ششصدمین پست این وبلاگ تقدیم میشود به خانوم نیکول کیدمن برای بازی در فیلم ساعتها.
29 février 2008
خودمونم دوتا دونقطهدی که از سقف حلقآویز بودن.
خلاصهی نامهی خودکشی ِمن و یلداهه:
=))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
نامهی خودکشیمون - اگه در آخرین لحظه میخواستیم بنویسیمش - یه مساوی بود، جلوش تا پایین صفحه پرانتزهای بسته.
اما مسلمه که نامهی خودکشی بهجا نمیذاشتیم.
شایدم خودمونو حلقآویز میکردیم.
من و یلداهه شانس آوردیم امشب من پیشش نبودم. وگرنه صددرصد خودمونو از بالکن خونهشون پرت میکردیم پایین. بیشوخی.
28 février 2008
27 février 2008
به لطف خانوادهی گرامی مجبور شدم- این از اون مجبور شدمها نیست، از این مجبور شدمهاست- بشینم همراهشون سنتوری رو تحمل کنم. منتها نه تا آخر. چون دیگه جدن حالم داشت بد میشد.
می خوام از چیزی بنویسم که تو این نوشتههای وبلاگیه سنتوریانه ندیدم ازش بنویسن. اون سکانسی که پدر علی سنتوری بهش مواد تزریق میکنه. واسه من که تنها قسمت فیلمه که بعد از دیدنش ولم نمیکنه. گرچه من بچه ندارم و هیچکدوم از عزیزانم معتاد نیستن - تا اونجایی که میدونم البته :ي - اما علیرغم همهچی دلم واسه اون دوتا آدم میلرزید و تصور هم نمیکردم بعد از مرثیه ای برای یک رویای آرنوفسکی، دیدن موقعیت یه معتاد سینمایی بتونه همچین تاثیری روم بذاره.
به نظرم این یه سکانس جداست. چه ما بدونیم پدر علی سنتوری کیه و چه ندونیم، چه علی سنتوری رو بشناسیم و چه نشناسیم، باز هم دیدن همچین چیزی تاثیرگذاره و این بیشتر از هر چیز نشون میده که این یه ایدهی شاهکار بوده که اجرای خوبی هم داشته - نقش مسعود رایگان روفراموش نکنید - یعنی ایده اینقدر بالقوه جذاب و تکاندهندهست که در نیاوردنش سختتره.
موضوع فیلم میتونست شرححال ازلی ابدیه هر هنرمندی باشه که ایدئولوژی - نمیخوام بگم دین - جلوش ایستاده و غم نان از پا درش آورده. افسوس که اینجور نشده و ضعفهای فیلم اینقدر زیادن که نمیشه در این حد جدیش گرفت.
از گلشیفته هم بهتره اصلن حرفی زده نشه چه برسه به سیامک خواهانی و نادر سلیمانی و اون کلیپهای چپونده شده وسط فیلم. :ي
پ.ن: دلیل انتخاب این شیوهی روایت برای فیلم و نریشنهای علی سنتوری رو درک نکردم.
پ.ن2: شما هم متوجه شدین که بابای علی سنتوری نمایندهی مجلسه؟
پ.ن3. بی هیچ توضیحی اینو بخونین که قسمتیه از نوشتهي امیر قادری: پس ديگر خبري از كارگردان توي فيلم دختر دايي گمشده ( بهترين فيلم استاد؟ ) نيست كه همهاش نگران از بين رفتن "انعكاس رنگ افق توي چشم بازيگر"ش باشد. مهرجويي روي صندلي مينشيند، ليوان گنده چاي داغاش را دستاش ميگيرد و از دور و بريها ميخواهد كه اگر "نان و پنيري چيزي" دم دستشان است، او را بينصيب نگذارند، تا نگاهي به دور و برش بيندازد و ببيند چطور ميتواند اين صحنه عادي و معمولي را زنده كند. بعد اين همه سال، او كارگرداني است كه صاحب "قلمرو"ي شده و همكاري مثل محمدرضا شريفينيا دارد كه همهاش مواظب حفظ حال و هواي اين قلمروست.
پ.ن4: بازم میگم، حیف نیست فیلم مهرجویی اینقدر بد باشه که مجبورشی دلخوش کنی به تکلحظهها و بگردی دنبال سکانسهای خوب و واسه توجیه همچین ساختهی بدی از یه کارگردان بزرگ آویزون شی به مضمون فیلم و پیام فیلم چه بود و چرا و اینا؟
می خوام از چیزی بنویسم که تو این نوشتههای وبلاگیه سنتوریانه ندیدم ازش بنویسن. اون سکانسی که پدر علی سنتوری بهش مواد تزریق میکنه. واسه من که تنها قسمت فیلمه که بعد از دیدنش ولم نمیکنه. گرچه من بچه ندارم و هیچکدوم از عزیزانم معتاد نیستن - تا اونجایی که میدونم البته :ي - اما علیرغم همهچی دلم واسه اون دوتا آدم میلرزید و تصور هم نمیکردم بعد از مرثیه ای برای یک رویای آرنوفسکی، دیدن موقعیت یه معتاد سینمایی بتونه همچین تاثیری روم بذاره.
به نظرم این یه سکانس جداست. چه ما بدونیم پدر علی سنتوری کیه و چه ندونیم، چه علی سنتوری رو بشناسیم و چه نشناسیم، باز هم دیدن همچین چیزی تاثیرگذاره و این بیشتر از هر چیز نشون میده که این یه ایدهی شاهکار بوده که اجرای خوبی هم داشته - نقش مسعود رایگان روفراموش نکنید - یعنی ایده اینقدر بالقوه جذاب و تکاندهندهست که در نیاوردنش سختتره.
موضوع فیلم میتونست شرححال ازلی ابدیه هر هنرمندی باشه که ایدئولوژی - نمیخوام بگم دین - جلوش ایستاده و غم نان از پا درش آورده. افسوس که اینجور نشده و ضعفهای فیلم اینقدر زیادن که نمیشه در این حد جدیش گرفت.
از گلشیفته هم بهتره اصلن حرفی زده نشه چه برسه به سیامک خواهانی و نادر سلیمانی و اون کلیپهای چپونده شده وسط فیلم. :ي
پ.ن: دلیل انتخاب این شیوهی روایت برای فیلم و نریشنهای علی سنتوری رو درک نکردم.
پ.ن2: شما هم متوجه شدین که بابای علی سنتوری نمایندهی مجلسه؟
پ.ن3. بی هیچ توضیحی اینو بخونین که قسمتیه از نوشتهي امیر قادری: پس ديگر خبري از كارگردان توي فيلم دختر دايي گمشده ( بهترين فيلم استاد؟ ) نيست كه همهاش نگران از بين رفتن "انعكاس رنگ افق توي چشم بازيگر"ش باشد. مهرجويي روي صندلي مينشيند، ليوان گنده چاي داغاش را دستاش ميگيرد و از دور و بريها ميخواهد كه اگر "نان و پنيري چيزي" دم دستشان است، او را بينصيب نگذارند، تا نگاهي به دور و برش بيندازد و ببيند چطور ميتواند اين صحنه عادي و معمولي را زنده كند. بعد اين همه سال، او كارگرداني است كه صاحب "قلمرو"ي شده و همكاري مثل محمدرضا شريفينيا دارد كه همهاش مواظب حفظ حال و هواي اين قلمروست.
