدم؟

    18:02

نامه‌ی سرگشاده


خدمتِ سرکار خانوم ِخانوم هیجان انگیزه. قلمت برکاته
چه سلامی، چه علیکی. آخه عزیزم، جانم، دورت بگردم، قشنگوووو، تو که می دونی آدرس وبلاگت از اون آدرس وبلاگایی‌ه که قابلیت ِویژه* شدنش از صدتا، هزار و پونصدتاست. پس چرا خودتو خسته می کنی و ملتو ویلون و سرگردون. ها؟

همین.

با حترامات فائقه آتشینی،
نازلی دختر آیدین





*گفتم حالا می نویسم زن ویژه، ملت همیشه در صحنه گیر می‌دن که ویژه‌ها حتمن زن نیستن و تازه چرا راه دور برن خودشون تو فامیلشون آقای ویژه دارن و من یه نژادپرست ِضد زن ِبی‌بو برده از انسانیت‌ام و اینا. خلاصه که اون ویژه جنسیت نداره آقا جان. شاید هم دوجنسیه. نمی‌دونم دیگه. خودتون با هم صلاح برین.

    18:02

میان ِما سرگردانی ِبیابان‌هاست
بی‌چراغی ِشب‌ها، بستر خاکی غربت‌ها، فراموشی ِآتش‌هاست
میان ِما" هزار و یک شب" جستجوهاست



سهراب سپهری

    18:02

هیِق آنکوق.*
سالوادور آدامو.



* اه چه زشت می شه به فارقانس*. آدم یاد اوووغ می افته.

* فارقانس معادل ِخودم ساخته‌ی فینگلیش‌ه برای فرانسه و فارسی‌ه.

    18:01

می خوام آهنگ جدید بذارم‌ها. برا اثر هاردپریده بوده‌گی فلش‌م نابود شده. سی‌دی‌ش رو ندارم، آلزایمر حادم هم تا نزدیک مغازه‌های سی‌دی فلش‌دار می‌رسم عود می‌کنه.
اگه داشته بودم، الان جای صدای Ville Valo، موسیقی ِخاطرات یک گیشا رو می‌شنیدین به آهنگ‌سازی جان ویلیامز.

    18:01

ای خدا بگم چیکارت نکنه یلداهه با این جوج که تو دهن ِملت انداختی. فقط کم مونده بابام بگن که اونم این جور که پیش می‌ره اصلن بعید فردا پس فردا نامبرده رو جوج صدا بزنن.

    18:00

الآن یه آدم 27 ساله ام
که شخصیت علمیش شکل نون پنجره‌ای می‌مونه
یا حالا زولبیا بامیه اگه اولی رو نمی دونید چیه

آقای نصفه

    17:58




چون امروز تولدمه و می خوام پست تولدیم هزارمین پست وبلاگم باشه، محبورم این جا هی الکی پست بذارم که برسه به هزار!

