دلتنگام. میان هیاهوی این روزها و کلاف ِسردرگم این رابطه ها، جای تو بدجوری خالیست. بدجورتر از همهی این یک سال و یک ماه. این روزها دنبال موسیقی گوستداگ میگردم و اجبارن آهنگهایت را گوش میدهم. دیویدیها را در دست میگیرم و خطت را نگاه میکنم که با اصراری بیش از حد تمام زوایای سفید را پر کرده. خاطرات... خاطرات... رنگها، بوها، صداها...
گفتی "نازلی اون جا خیلی دوره.... حتی از این جا هم دورتر، جدن درک میکنی اینو ؟" بعد از یکی از بحث های تکراری روزهای آخر. اول تو حرف میزدی: دلتنگی، ترس، غربت، کم آوردن، ترس، دوری، زندگی، آینده، ترس، برگشتن، طاقت نیاوردن، ترس. بعد من: پیش رفتن، طبیعی بودن حس ها و ترسهایی که تا پایت را از پله های هواپیما پایین بگذاری تمام میشوند. آینده و امید جای همهاش را میگیرد. جای همهمان را میگیرد. کار، دانشگاه، روابط جدید، دنیای تازه... می گفتم "منگل بازی در نیار دیوونه جونم و حرف های احمقانه نزن و به منفیبافی این جماعت حسود که به اسم دوست دورت جمع کردی هم گوش نده." بغلت می کردم، بی حرف. دوستم نبودی این وقت ها. کودکِ بی پناهم بودی، ترسیده... شاید دارم همه ی این ها را از خودم می سازم؟ کدام یک از خاطراتم اتفاق افتاده؟ شکل کدامش پرداختهی ذهن من است؟ نمی دانم... اما، دلتنگیام و جای خالی ِبدجورت واقعی است، واقعی ِواقعی.
میبینی؟ آخر درکش کردهام پیام: بوستون دور است... حتی دورتر از تهران.
17 octobre 2007