پ.ن4: بازم میگم، حیف نیست فیلم مهرجویی اینقدر بد باشه که مجبورشی دلخوش کنی به تکلحظهها و بگردی دنبال سکانسهای خوب و واسه توجیه همچین ساختهی بدی از یه کارگردان بزرگ آویزون شی به مضمون فیلم و پیام فیلم چه بود و چرا و اینا؟
1.
نمیدونم اصلن اهل خوندن مجلهی فیلم هستین؟ و اگه آره یادداشتهای بعد از جشنوارهی نویسندهها رو هم میخونین؟
به نظر من یکی از معدود جاهاییه که میشه با اطمینان از رو یه نوشته شخصیت نویسنده رو حدس زد.
فیلمها تازه اکران شدن و کسی توقع یه نقد درست و حسابی نداره. پس هرکس بیشتر از اینکه نقد فیلم یا ریوو بنویسه از حسهاش مینویسه و اولین برخورد چون همراه با حساب کتابهای رایج نیست، برخورد خالصانهتریه. این قسمت مجله فیلم همیشه واسه من جذابه.
2.
این جمله هم از وسط یکی از جشنواره نوشتهای آقای جلالی فخر:
آنچه میان امیر و ندا شکل گرفته، عشق نیست، نیاز به حس کردن کس دیگریست. کما اینکه نگاه سیمین به همسرش هم عشق نیست، هراس از دست دادن است.
فیلم 375
نمیدونم اصلن اهل خوندن مجلهی فیلم هستین؟ و اگه آره یادداشتهای بعد از جشنوارهی نویسندهها رو هم میخونین؟
به نظر من یکی از معدود جاهاییه که میشه با اطمینان از رو یه نوشته شخصیت نویسنده رو حدس زد.
فیلمها تازه اکران شدن و کسی توقع یه نقد درست و حسابی نداره. پس هرکس بیشتر از اینکه نقد فیلم یا ریوو بنویسه از حسهاش مینویسه و اولین برخورد چون همراه با حساب کتابهای رایج نیست، برخورد خالصانهتریه. این قسمت مجله فیلم همیشه واسه من جذابه.
2.
این جمله هم از وسط یکی از جشنواره نوشتهای آقای جلالی فخر:
آنچه میان امیر و ندا شکل گرفته، عشق نیست، نیاز به حس کردن کس دیگریست. کما اینکه نگاه سیمین به همسرش هم عشق نیست، هراس از دست دادن است.
فیلم 375
26 février 2008
نمیدونم هی واجبه بگم که عاشق این جمع کوچیک چندسالهمون هستم و یکی از دلایلی که دلم نمیآد از شیراز برم همین آدمان؟ حالا کو تا بتونم با یه سری آدم این شکلی بشم و اصلن هرچی هی سنت میره بالا دیگه حوصله نداری یواش یواش خودتو با کسی وفق بدی و آروم آروم حساسیتهاشو بشناسی و خودتو باهاش مچ کنی اونم وقتی حساب یه رفاقت دستهجمعی وسطه.
بعد حالا امروز قراره خونهی یلداهه جمع شیم و کامپیوتر گلی رو درست کنیم و آقا بیاحساسه به مناسبت جوایز عادلانهی اسکار امسال - :ي- و علیالخصوص ماریو کوتیلا و جایی برای پیرمردها و موسیقی کفاره مهمونمون کنه و من نهار بپزم و یکی از فیلمهای مهندس چوبین رو ببینیم و کوکولی ِ عازم سفر مریخ رو مورد محبت قرار بدیم و من یکدونه خوشحالام.
بعد حالا امروز قراره خونهی یلداهه جمع شیم و کامپیوتر گلی رو درست کنیم و آقا بیاحساسه به مناسبت جوایز عادلانهی اسکار امسال - :ي- و علیالخصوص ماریو کوتیلا و جایی برای پیرمردها و موسیقی کفاره مهمونمون کنه و من نهار بپزم و یکی از فیلمهای مهندس چوبین رو ببینیم و کوکولی ِ عازم سفر مریخ رو مورد محبت قرار بدیم و من یکدونه خوشحالام.
25 février 2008
واقعیت یک
من امتحان دارم
واقعیت دو
نزدیک امتحان انسان دچار خودبیکاربینی حاد میشود
واقعیت سه
خودبیکاربینی حاد رابطهی مستقیمی با در اینترنت بودهگی دارد.
واقعیت چهار
در اینترنت بودهگی انسان را مجبور به وبلاگ نویسندهگی میکند
واقعیت پنج
ندارد.
من امتحان دارم
واقعیت دو
نزدیک امتحان انسان دچار خودبیکاربینی حاد میشود
واقعیت سه
خودبیکاربینی حاد رابطهی مستقیمی با در اینترنت بودهگی دارد.
واقعیت چهار
در اینترنت بودهگی انسان را مجبور به وبلاگ نویسندهگی میکند
واقعیت پنج
ندارد.
میگم این پست رو ببینین، خب؟
یک عالمه نمونهی دیگه هم هست که همه دیدن و شنیدن.
حالا من میخوام بدونم که چرا یکی از موارد اینجوری واسه من پیش نیومده؟
غیر از اینه که آدم خودش مشخص میکنه چهجوری باهاش رفتار بشه؟ و غیر از اینه که خیلی از خانوما همچین رفتاری رو دوس دارن و نشونهی توجه و علاقه میدونن؟
پ.ن: واضحه که برعکسش هم میشه.
یک عالمه نمونهی دیگه هم هست که همه دیدن و شنیدن.
حالا من میخوام بدونم که چرا یکی از موارد اینجوری واسه من پیش نیومده؟
غیر از اینه که آدم خودش مشخص میکنه چهجوری باهاش رفتار بشه؟ و غیر از اینه که خیلی از خانوما همچین رفتاری رو دوس دارن و نشونهی توجه و علاقه میدونن؟
پ.ن: واضحه که برعکسش هم میشه.
این یک کامنت بود برای حضرت لاغر که طولانی شد و نظر نگارندهی این سطور در مورد فیلمی نیز هم هست که این روزها نظرش را زیاد در موردش میپرسند. باشد که مقبول افتد.
با اینکه مهرجویی کارگردان موردعلاقمه بین کارگردانای اون نسل و دوسهتا فیلمش رو میذارم جزو بهترین فیلمهای سینمای دنیا و به نظرم بیبرو برگرد خدای شخصیت پردازیه و بخوام دهتا از شخصیتهای بیادموندنیمو انتخاب کنم، پنجتاش قطعن ساختهی مهرجوییاند و جدای از اینا به نظرم یکی از باهوشترین آدمهای این مملکته و قدرسرسوزنی دنبال حاشیه و مظلومنمایی و نوچهپروری نیست که همین تو این دوره زمونه یه فضیلت نابه و اینا، اما این فیلمش رو ندیدم و هیچ علاقهای به دیدنش هم ندارم.
یادمه خیلی سال پیش آقای گلمکانی یهجا نوشته بود به مهرجویی حسودیش میشه. چون با شصتو چند سال سن جوونه و فیلمبه فیلم دنبال تجربههای تازه و... اما مهرجویی پیر شده به نظرم. کنار اومده با دنیا. تن داده. حداقل فعلن- شاید هم به قول گلمکانی اینهم یه تجربهی جدیده-.