بیست و نه مهر هشتاد و هفت

    00:20

18 octobre 2007
يعنی می گی من تو زندگی قبلیت هم وبلاگ می نوشتم؟

    18:29

17 octobre 2007
دل‌تنگ‌ام. میان هیاهوی این روزها و کلاف ِسردرگم این رابطه ها، جای تو بدجوری خالی‌ست. بدجورتر از همه‌ی این یک سال و یک ماه. این روزها دنبال موسیقی گوست‌داگ می‌گردم و اجبارن آهنگ‌هایت را گوش می‌دهم. دی‌وی‌دی‌ها را در دست می‌گیرم و خطت را نگاه می‌کنم که با اصراری بیش از حد تمام زوایای سفید را پر کرده. خاطرات... خاطرات... رنگ‌ها، بوها، صداها...
گفتی "نازلی اون جا خیلی دوره.... حتی از این جا هم دورتر، جدن درک می‌کنی اینو ؟" بعد از یکی از بحث های تکراری روزهای آخر. اول تو حرف می‌زدی: دلتنگی، ترس، غربت، کم آوردن، ترس، دوری، زندگی، آینده، ترس، برگشتن، طاقت نیاوردن، ترس. بعد من: پیش رفتن، طبیعی بودن حس ها و ترس‌هایی که تا پایت را از پله های هواپیما پایین بگذاری تمام می‌شوند. آینده و امید جای همه‌اش را می‌گیرد. جای همه‌مان را می‌گیرد. کار، دانشگاه، روابط جدید، دنیای تازه... می گفتم "منگل بازی در نیار دیوونه جونم و حرف های احمقانه نزن و به منفی‌بافی این جماعت حسود که به اسم دوست دورت جمع کردی هم گوش نده." بغلت می کردم، بی حرف. دوستم نبودی این وقت ها. کودکِ بی پناهم بودی، ترسیده... شاید دارم همه ی این ها را از خودم می سازم؟ کدام یک از خاطراتم اتفاق افتاده؟ شکل کدامش پرداخته‌ی ذهن من است؟ نمی دانم... اما، دلتنگی‌ام و جای خالی ِبدجورت واقعی است، واقعی ِواقعی.
می‌بینی؟ آخر درکش کرده‌ام پیام: بوستون دور است... حتی دورتر از تهران.

    19:17

چشمانت، طلوع شب است، برق باران های سوزان.

    19:17

به شدت این "مکتب- قصرها"ی آقای عاصی رو دوست می‌دارم. در واقع این ‌درگیر شدنِ ناگزیر با متن رو که لازمه‌ی خوندن همچین نوشته‌هایی‌ه. مجبورم می کنه حواسم رو جمع ِجمع کنم. هر جمله‌ی کوتاه ِدر ظاهر بی‌اهمیتی ممکنه زمینه چینی‌ه یه قضیه‌ی جالب و وسیع در سطرهای بعدی باشه. هر پاراگراف دنیایی‌ه با رشته‌هایی منسجم از کلمات و هر متن شبکه‌ی گسترده‌ای از جهان‌های تو‌درتوی موازی.

    19:17

من متخصص ِعلاقه به قیافه های نامتعارفِ مردانه با الویتِ درب و داغون ام. قیافه هایی که طبق هیچ معیار ِزیبایی شناسانه ی ِکلاسیکی زیبا به حساب نمیان.
جان مالکوویچ، جانی دپ، بیل مورای، دانیل اوتو، رابرت دنیرو، همفری بوگارت، شون پن، ایوان مک گرگور، آتیلا پسیانی، رضا کیانیان و.... صاحب ِقیافه های مورد علاقه ی من اند.
نمی تونم به یک چهره ی بی نقص مثل کری گرانت، جورج کلونی تون!، جود لاو، مایکل پیت، جیمز دین و... علاقه داشته باشم. بی نقصی ِچهره ی یه مرد رو دوست ندارم.


پ.ن: البته عرض شود که، جناب ِمارچلو ماستریانی استثناء این قاعده است چون این قدر کامله و این قدر مرد، که نمی شه دوستش نداشت.

    19:16

یه نفر هست، فقط یه نفر که تو رو بیشتر از همه دوست داشته. بیشتر از همه. بی‌ این‌که حتی گفته باشه. و تو اینو تهِ تهِ دلت می‌دونی. یه نفر فقط یک نفر که تونستی باهاش به"فقط برای خودت دوستت دارم" ایمان بیاری. یه نفر، فقط یه نفر که...


می‌گم هفت سال گذشته، می‌گه به طور دقیق شش سال و هشت ماه

یه مقوای آ چهار از کیفش در میاره، صورتِ یه پسر بچه‌ی غمگین با زغال. می‌گم سال‌هاست نقاشی نکردم... می‌گه هنوز اون ابراهیم در آتش رو داری؟ می‌گم هجده صفحه، با مداد، تا "کدام قصیده‌ای ای غزل". می‌گه هه، هنوزم با مداد می‌نویسم! یه نفس عمیق می کشم و می‌گم اولین مردِ خود هامون بین ِزندگی ِمن.

می‌گه چه زود گذشت نازلی... چه زود...