بعد اون موسیقیای که میگی هم به نظر من خیلی مبتذله و دفعهی اولی که شنیدم ساندترک فیلمو جا خوردم که از نیلوفرانهی لیلا رسیدیم به چاووشی. حالا میتونی بگی فضای فیلم ایجاب میکرده و اینا اما تاثیری در مبتذل بودن موسیقی نداره. گرچه عجیب هم نیست البته، خود افتخاری هم حالا خالتور میخونه.
ولی همهی اینا اون مطلب اصلی که میخوام بگم نیست. اصل قضیه اینه که لاغر جان، یک نگاه به نوشتهات بنداز. یاد طرفدارای کدوم فیلمساز استاد وطنی میافتی؟ یعنی مهرجویی ما اونقدر افت کرده که باید مث طرفدارای کیمیایی دلمونو خوش کنیم به چندتا تک لحظه و واسه کارهاش اصطلاح بسازیم که مثلن آبستراکسیون در فلان راه انداخته؟ نه خداییش.
البته اینم باید بگم که این نقدایی که من خوندم جستهگریخته در مورد سنتوری، نشون میده که خوشبختانه مهرجویی دچار آفت استادهای دیگه نیست که یه عده طرفدار داشته باشه که واسه هر چرتی میسازه سرودست بشکنن و بگن چون فلان فیلمو ساخته و فلان گل رو به سر سینمای مملکت زده حالا هر چی بسازه حق انتقاد ندارین و شمام باید با ما بهبه و چهچه کنین*. البته اینم واسه همون فضیلت نابیه که اول نوشته گفتم داره. گرچه اینکه کسی اون فضیلتناب رو داشته باشه هم دلیل نمیشه همیشه فیلم خوب بسازه.
همینا
*یادداشت سردبیر این شمارهی مجلهی هفت، یک اشارهای به شیوع همین قضیه بین منتقدهای اجنبی داره.
با اینکه مهرجویی کارگردان موردعلاقمه بین کارگردانای اون نسل و دوسهتا فیلمش رو میذارم جزو بهترین فیلمهای سینمای دنیا و به نظرم بیبرو برگرد خدای شخصیت پردازیه و بخوام دهتا از شخصیتهای بیادموندنیمو انتخاب کنم، پنجتاش قطعن ساختهی مهرجوییاند و جدای از اینا به نظرم یکی از باهوشترین آدمهای این مملکته و قدرسرسوزنی دنبال حاشیه و مظلومنمایی و نوچهپروری نیست که همین تو این دوره زمونه یه فضیلت نابه و اینا، اما این فیلمش رو ندیدم و هیچ علاقهای به دیدنش هم ندارم.
یادمه خیلی سال پیش آقای گلمکانی یهجا نوشته بود به مهرجویی حسودیش میشه. چون با شصتو چند سال سن جوونه و فیلمبه فیلم دنبال تجربههای تازه و... اما مهرجویی پیر شده به نظرم. کنار اومده با دنیا. تن داده. حداقل فعلن- شاید هم به قول گلمکانی اینهم یه تجربهی جدیده-.
بعد اون موسیقیای که میگی هم به نظر من خیلی مبتذله و دفعهی اولی که شنیدم ساندترک فیلمو جا خوردم که از نیلوفرانهی لیلا رسیدیم به چاووشی. حالا میتونی بگی فضای فیلم ایجاب میکرده و اینا اما تاثیری در مبتذل بودن موسیقی نداره. گرچه عجیب هم نیست البته، خود افتخاری هم حالا خالتور میخونه.
ولی همهی اینا اون مطلب اصلی که میخوام بگم نیست. اصل قضیه اینه که لاغر جان، یک نگاه به نوشتهات بنداز. یاد طرفدارای کدوم فیلمساز استاد وطنی میافتی؟ یعنی مهرجویی ما اونقدر افت کرده که باید مث طرفدارای کیمیایی دلمونو خوش کنیم به چندتا تک لحظه و واسه کارهاش اصطلاح بسازیم که مثلن آبستراکسیون در فلان راه انداخته؟ نه خداییش.
البته اینم باید بگم که این نقدایی که من خوندم جستهگریخته در مورد سنتوری، نشون میده که خوشبختانه مهرجویی دچار آفت استادهای دیگه نیست که یه عده طرفدار داشته باشه که واسه هر چرتی میسازه سرودست بشکنن و بگن چون فلان فیلمو ساخته و فلان گل رو به سر سینمای مملکت زده حالا هر چی بسازه حق انتقاد ندارین و شمام باید با ما بهبه و چهچه کنین*. البته اینم واسه همون فضیلت نابیه که اول نوشته گفتم داره. گرچه اینکه کسی اون فضیلتناب رو داشته باشه هم دلیل نمیشه همیشه فیلم خوب بسازه.
همینا
*یادداشت سردبیر این شمارهی مجلهی هفت، یک اشارهای به شیوع همین قضیه بین منتقدهای اجنبی داره.
اگه پینوکیو تو ولایت رافالینو بود، به نشانهی وفاداری به کسی که ساخته بودش همهی عمر چوب میموند.
مونته دیدیو
پ.ن: اون جمله رو البته از روی حافظه نقل کردم. ممکنه با اصلش تفاوت ظاهری داشته باشه اما مضمون و معناش همونه.
مونته دیدیو
پ.ن: اون جمله رو البته از روی حافظه نقل کردم. ممکنه با اصلش تفاوت ظاهری داشته باشه اما مضمون و معناش همونه.
مدتهاست یه دونقطه دیام که لحظه به لحظه لبخندش کشتر میآد.
24 février 2008
واسه مامان از پست رکسانا در مورد شیرازیها میگم و مخصوصن قسمت رفتن به مهمونی رو. کلی میخنده و به عادت همیشهاش میگه عجب، چه جالب.
بعدِ چند ثانیه میگه: میدونی، داداشت همهی حرفاش در مورد بازیهای کامپیوتریه تو در مورد وبلاگ.
بعدِ چند ثانیه میگه: میدونی، داداشت همهی حرفاش در مورد بازیهای کامپیوتریه تو در مورد وبلاگ.
اولین بار که اسم پرسپولیس به گوشم خورد-واضحه که منظورم اثر خانوم ساتراپی ه و الا خودش که بغل گوشمونه :ي- ، حدود یک سال پیش یا یه کم بیشتر بود که شخصیت فرهنگی نسخه ی پی دی اف ش رو بهم داد و خواست دیالوگ هاشو واسش ترجمه کنم.
هیچ تصوری ازش نداشتم و حتی فایلش رو بلافاصله باز نکردم که ببینم چیه حداقل و گذاشتمش توی فولدر ورک ِدسکتاپ که مخصوص قلمبه شدن عذاب وجدانمه. بعدِ یک هفته که بالاخره رفتم سروقتش فقط واسه این بود که ببینم چیه و احتمالن کی حوصله میکنم ترجمه اش کنم. اما نتونستم از جلوش تکون بخورم و مجبور شدم- میفهمید که مجبور شدم*- تا تهش رو ببینم/ بخونم. گرچه فضاهایی که تصویر کرده بود زیاد به سن و سال من نمی خورد و گمونم بیشتر ازهمه مناسب حال دهه پنجاهی های عزیز و گرامی و سوخته و نابود شده** و اینا بود، اما گمونم همه ی کسایی که تو این مملکت حتی یکبار به خاطر ایدئولوژی و اعتقادات تاریخ مصرف دار ِ یه عده ی دیگه*** محکوم و تحقیر شدن، با پرسپولیس احساس نزدیکی میکنن.
دیشب فیلمش رو دیدم بالاخره و به نظرم اومد که یک پله از کتاب عقب تره. این نه به خاطر حذفیات اجتناب ناپذیرشه، نه واسه حرکتی که طبعن بهش اضافه شده. یه جور صداقتی تو کتاب هست که توی فیلم کمتره. منظورم از صداقت راستگویی و اینا نیست، که این یکی از روراست ترین آثاریه که در مورد دهه ی شصت خلق شده، منظورم بیشتر صداقتِ ناشی از صمیمیته. البته شاید اگه اول فیلم رو می دیدم بعد کتاب رو نظرم تغییر پیدا می کرد.
* خوبید آقای مارانا؟
** سلام اسکایي
*** آقای شاملو به کمال، از بتی که دیگران می پرستیدند سالها پیش گفتن.
پ.ن: گفتن اینکه جایزه ی کن و حالا سزار به این فیلم سیاسی بوده بیشتر از هرچیز منو یاد نامه ی فرج الله سلحشور می ندازه.
هیچ تصوری ازش نداشتم و حتی فایلش رو بلافاصله باز نکردم که ببینم چیه حداقل و گذاشتمش توی فولدر ورک ِدسکتاپ که مخصوص قلمبه شدن عذاب وجدانمه. بعدِ یک هفته که بالاخره رفتم سروقتش فقط واسه این بود که ببینم چیه و احتمالن کی حوصله میکنم ترجمه اش کنم. اما نتونستم از جلوش تکون بخورم و مجبور شدم- میفهمید که مجبور شدم*- تا تهش رو ببینم/ بخونم. گرچه فضاهایی که تصویر کرده بود زیاد به سن و سال من نمی خورد و گمونم بیشتر ازهمه مناسب حال دهه پنجاهی های عزیز و گرامی و سوخته و نابود شده** و اینا بود، اما گمونم همه ی کسایی که تو این مملکت حتی یکبار به خاطر ایدئولوژی و اعتقادات تاریخ مصرف دار ِ یه عده ی دیگه*** محکوم و تحقیر شدن، با پرسپولیس احساس نزدیکی میکنن.
دیشب فیلمش رو دیدم بالاخره و به نظرم اومد که یک پله از کتاب عقب تره. این نه به خاطر حذفیات اجتناب ناپذیرشه، نه واسه حرکتی که طبعن بهش اضافه شده. یه جور صداقتی تو کتاب هست که توی فیلم کمتره. منظورم از صداقت راستگویی و اینا نیست، که این یکی از روراست ترین آثاریه که در مورد دهه ی شصت خلق شده، منظورم بیشتر صداقتِ ناشی از صمیمیته. البته شاید اگه اول فیلم رو می دیدم بعد کتاب رو نظرم تغییر پیدا می کرد.
* خوبید آقای مارانا؟
** سلام اسکایي
*** آقای شاملو به کمال، از بتی که دیگران می پرستیدند سالها پیش گفتن.
پ.ن: گفتن اینکه جایزه ی کن و حالا سزار به این فیلم سیاسی بوده بیشتر از هرچیز منو یاد نامه ی فرج الله سلحشور می ندازه.
23 février 2008
تبلیغات محض
Viva Persia
Free Norooz Greeting Cards
ببینین مثلن آقا یا خانوم شما خارجه هستن، می خوان برای شما کارت تبریک یا عکس واقعی کاغذی بفرستن، میان اون جا کاراشو می کنن بعد میاد در خونتون دو روزه!
یا حتی برعکس. آقا یا خانوم شما داخله هستن می خوایین واسشون کارت تبریک یا عکس واقعی بفرستین می رین این جا کاراشو میکنین بعد می ره در خونه شون دو روزه!
در ضمن کلی هم ای- کاردهای مجانی خوشگل داره که حتی من هم خوشم اومد کلی ازشون و حتی از هال مارک هم خوشگلترن.
کلمات کلیدی: نوروز، نوروز، نوروز، Noroooz, Norooz, Norooz .و حتی نوزوط
Viva Persia
Free Norooz Greeting Cards
ببینین مثلن آقا یا خانوم شما خارجه هستن، می خوان برای شما کارت تبریک یا عکس واقعی کاغذی بفرستن، میان اون جا کاراشو می کنن بعد میاد در خونتون دو روزه!
یا حتی برعکس. آقا یا خانوم شما داخله هستن می خوایین واسشون کارت تبریک یا عکس واقعی بفرستین می رین این جا کاراشو میکنین بعد می ره در خونه شون دو روزه!
در ضمن کلی هم ای- کاردهای مجانی خوشگل داره که حتی من هم خوشم اومد کلی ازشون و حتی از هال مارک هم خوشگلترن.
کلمات کلیدی: نوروز، نوروز، نوروز، Noroooz, Norooz, Norooz .و حتی نوزوط
نمیدونم این جریانات دیدیش رو از کمانگیر پیگیری میکنین یا نه. همونجور که خود آقای آرش گفته نتایجش هنوز ابتداییاند. اما این پست آخرش به شدت واسه من جالبه- البته قسمت زیادیش میتونه واسه لینک خودم باشه یا نباشه :ي - از این جهت که رادیو زمانه اول شده توش که به نظرم علیرغم سخنان تحریکآمیز عناصر معلومالحال و مجهول الهویه، حقشه.
حالا این آقا میآد میگه اسپانسرشونی و بقیه هم میگن که به فلانجا وابسته است. اما واسه من که بالاترین و اینجور جاها رفت و آمد نمیکنم، منبع کامل و معتبر و متنوعی به حساب میآد.
پ.ن: اصلنم هیچکی تو این گراف به من علاقهی شدید نداره و همه بهم علاقهی زرد دارن. الیزه جان تو هم یه نگاه سرسری بنداز بهش و ببین کی بیشتر از همه به من وصله :ي
حالا این آقا میآد میگه اسپانسرشونی و بقیه هم میگن که به فلانجا وابسته است. اما واسه من که بالاترین و اینجور جاها رفت و آمد نمیکنم، منبع کامل و معتبر و متنوعی به حساب میآد.
پ.ن: اصلنم هیچکی تو این گراف به من علاقهی شدید نداره و همه بهم علاقهی زرد دارن. الیزه جان تو هم یه نگاه سرسری بنداز بهش و ببین کی بیشتر از همه به من وصله :ي
زیر آسمان هیچ چیز تازهای وجود ندارد. آیا چیزی هست که دربارهاش بتوان گفت: " این تازه است؟"
همهچیز پیش از ما، از گذشتههای دور وجود داشته است.
کتاب جامعه
هی فکر میکردم این جملهای که ورد زبونمه همیشه باید از جای مهمی اومده باشهها. نمیدونستم از این کتابه.
همهچیز پیش از ما، از گذشتههای دور وجود داشته است.
کتاب جامعه
هی فکر میکردم این جملهای که ورد زبونمه همیشه باید از جای مهمی اومده باشهها. نمیدونستم از این کتابه.
22 février 2008
آقای اسکایی بهم پیشنهاد داد واسه درست شدن مشکل کتابخونیم، یکی از کتابهای محبوبم رو که اصلن فرقی نمیکنه چی باشه دست بگیرم و بخونم و کنارش شروع کنم به خوندن یه کتابی که تاحالا نخوندم و اینجوری باز میافتم رو دور خوندن. نمیدونستم کدوم کتاب محبوب رو دست بگیرم. همینجوری چشمم افتاد به کتابهایی از عهد عتیق - کتابهای قانون ثانی- به ترجمهی آقای پیروز سیار که مدتها بود گوشهی کتابخونه خاک میخورد. فکر کردم شاید این یکی جواب بده. خلاصه که خودش هم شد کتاب محبوب و هم کتاب جدید و کتاب به اون قَدری، پنج روزه تموم شد.