اسم آدم آخریه رو که میاره می‌گم اووووههه، چقدر آشنای مشترک که من و تو رو نمی دونستن. چقدر به هم نزدیک بودیم ما و خبر نداشتیم...


می‌گم خب تواَم. عین این پیرمردایی که می‌شینن از دوره‌ی اجباریشون در زمان اعلیحضرت یاد می کنن! می‌گه اول گول قیافه ات رو خوردم بعد زبونت.









به شخصیت فرهنگی اس‌ام‌اس می‌دم: امشب دیدمش. باورت می‌شه هنوزم همون شکلی منو دوست داره؟ جواب می‌ده چرا که نه. اون یه آدم احساساتی‌ه و گذشت زمان واسش فراموشی نمیاره، امیالش رو پر و بال می‌ده.

    19:15

به پدرروحانی اس‌ام‌اس می‌زنم که "الان ذکر خیرتون بود، خوب هستین قربان؟" می‌فرمایند: "به زودی هم ذکر خیر شما خواهد بود. دارم می‌رم یحی رو تو همون کافه‌ی گاندی ببینم."

یک عالمه دچار غم غربت(!) می‌شم. بیشتر از یک سال گذشته از اون روزی که من و یحی و پدر روحانی رفتیم گاندی. دفعه‌ی اول بود یحی رو می‌دیدیم. پدر روحانی واسمون در مورد خرافات و حتی اجنه سخنرانی کرد و یحی بحثِ فلسفی و حتی ضدِ فلسفی راه انداخت و من هم طبق معمول خوردم و خندیدم و حتی در و دیوار رو تماشا کردم. بعد هم پدر روحانی ما رو برد ماشین‌سواری در شب‌های تهرانشون و نزدیک‌های خونه‌ی یحی که رسیدیم معلوم شد اووووووه همسایه بودن قبلن با هم! بعدش چقدر خوش‌حال بودم که این دوتا آدمه از هم خوششون اومد. و حالا، چقدر دلم تنگ شده. واسه همه‌ی همه‌ی آدما....

به یحی اس‌ام‌اس می‌فرستم که: "چشمم روشن، داری می‌ری پدر روحانی رو ببینی، بی‌خبر؟" جواب می‌ده: "داشتم فکر می کردم چه جالب می‌شه نازلی الان اس‌ام‌اس بده که می‌دونه کجا می‌رم. کاش همه‌ی رویاهای آدم همین جوری واقعی می‌شدن."

    19:15

لینک‌های این بغل رو درست کردم. آدرس پرشین بلاگیا و اسباب کشی کرده‌گان رو عوض کردم. اون‌هایی که دیگه نمی‌نویسن رو حذف کردم و همین طور به رسم این چند سال، اون‌هایی که دیگه نمی خونم رو. می‌مونه اضافه کردن چندتا جایی که جدیدن می‌خونم که باز یکی باید مجبورم کنه اضافه شون کنم.

    19:11

به دوماد جانِ دل‌تنگ

من هم دلم تنگ شده. واسه خونه کوچولوی حسام و باغچه‌هاش و سگ‌ها و گربه‌های حیات پشتی‌اش، آشپزی‌های ِتو و خواهره و اون کباب تابه‌ایِ شاهکار و کیکِ تولد، مسابقاتِ جهانی ِکانتر و ته سیگاری‌های پُر، شب بیداری‌ها و چرت و پرت بافتن‌ها، سازدهنی زدن ِسینا، قلیون چاق کردنِ فرهاد، شلمان بازی ِحسام، اصفهانی حرف زدن غزال، خنده‌ها، بحث‌ها، نصفه‌شب مغازه‌ها رو باز کردن و خرید کردن‌ها، دعواها، فیلم دیدن‌ها، موسیقی گوش دادن‌ها، عملیات ِژان گولر برای ورود و خروج، واسه این که صبح کله سحر برسم اون‌جا و تو بیایی دنبالم و بپرم رو سر همه و بیدارشون کنم، واسه این که فرهاد فکر کنه من پونزده شونزده سالمه و بهم بگه:تو به سن قانونی رسیدی تنهایی می ری سفر؟ واسه اون شبی که حسام می‌خواست بره عععععقد کنه و یادش رفت باک ماشین رو پر کنه و وسطِ راه موند.......


خواهره اون شب گفت یکی از نقشه‌هات اینه که خونه‌هه رو بخری. شاید تو هم مثل من فکر می‌کنی مکان ها گذشته رو همون شکلی حفظ می کنن منتظر. عین وقتی می‌ری کوچه‌های بچه‌گی‌ات رو می‌بینی و انگار.... می‌دونم بقیه‌اش رو می‌دونی هر چی نباشه تو هم یه بار تک و تنها بعد از بیست سال پا شدی رفتی دیدن ِکوچه‌های بچه‌گی‌ات.
همه دوباره دور هم جمع می‌شیم. گیرم هر کدوم افتادیم یه گوشه‌ی دنیا.

    19:09

خسته شدم این همه نقش معشوقه‌ی جفاکار رو بازی کردم.

می‌شه یه نقش آسون‌تر لطفن؟

    19:09

فکر کن یکی بخواد راجع‌به حافظِ کیارستمی نظر منفی بده. بعد مطالب اون همه صاحب‌نظر مخالف ِبی‌غرض رو ندید بگیره و در کمال ذوق‌زده‌‌گی اشاره کنه به مطلب ِمجید اسلامی تو مجله هفتِ دو- سه شماره پیش!
آخه آدم چقدر پرت باشه که همچین کاری کنه؟ نه، خدایی‌ش؟

    19:08

بعدِ مدت ها یه فیلم کلاسیک دیدم و کلی جو منو گرفت و بعد هم یک عالمه واسه بامداد و شخصیتِ فرهنگی حرف های "پرویز دوایی"آنه فرمودم. که سینمای واقعی اینان و بعد از مدت ها یه فیلم درست حسابی و چقدر حالم خوب شده و دهه ی چهل و اینا( اگه جلوم رو نمی گرفتن کار به سینما مایاک هم می کشید ) اونا هم در کمال رفاقت کلی واسه سلامتی ام دعا کردن.





آخر هم در این موندم که آخه این ناتالی وود کجای قیافه اش شبیه منه؟ یعنی آینه های خونه ی ما مشکل داره یا چشم ملت یا چی؟

    19:04

16 octobre 2007



دلم واسه خانوم اين وري روسري دو رنگيه تنگ شده به شدت.

    11:01

من و دخترو می شینیم یه عالمه با هم حرف می زنیم. دخترو می گه من این جا بنویسم که نقاشه و عکاس. اما من نمی نویسم.


دخترو کلی عوض شده. بزرگ شده. عمیق تر، پخته تر، صبورتر.
چیزهایی که اون وقت ها در وجودش بودن ته نشین شده اند انگار. یعنی که در مورد خیلی چیزها با خودش کنار آمده. تصمیم گرفته. چیزهایی رو دور ریخته. خواسته آدم بهتری باشه و آدم بهتری شده.....

دوست دارم مدل این جوریشو.

    11:00

نه که بخوام برم تو برنامهه شرکت کنم ها، اما از وقتی آقاهه پیشنهادش رو داد، دارم فکر می کنم آهنگِ رابطه ی من و آقای سرمه ای چیه؟
یه آهنگی هست که فقط خودمون دوتا می دونیم چیه و با توجه به مضمونش یه جورایی شبیه یه شوخیه! اما خب اون خصوصی ه.
یه عالمه آهنگ هم هست که ازشون خاطره داریم. اما چیزی که بشه گذاشتش موزیکِ متن ِرابطه ی ما هیچ کدوم از اونا نیست. هیچ کدومش واسه من همه ی این رابطه نیست.
فقط یه آهنگ هست. فقط یکی که بعد شنیدنِ اون پیشنهاد اولین چیزی بود که به ذهنم رسید و هنوزم بعدِ چند روز همونه.
ویوی می ِلائورا پائوزینی.