بعد اومدم اینجا بپرسم کسی نمیدونه کتاب جامعه و مزامیر داوود رو از کجا میتونم پیدا کنم؟ فکر کردم قبلش یک گوگلی کنم شاید هم نتیجه داشت، که داشت و نه تنها اون دوتا و حتی غزلغزلهایسلیمان رو پیدا کردم، بلکه کل کتابهای عصرجدید و قدیم رو هم.
فکر کردم شاید آدم دیگهای هم بخوادشون.
اینجا میتونین نسخهی پیدیاف کل کتابها رو دانلود کنین.
این مزامیر داوود. یادتون هست فیلم بوتیک رو و اون سکانس غریبی که دکتر به دیوار تکیه داده و قسمتی از مزامیر رو میخونه؟
این هم کتاب جامعه. چندخط ابتدایی باب سومش، اول داستان درخت گلابی نوشتهی گلی ترقی اومده.
و غزل غزلهای سلیمان. چی میشه در وصفش گفت؟ الهام بخش قسمت عظیمی از شاعران و هنرمندان و نویسندهگان بزرگ.
پ.ن: بقیهشونو نمیدونم، اما فکر می کنم این نسخه از کتاب جامعه ترجمهی تفسیریه.
بعد اومدم اینجا بپرسم کسی نمیدونه کتاب جامعه و مزامیر داوود رو از کجا میتونم پیدا کنم؟ فکر کردم قبلش یک گوگلی کنم شاید هم نتیجه داشت، که داشت و نه تنها اون دوتا و حتی غزلغزلهایسلیمان رو پیدا کردم، بلکه کل کتابهای عصرجدید و قدیم رو هم.
فکر کردم شاید آدم دیگهای هم بخوادشون.
اینجا میتونین نسخهی پیدیاف کل کتابها رو دانلود کنین.
این مزامیر داوود. یادتون هست فیلم بوتیک رو و اون سکانس غریبی که دکتر به دیوار تکیه داده و قسمتی از مزامیر رو میخونه؟
این هم کتاب جامعه. چندخط ابتدایی باب سومش، اول داستان درخت گلابی نوشتهی گلی ترقی اومده.
و غزل غزلهای سلیمان. چی میشه در وصفش گفت؟ الهام بخش قسمت عظیمی از شاعران و هنرمندان و نویسندهگان بزرگ.
پ.ن: بقیهشونو نمیدونم، اما فکر می کنم این نسخه از کتاب جامعه ترجمهی تفسیریه.
خانوادهی محترم رفتن پیکنیک.
تو ماگ اندازه کلهی آبی برف دار چنددانه جانم چای میخورم.
اهمیتی به نهار نمیدم.
با صدای بلند ِبلند عطسه میکنم.
نه تنها هیچکی نمیترسه یا زهرهترک نمیشه بلکه هم به نظرش خونه نمیلرزه.
آه من بسیار خوشبختم :ي
تو ماگ اندازه کلهی آبی برف دار چنددانه جانم چای میخورم.
اهمیتی به نهار نمیدم.
با صدای بلند ِبلند عطسه میکنم.
نه تنها هیچکی نمیترسه یا زهرهترک نمیشه بلکه هم به نظرش خونه نمیلرزه.
آه من بسیار خوشبختم :ي
هویجیانه
این هویج چون نمیخواسته سالادشه، برای تغییر قیافه برگاشو رنگ کرده.
الان هم خیلی عصبانیه و عجله داره چون از ستاد تهیهی سالاد تحت تعقیبه.
این هویج چون نمیخواسته سالادشه، برای تغییر قیافه برگاشو رنگ کرده.
الان هم خیلی عصبانیه و عجله داره چون از ستاد تهیهی سالاد تحت تعقیبه.
21 février 2008
من هرگاه که
به منتهای ناامیدی رسیدهام
و ساعتها (بلکه زورها و ماهها)
چون حیرانی
به اطراف نگریستهام
برای آن بوده
که از امیدی
جوانتر برخیزم
و با اعتماد و دوستی
بیشتری
بر زمین گام بردارم.
بیژن جلالی
تولدت مبارک
دلتنگتم... اندازهی فاصلهی از اینجا تا تو
به منتهای ناامیدی رسیدهام
و ساعتها (بلکه زورها و ماهها)
چون حیرانی
به اطراف نگریستهام
برای آن بوده
که از امیدی
جوانتر برخیزم
و با اعتماد و دوستی
بیشتری
بر زمین گام بردارم.
بیژن جلالی
تولدت مبارک
دلتنگتم... اندازهی فاصلهی از اینجا تا تو
20 février 2008
به سیگار میگوید میخ تابوت،
پس با یک حساب سرانگشتی
تابوت من باید چیزی باشد
شبیه تختخواب تاشدهی مرتاضها.
عباس صفاری
پس با یک حساب سرانگشتی
تابوت من باید چیزی باشد
شبیه تختخواب تاشدهی مرتاضها.
عباس صفاری
ببین عزیزم که میدونی این پست واسه توئه، من نه مسئلهای با تو دارم نه مشکلی نه اصلن مسایل و مشکلاتت به من مربوطه. یعنی در بیحسی کامل باهات بهسر میبرم. چون آدم فراموشکاریام و حس دوسه ماه پیشم به نزدیکترین آدما تو ذهنم نمیمونه، چه برسه به حس خیلیوقت پیشم به تو. خب؟ وبلاگتم عین چندین و چند وبلاگ دیگهی زندگیم که نویسندههاشونو نمیشناسم، هرچند وقت یه بار میخونم. خیلی از پستها رو سرسری، بعضیها رو دقیق. کتمانش هم نمیکنم. به اون آقای کذایی هم گفتم اینکه نوشتههای من هنوز علیرغم همهچی روت تاثیر میذاره واسم جذابه. منتها یه قضیهای وجود داره. اونم اینه که تاثیر پذیری از هیچکس اصلن بد نیست. من هم تحتتاثیر نثر و شخصیت آیدام و اصلن هم پنهانش نمیکنم. خیلیهای دیگه هم تحت تاثیر نوشتهها و شخصیت منن و بهم میگن و بعضیهاش رو خودم میبینم. یه چیزهایی هم واضحتر از اونه که بشه پنهانش کرد. حالا اگه حس میکنی با اینکه از من تاسرحد مرگ خوشت نمیآد، داری ازم تاثیر میگیری این قضیهاش جداست و مشکل از توئه نه من. لازم نیست واسه من نقش بازی کنی و هی پستهای تحریک کننده بنویسی و بگی که وبلاگمو نمیخونی. واسه من فرقی نداره که یکی از خوانندههای وبلاگم تو باشی یا نباشی. اما اینکه در موردش دروغ میگی خیلی جالبه. از بقیهی نکتههای واضح فاکتور میگیرم و فقط دلم میخواد الان بدونم از کجا فهمیدی من چند روز پیشا از موراکامی نوشتم؟ هوم؟
پ.ن: امیدوارم متوجه باشی که این اصلن یه پست خصمانه یا دشمنانه و از این دست نیست. گمونم تو یکی از اونایی هستی که خوب میدونی من استاد جنگ روانیام و اگه بخوام کسی رو وادار کنم چیزی رو که میخوام بگه یا به چیزی اعتراف کنه راهش رو خوب بلدم. البته گمونم در این حد باهوش هستی که نکتهی این پست رو بگیری و نکتهی مورد نظر هم اونقدر منصفانه است و منطقی که اعصاب ضعیفت رو تحریک نکنه.