    10:59

داداشه خیلی بد خطه. تو فکر بودم که چند وقت دیگه بفرستمش انجمن و این که چقدر خوبه که خوش خط بشه و مردای خوش خط چقدر واسه من سمپاتن و بعدن این یه نکته ی مثبت می شه واسش و الان این که عمو جغدِ شاخدار تنها پسر ِواقعن خوش خطیه که می شناسم چقدر حس خوبی داره و اینا!
بعد یهو فکر کردم که شاید خودش دوست نداشته باشه خوش خط باشه و اصلن بعدها این واسش یه جور ارزش نباشه. شاید به زور قبول کنه بره انجمن و بعد همین باعث شه کلن بی خیال خوش خطی و اینا بشه، شاید هم اصلن یه کم که بزرگ تر شد خودش دلش خواست و تصمیم گرفت که خوش خط بشه؟ هوم؟

    10:53

1.
هی موسیو شاپو، یک قرار ِچرت و پرت بافی ِمخصوص بگذاریم. دلم بسی تنگ شده برای مکالمه با شما.


2.
بابام جان زنده اي؟

3.
يلداهه من هي مي گم عاشق ِباباتم، هي تو بگو چرا. ديدي حالا؟

    10:45

پنجاه هزار واحد تزریقی به اضافه ی یه رقم هزار میلی گرم و یه رقم بیست و پنج هزار واحد قورت دادنی و جویدنی و اینا می کونه به عبارتی هفتاد وشش هزاااااااااااااااااااااااااااااااااااارتا روزانه!
برای خشکاندنِ ریشه ی عفونتی که به هاویه ی وهن است یحتمل.

* به لهجه ی شیرازی اگه بخوام واسه این وضعیت ام اسمی پیدا کنم، می شه اوضوی اَل Oozoye Al

    10:44

12 octobre 2007
دقت کردی وقتی یک عالمه لباس داری و همه رو چپوندی تو کمدت، همون لباس رویی ها رو استفاده می کنی و اصلن ممکنه زیری ها رو یادت بره حتی؟ بعد ممکنه یه روز که داری دنبال چیزی می گردی، یهو اون زیرها یک عالمه لباس ببینی که دوستشون داشتی و خوشگل بودن و کلی به درد بخور. اما نه که لباس رویی ها جلوی دیدت رو گرفته بود، بالکل فراموششون کردی.

عین ِیه عالمه از دوستی ها.

    12:21

پامون به مطب دکتر ارتوپد باز نشده بود، که شد.

بر این وزن بخوانید: پامون به کلانتری باز نشده بود، که شد.

    12:19

دو سه خط از اتفاقاتِ این چند روز رو واسه یلداهه اس ام اس می کنم. جواب می ده: وای خدای ِمن، با اتفاقایی که تو این چند روز افتاده، می شه یک هفته ی کامل رفت ممل!

    12:18

موزیکه هست تو "Children Of Men" جایی که کلایو اوون سوار لیموزینه می شه بره پیش پسر عموش که تقاضای کمک و پول کنه، عمو جغد شاخدار گفت کار ِ"اولدفیلد"ه. همه ی اولد فیلدهامو گوش دادم و از اون جایی که نبود فکر کردم شاید جزو دوره ی پورکوپن تری شون باشه، این بود که نشستم همه ی اون سه گیگ پورکوپن تری رو هم گوش دادم! پیدا نشد که نشد.

حالا کسی می دونه چیه اون؟

    12:17

به من مگو که سگانِ پلیس
در شب بندرهای غربت ترا دنبال می کنند
و در شب فرودگاه وطنت نیز...

تو این جا و آن جا بی نوایی...

به من مگو که تو به آنان که در داخل هستند
حسد می ورزی
و آنان به نوبه خود به تو که در خارجی
حسد می ورزند

و این سرنوشتِ توست: مورد حسد و حسود... مقتول و قاتل



غاده السمان

    12:11

11 octobre 2007
به سراغ مردان می روی؟ عشوه را فراموش مکن.

نیمچه

    13:03

هیچ چیز خطرناک تر از این نیست که بیش از حد مدرن باشی، چون امکان دارد به شکلی ناگهانی امل شوی.

اسکار وایلد



بی خود نیست که این آقا قبرش اون شکلیه.

    13:02

موسیو ابراهیم شروع خیلی خوبی داشت. با یک عالمه جزییات که نمی دونم تو کتاب هم بودن یا نه. مثل عروسکِ قهوه ای که موشه به سیلوی می ده، چراغ های اضافی خاموش کردنِ باباهه و حالتِ راه رفتنش، لباس کار ِموسیو ابراهیم، فرهنگِ لغات خوندنِ موشه و.... اما دقیقن از وقتی که موسیو ابراهیم تصمیم می گیره موشه رو به فرزندی قبول کنه، فیلم به شدت افت می کنه و با خروج از خاکِ فرانسه همه چی عوض می شه و انگار نه انگار که این همون فیلمه. پایان بندی اش هم با اون ایده ی تکرار ِوقایع، فاجعه ی بی نظیری بود.

دوتا نکته اش رو خیلی دوست می داشتم. یکی اون تدوین موازیِ فروش کتاب ها با عشوه های فاحشه ها و دیگه جایی که موشه و ابراهیم وارد مسجد می شن و اشاره به بوی پا که اولین چیزی ه که موقع ورود به مسجد به استقبال آدم میاد و پرداختش رنگی از تحقیر و تمسخر نداره. از بازیِ عمر شریف همه گفتن. اما من باباهه رو خیلی بیشتر دوست داشتم که با همون چند تا سکانس ِکوتاه و جمله های تکراری یه شخصیتِ باور پذیر ساخته بود از مردی در آستانه ی فروپاشی که یهودیِ سنتی ِمعتقدی هم هست.

    12:56

حتی پرهیز غذایی هم گرفتم!
به زودی باید برم بعداز ظهرا بشینم تو پارک با این سالمندان ِمحترم اختلاط کنم.

پ.ن: احتمالن مجبورم یلداهه رو هم با خودم ببرم تا بهم توجه کنن. گفته بودم که، من به شدت تین ایجر پسندم D:

    12:54

می خواستم اشتیاق ِکهنه ی تو را
فراموش کنم
اما نمی توانستم
اشتیاقی که بوی بهار نارنج می داد
طعم ِعسل داشت
میزبان ِامید بود
پس چگونه بود
که ناگهان در پس ِابر پنهان شد.


احمدرضا احمدی

    12:53

" برادر بزرگ تو را می نگرد*" یا این گونه بود که سه تا داستان در سی دی های قدیمی یافته ام


1. The Picture of Dorian Gray by: Oscar Wilde
2. Salome by: Oscar Wilde
3. 1984 by: George Orwell



*Big Brother Is Watching You یک جمله ی معروف از هزار و نهصد و هشتاد و چهار.

    12:43

اَه چقدر پستِ خاله زنکی. بشینم "صحنه هایی از یک زناشویی" رو با "طعم ِگیلاس" واستون مقایسه ی تطبیقی کنم؟

    12:40

از اون جایی که اکثر ِغریب به اتفاق ِدوستانِ وبلاگ خوان، پس از رویتِ من برای اولین بار اگر شانس بیارن و دچار سکته ی فوق حاد مرغی نشن، صددر صد دچار تپش قلب، بی حسی ِموضعی و شُکِ الکتریکی می شن، اینه که از همین جا اعلام می کنم: من یک موجودِ کوچکِ چهل و هفت کیلویی هستم با صدو شصت سانتی متر قد، دماغی گنده و دهنی گشاد و صِدام هم به شدت کودکانه است. دیگه؟ در نودو نه درصد ِمواقع نیشم بازه و ترک دیوار هم حتی منو به خنده می ندازه و کلن هم از اون موجودای چهل و هفت کیلویی نیستم که بشه باهام بحث ِجدیِ احساسی، عشقی، روشنفکری، کتابی، فیلمی راه انداخت. فعلن همین.


ستاد مبارزه با تلفاتِ غیر مترقربه

    12:40

یکی منو مجبور کنه لینک های بلاگ رولینگمو درست کنم.


پ.ن بی ربط: در واقع همچنان مرده ی وبلاگ "مخفی" ِیلداهه ام.