پ.ن: امیدوارم متوجه باشی که این اصلن یه پست خصمانه یا دشمنانه و از این دست نیست. گمونم تو یکی از اونایی هستی که خوب میدونی من استاد جنگ روانیام و اگه بخوام کسی رو وادار کنم چیزی رو که میخوام بگه یا به چیزی اعتراف کنه راهش رو خوب بلدم. البته گمونم در این حد باهوش هستی که نکتهی این پست رو بگیری و نکتهی مورد نظر هم اونقدر منصفانه است و منطقی که اعصاب ضعیفت رو تحریک نکنه.
خب بامداد جان فکر میکنی نوشتن از ربگریه آسونه؟
دیدن سال گذشته در مارینباد چطور؟ من سه بار این فیلمو دیدم و اعتراف میکنم یکی از معدود فیلمهاییه که نمیتونم دوجمله هم ازش حرف بزنم.
یا همین رمان پاککنها، که چقدر خوندنش بهم لذت داد. از همون لذتهای عجیب که از کلنجار رفتن و نفهمیدنه.
نمیتونم بگم از طرفدارهای پدر رمان نو ام. کسی که حالاحالاها باید بخونم و ببینم و فکرکنم تا به اون حد از آگاهی برسم که از فکر و هنرش لذت ببرم. نوشتن از مرگ کسی که دوخط نمیتونم در موردش توضیح بدم، چه معنایی داره جز مسخره کردن خودم؟
دیدن سال گذشته در مارینباد چطور؟ من سه بار این فیلمو دیدم و اعتراف میکنم یکی از معدود فیلمهاییه که نمیتونم دوجمله هم ازش حرف بزنم.
یا همین رمان پاککنها، که چقدر خوندنش بهم لذت داد. از همون لذتهای عجیب که از کلنجار رفتن و نفهمیدنه.
نمیتونم بگم از طرفدارهای پدر رمان نو ام. کسی که حالاحالاها باید بخونم و ببینم و فکرکنم تا به اون حد از آگاهی برسم که از فکر و هنرش لذت ببرم. نوشتن از مرگ کسی که دوخط نمیتونم در موردش توضیح بدم، چه معنایی داره جز مسخره کردن خودم؟
19 février 2008
حقایق دربارهی نازلی دختر آیدین در دوقسمت.
1.
از تلفن بیزارم. از صحبت تلفنی. از آدمهای پرحرف که حد متوسط حرف زدنشون یک ساعته.
دیگه گمونم بدونین که من یکدونه کمحرفم. خیلی خیلی کم به کسی تلفن میزنم و اطرافیانم کم و بیش این خصوصیتم رو قبول کردن.
خیلی پیش میآد که بعد از یک تلفن طولانی دستام شروع به لرزیدن میکنن و این نشون میده که یه آدم پرحرف چقدر میتونه من ِخونسرد رو عصبی کنه. متاسفانه دوروبرم همیشه حداقل چهار- پنجتا آدم پرحرف بودن. باور کنین واسه من هیچ بلایی خانمانسوزتر از پرحرفی نیست. معنیش اصلن این نیست که دوستشون ندارم یا چیزهای دیگه از همین دست، معنیش فقط اینه که پرحرفی عصبیم میکنه.
واضحه که منظورم از پرحرفی حرفهای بیهودهی خاله زنکی و عمومردکی و بیخودی آسمون ریسمون بافتن و جزییات همهچیز رو تعریف کردنه. والا من و بامداد اون قدیما ساعتها تلفنی حرف میزدیم و حداقل من یکی که احساس خستگی نمیکردم.
در ضمن به عنوان یک کارشناس مسایل پرحرفی، خدمتتون عرض میکنم که اینکه خانوما پرحرفتر از آقایونن، صرفن یک باور عمومی غلطه.
2.
چندوقت پیشها که چنددانه جان در مورد رازمگو واینا یه پست نوشته بود، میخواستم واسش کامنت بذارم و هی داشتم به این قضیهی راز مگو فکر میکردم. که مثلن یک موردش رو در خودم پیدا کنم و اونو بذارم مبنای مقایسه واسه فکر کردن به این قضیهي راز مگو.
اما دریغ و درد.
متاسفانه یا خوشبختانه از اون دسته آدمهای رازندار در زندگیام که همهچیم رو همه میدونن :ي
یعنی اگه اطلاعات دوسه نفر از دورو وبریهام رو در مورد من بذارین رو هم، میشه همهی گوشه کنارهای زندگیم رو کشف کرد.
یکی از چیزهایی که میتونه موجبات جدایی منو از یه آدم دیگه فراهم کنه- عجب جملهای- اینه که قدرت اینو داشته باشه که وادارم کنه چیزهایی رو ازش مخفی کنم. این قدرت هم اغلب این شکلیه که آدم مورد نظر با شنیدن یکسری چیزها ناراحتشه یا کلن به دروغ شنیدن علاقه داشته باشه.
به قول آقای فیل من مثل مغازهای هستم که همهی موجودیش رو توی ویترین میذاره.
1.
از تلفن بیزارم. از صحبت تلفنی. از آدمهای پرحرف که حد متوسط حرف زدنشون یک ساعته.
دیگه گمونم بدونین که من یکدونه کمحرفم. خیلی خیلی کم به کسی تلفن میزنم و اطرافیانم کم و بیش این خصوصیتم رو قبول کردن.
خیلی پیش میآد که بعد از یک تلفن طولانی دستام شروع به لرزیدن میکنن و این نشون میده که یه آدم پرحرف چقدر میتونه من ِخونسرد رو عصبی کنه. متاسفانه دوروبرم همیشه حداقل چهار- پنجتا آدم پرحرف بودن. باور کنین واسه من هیچ بلایی خانمانسوزتر از پرحرفی نیست. معنیش اصلن این نیست که دوستشون ندارم یا چیزهای دیگه از همین دست، معنیش فقط اینه که پرحرفی عصبیم میکنه.
واضحه که منظورم از پرحرفی حرفهای بیهودهی خاله زنکی و عمومردکی و بیخودی آسمون ریسمون بافتن و جزییات همهچیز رو تعریف کردنه. والا من و بامداد اون قدیما ساعتها تلفنی حرف میزدیم و حداقل من یکی که احساس خستگی نمیکردم.
در ضمن به عنوان یک کارشناس مسایل پرحرفی، خدمتتون عرض میکنم که اینکه خانوما پرحرفتر از آقایونن، صرفن یک باور عمومی غلطه.
2.
چندوقت پیشها که چنددانه جان در مورد رازمگو واینا یه پست نوشته بود، میخواستم واسش کامنت بذارم و هی داشتم به این قضیهی راز مگو فکر میکردم. که مثلن یک موردش رو در خودم پیدا کنم و اونو بذارم مبنای مقایسه واسه فکر کردن به این قضیهي راز مگو.
اما دریغ و درد.
متاسفانه یا خوشبختانه از اون دسته آدمهای رازندار در زندگیام که همهچیم رو همه میدونن :ي
یعنی اگه اطلاعات دوسه نفر از دورو وبریهام رو در مورد من بذارین رو هم، میشه همهی گوشه کنارهای زندگیم رو کشف کرد.
یکی از چیزهایی که میتونه موجبات جدایی منو از یه آدم دیگه فراهم کنه- عجب جملهای- اینه که قدرت اینو داشته باشه که وادارم کنه چیزهایی رو ازش مخفی کنم. این قدرت هم اغلب این شکلیه که آدم مورد نظر با شنیدن یکسری چیزها ناراحتشه یا کلن به دروغ شنیدن علاقه داشته باشه.
به قول آقای فیل من مثل مغازهای هستم که همهی موجودیش رو توی ویترین میذاره.
18 février 2008
این پست رو یادتونه که گفته بودم یه موزیک عبری پیدا کردم و اگه کسی عبری بلده لطفن ترجمهاش کنه؟
آقای کافه گینزبورگ لطف کردن و ترجمهی فارسی رو توی وبلاگشون گذاشتن.
ممنونام.
پ.ن: خود موزیک رو میتونین از اینجا هنوز دانلود کنین.
آقای کافه گینزبورگ لطف کردن و ترجمهی فارسی رو توی وبلاگشون گذاشتن.
ممنونام.
پ.ن: خود موزیک رو میتونین از اینجا هنوز دانلود کنین.
اول تکهی شروع موزیک رو حذف کردم، بعد دیدم خیلی دوست دارم این صدای گرفتهی ایزابل اوپر رو. یه کم طولانیه اما گمونم به گوش دادنش میارزه.
سمت راست زیر موزیک، به فیلمی که این یکی از ساندترکهاشه لینک دادم. هشت زن که ظاهرن یه موزیکاله. خودم ندیدمش اما ساندترکش بدجوری ترغیبم کرده به پیدا کردنش.
واسه اینجا گذاشتنش کمیتا قسمتی مردد بودم. فعلن چند روزی خودش شروع میکنه به خوندن، بعد هرکی دوست داشت میتونه شخصن روشنش کنه. میزان دموکراتیم بیشتر شده عطا؟
سمت راست زیر موزیک، به فیلمی که این یکی از ساندترکهاشه لینک دادم. هشت زن که ظاهرن یه موزیکاله. خودم ندیدمش اما ساندترکش بدجوری ترغیبم کرده به پیدا کردنش.
واسه اینجا گذاشتنش کمیتا قسمتی مردد بودم. فعلن چند روزی خودش شروع میکنه به خوندن، بعد هرکی دوست داشت میتونه شخصن روشنش کنه. میزان دموکراتیم بیشتر شده عطا؟
Message personnel
Au bout du téléphone
Il y a votre voix
Et il y a des mots
Que je ne dirai pas
Tous ces mots qui fonts peur
Quand ils ne font pas rire
Qui sont dans trop de films
De chansons et de livres
Je voudrais vous les dire et je voudrais les vivre
Je ne le ferai pas,
Je veux, je ne peux pas
Je suis seule à crever, et je sais où vous êtes
J'arrive, attendez-moi, nous allons nous connaître
Préparez votre temps, pour vous j'ai toute le mien
Je voudrais arriver, je reste, je me déteste.
Je n'arriverai pas,
Je veux, je ne peux pas
Je devrais vous parler
Je devrais arriver
Ou je devrais dormier
J'ai peur que tu sois sourd
J'ai peur que tu sois lâche
J'ai peur d'être indiscrète
Je ne peux pas vous dire
Que je t'aime peut-être
Mais si tu crois un jour que tu m'aimes
Ne crois pas que tes souvenirs me gênent
Et cours, cours jusqu'à perdre haleine
Viens me retrouver
Si tu crois un jour que tu m'aimes
Et si ce jour-là tu as de la peine
A trouver où tous ces chemins te mènent
Viens me retrouver
Si le dégoût de la vie vient en toi
Si la paresse en toi
Pense à moi, pense à moi
Mais si tu crois un jour que tu m'aimes,
Ne le considère pas comme un problème
Et cours, cours jusqu'à perdre haleine
Viens me retrouver
Si tu crois un jour que tu m'aimes
N'attends pas un jour, pas une semaine
Car tu ne ais pas où la vie t'emmène
Viens me retrouver
Si le dégoût de la vie vient en toi
Si la paresse de la vie
S'installe en toi
Pense à moi, pense à moi
...Mais si tu
Il y a votre voix
Et il y a des mots
Que je ne dirai pas
Tous ces mots qui fonts peur
Quand ils ne font pas rire
Qui sont dans trop de films
De chansons et de livres
Je voudrais vous les dire et je voudrais les vivre
Je ne le ferai pas,
Je veux, je ne peux pas
Je suis seule à crever, et je sais où vous êtes
J'arrive, attendez-moi, nous allons nous connaître
Préparez votre temps, pour vous j'ai toute le mien
Je voudrais arriver, je reste, je me déteste.
Je n'arriverai pas,
Je veux, je ne peux pas
Je devrais vous parler
Je devrais arriver
Ou je devrais dormier
J'ai peur que tu sois sourd
J'ai peur que tu sois lâche
J'ai peur d'être indiscrète
Je ne peux pas vous dire
Que je t'aime peut-être
Mais si tu crois un jour que tu m'aimes
Ne crois pas que tes souvenirs me gênent
Et cours, cours jusqu'à perdre haleine
Viens me retrouver
Si tu crois un jour que tu m'aimes
Et si ce jour-là tu as de la peine
A trouver où tous ces chemins te mènent
Viens me retrouver
Si le dégoût de la vie vient en toi
Si la paresse en toi
Pense à moi, pense à moi
Mais si tu crois un jour que tu m'aimes,
Ne le considère pas comme un problème
Et cours, cours jusqu'à perdre haleine
Viens me retrouver
Si tu crois un jour que tu m'aimes
N'attends pas un jour, pas une semaine
Car tu ne ais pas où la vie t'emmène
Viens me retrouver
Si le dégoût de la vie vient en toi
Si la paresse de la vie
S'installe en toi
Pense à moi, pense à moi
...Mais si tu
تولد آرمان که بهش زنگ زدم، گفتم اون پاراگرافی که از کتاب موراکامی آوردی رو خیلی دوست دارم. گفت رمانش رو هم خوندی؟ گفتم نه، گرون بود، منتظرم کادو بگیرمش :ي
سه روز بعد کتابه و یه نامه رو آقای پستچی بهم تحویل داد.
صفحه اول کتاب نوشته: از یک کشاورز به یک کمونیست.
از اون جملهها که فقط خودت و طرف میتونین عمق فاجعهی معناییش رو درک کنین!
بعد نامهی مورد نظر اینقدر واسم هیجاندار بود که از آرمان اجازه گرفتم بذارمش اینجا. اونم با لحن مخصوص خودش که تلاش میکنه تا سرحد مرگ خونسردانه باشه گفت: "نامهی خودته هرجا میخوایی بذارش." حیف که شیوهی تا کردن و چسب زدنش رو نمیتونم بذارم اینجا:
" مثلن نامَست:
این کتاب یه ترجمه دیگه هم داره. گیتا گرکانی ترجمه کرده. من اونو خوندم. ترجمهی خوب و روونی بود. انگار حذفیاتش هم کمتره. ولی خوب به هرحال مهدی غبرایی مترجم معروفتریه.