    12:39

آقا جان می دونین چیه؟ این آقای بوکوفسکی به شدت کارشون درسته.
حالا شاید بعدن گفتم چرا. اما فعلن شکلاتِ صبحانه با سس ِاضافه لطفن.

    12:39

اون نقدِ من هست که هزار ساله می خوام در مورد دریمرز بنویسم، همون که واسه هر کی تعریف می کنم می ره به اسم خودش جعلش می کنه( خوشبختانه کسی به فکر چاپش نیفتاده!) و نصفه نیمه به خورد بقیه می ده، همون که یه دفعه سعی کردم واسه "هزارتو" ی بازی بفرستمش و مشکل کالیبر نذاشت تموم شه؛ داشتم فکر می کردم خب من حداقل واسه ده نفر راجع بهش گفتم. ننویسمش و همین جوری بذارم بمونه. بعد هر کدوم از این ده نفر هم اگه فقط واسه دو نفر بگن، به زودی منتشر می شه و دیر نیست روزی که من نشستم روبه روی یه آدمی که دفعه اوله می بینمش و داره واسم از برداشت هاش از دریمرز می گه. در حالی که هر کدوم از آدم های بین راه چیزی به ماجرا اضافه یا چیزی ازش کم کردن. اما من از پشتِ همه ی کلمه ها حس می کنم که خودشه. بعد فکر کردین چه حس ِخوبیه این؟

    12:39

یه سری سی دی قدیمی ِکلاسیک پیدا کردم، از این هایی که شرکت های ایرانی وارد بازار کردن و لیبل فارسی داره. بعد انگار که مجبور بودن، یه جمله ای هم در وصفِ آهنگساز نوشتن روی هر کدوم در حد تیم ملی ِپارا المپیک
فرانس لیست: لیست با اشعار سمفونیک و پیوند نزدیکی که با اشعار مجارستانی داشت توانست اعتبار خاصی به خود بخشید (!!!)
آنتونین دوراک: این مجموعه شامل موسیقی محلی ِچک و جاهای دیگر، روستایی و 8 سمفونی می باشد(!)
جورج فردریک هندل: سمفونی مسیحا از آثار ِبرجسته ی او می باشد که به نفع ِنهادهای خیریه نواخته شد مسیحیان به هنگام کریسمس و عید پاک با این اثر جشن می گیرند(بلـــــــــــــــه!)
مونته وردی: خواننده و نوازنده ی ارگ و ویولون که در سال 1613 موفق به درجه استادی جمهوری Venetion به دلیل تصنیف های مذهبی شد و نشان ِمقدس Venice را دریافت نمود(!!!)

    12:38

چون و بستنی؟ ها؟
خب بله! پیش می آد.

    12:36

6 octobre 2007
هی فکر کن یه روز چوب های بستنی ها پلاستیکی بشن. دیگه نمی شه آخر سر چوب بستنی رو تو دهنت نگه داری و گازش بزنی و گیج ِمزه ی چون و بستنی بشی. چه غم انگیز.

    18:37

این روزها و شب ها:

ساعت زنگ می زنه، بیدار می شم، قرص ها رو می خورم، اس ام اس های سوال و فحش و اعتراض با مضمون کدوم گوری هستی رو می خونم، می خوابم، ساعت زنگ می زنه، بیدار می شم، قرص ها رو می خورم، اس ام اس های سوال و فحش و اعتراض با مضمون کدوم گوری هستی رو می خونم، می خوابم، ساعت زنگ می زنه، بیدار می شم، قرص ها رو می خورم، اس ام اس های سوال و فحش و اعتراض با مضمون کدوم گوری هستی رو می خونم، می خوابم، ساعت زنگ می زنه، بیدار می شم، قرص ها رو می خورم، اس ام اس های سوال و فحش و اعتراض با مضمون کدوم گوری هستی رو می خونم، می خوابم، ساعت زنگ می زنه، بیدار می شم، قرص ها رو می خورم، اس ام اس های سوال و فحش و اعتراض با مضمون کدوم گوری هستی رو می خونم، می خوابم....

    18:36