تو این یکیو بخون بعدآ با هم سر اینکه کدوم ترجمه بهتره دعوا میکنیم. اون بخشهای سانسوریش رو هم خودم برات به صورت عملی اجرا میکنم..... (این قسمت توسط دستگاه سانسور حذف شد)....
میدونم نمیشه از یه شیرازی انتظار داشت یه رمان طولانی بخونه، ولی تو میتونی!
امضا"
پ.ن: ده صفحهی اولش رو که دوستداشتم :ي
سه روز بعد کتابه و یه نامه رو آقای پستچی بهم تحویل داد.
صفحه اول کتاب نوشته: از یک کشاورز به یک کمونیست.
از اون جملهها که فقط خودت و طرف میتونین عمق فاجعهی معناییش رو درک کنین!
بعد نامهی مورد نظر اینقدر واسم هیجاندار بود که از آرمان اجازه گرفتم بذارمش اینجا. اونم با لحن مخصوص خودش که تلاش میکنه تا سرحد مرگ خونسردانه باشه گفت: "نامهی خودته هرجا میخوایی بذارش." حیف که شیوهی تا کردن و چسب زدنش رو نمیتونم بذارم اینجا:
" مثلن نامَست:
این کتاب یه ترجمه دیگه هم داره. گیتا گرکانی ترجمه کرده. من اونو خوندم. ترجمهی خوب و روونی بود. انگار حذفیاتش هم کمتره. ولی خوب به هرحال مهدی غبرایی مترجم معروفتریه.
تو این یکیو بخون بعدآ با هم سر اینکه کدوم ترجمه بهتره دعوا میکنیم. اون بخشهای سانسوریش رو هم خودم برات به صورت عملی اجرا میکنم..... (این قسمت توسط دستگاه سانسور حذف شد)....
میدونم نمیشه از یه شیرازی انتظار داشت یه رمان طولانی بخونه، ولی تو میتونی!
امضا"
پ.ن: ده صفحهی اولش رو که دوستداشتم :ي
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از روسیه، تقدیم به آقای بوکوفسکی.
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
16 février 2008
من الان یکدونه انسانی هستم که مثل سگ پشیمان است از اینکه چرا نرفت سیگار بخرد که در این موقعیت سیگار لازم امشب بیسیگار بماند.
صداوسیما هم روزی روزگاری در امریکا نشان داده و با این حساب هیچ بعید نیست به زودی فیلم پورنو پخش کند.
صداوسیما هم روزی روزگاری در امریکا نشان داده و با این حساب هیچ بعید نیست به زودی فیلم پورنو پخش کند.
15 février 2008
من- یه فیلم خیلی خوب دارم بابایی، اگه ببینین حتمن خوشتون میآد از همین مدل فیلماس که دوست دارین.
بابا- خب اسمش چیه؟
من- جایی برای پیرمردها نیست.
بابا- آهان، یعنی الان میخوایی غیرمستقیم به من بگی که پیر شدم؟
بابا- خب اسمش چیه؟
من- جایی برای پیرمردها نیست.
بابا- آهان، یعنی الان میخوایی غیرمستقیم به من بگی که پیر شدم؟
بامداد: سینما ۴ قرار است فرداشب «دن کیشوت» ِ دنکیشوت سینما، اورسن ولز کبیر را پخش کند. تماشای این فیلم را از دست ندهید که یکی از غریبترین جلوههای نبوغ این استاد تنهای سینماست. نام هرکدام از آثارش که میآید بیشتر دلام میسوزد که چرا خیلیها فقط «همشهری کین»اش را میشناسند و فکر میکنند ولز همین یک شاهکار را ساخته. گرچه برای اثبات حقانیت نبوغ و جان ِ بیقراری که داشت همان یک فیلم هم بس بود.
سینما ۴ معمولن حدود ساعت ۹ شب پخش میشود.
امیدوارم باز برنامهی اینها تا فرداشب عوض نشود!
پ.ن از خودم: البته من سهبار تاحالا پای همشهری کین خوابم برده و به نظرم از صداوسیما فیلم دیدن یک جور خودآزاری محضه.
سینما ۴ معمولن حدود ساعت ۹ شب پخش میشود.
امیدوارم باز برنامهی اینها تا فرداشب عوض نشود!
پ.ن از خودم: البته من سهبار تاحالا پای همشهری کین خوابم برده و به نظرم از صداوسیما فیلم دیدن یک جور خودآزاری محضه.
Welcome to sarajevo
اولین برخورد عمیق من با قضیهی سارایوو، کتاب خاطرات زلاتا بود. احساس وابستگی زیادی به اون دختر میکردم. یه جور همذات- همزاد نه نیکو- پنداری شاید. مثل من خاطراتش رو مینوشت و چهرهاش هم شباهت خیلی زیادی بهم داشت. حالا بعد از سالها که از اون قضایا میگذره و زلاتا بیستوهفت ساله است، این فیلم هنوز تاثیر گذاره.
بعد از اونجایی که من دیروز خودم منتظر یه تلنگر بودم، از اواسط فیلم دیگه رسمن زار میزدم :ي

بستهی پستیام رسید و با دیدن اون هشتتا فیلم موج عجیبی از محبت و دوستی در وجودم پیچید. هر هشتتا فیلم باعث ذوقزدهگیم شدن اما "مرگ و دوشیزه" یه چیز دیگه بود. اینکه یه زمانی به یه آدمی بگی یه چیزی رو میخوایی و نداری و یه عالم وقت بعد همونو ازش هدیه بگیری.... گمونم جملهی از تهدل ممنونام دیگه تکراری شده اما چیز دیگهای هم نمیتونم بگم :ي
اولین برخورد عمیق من با قضیهی سارایوو، کتاب خاطرات زلاتا بود. احساس وابستگی زیادی به اون دختر میکردم. یه جور همذات- همزاد نه نیکو- پنداری شاید. مثل من خاطراتش رو مینوشت و چهرهاش هم شباهت خیلی زیادی بهم داشت. حالا بعد از سالها که از اون قضایا میگذره و زلاتا بیستوهفت ساله است، این فیلم هنوز تاثیر گذاره.
بعد از اونجایی که من دیروز خودم منتظر یه تلنگر بودم، از اواسط فیلم دیگه رسمن زار میزدم :ي

بستهی پستیام رسید و با دیدن اون هشتتا فیلم موج عجیبی از محبت و دوستی در وجودم پیچید. هر هشتتا فیلم باعث ذوقزدهگیم شدن اما "مرگ و دوشیزه" یه چیز دیگه بود. اینکه یه زمانی به یه آدمی بگی یه چیزی رو میخوایی و نداری و یه عالم وقت بعد همونو ازش هدیه بگیری.... گمونم جملهی از تهدل ممنونام دیگه تکراری شده اما چیز دیگهای هم نمیتونم بگم :ي
14 février 2008

هنوز هم پیرمردها
اولین آدمکشی فیلم، تاثیرگذارترین و قاطعترین کشتنی بود که تا حالا دیدم.
باردم که در پس زمینه نشسته و با خونسردی منتظر اتمام تلفنه. روی صندلی جابه جا میشه، دستهای به پشت دستبند زده شدهاش رو از پاهاش رد میکنه و میآره جلو، بلند میشه و انگار بخواد بپرسه "رئیس کی میرسه" طرف کلانتر میآد و دستبند رو دور گردنش میندازه. از روی صندلی بلندش میکنه و به سمت عقب میکشدش. هر دو روی زمین میافتن.
صدای برخورد کف کفشهای کلانتر با پارکت و نالهی حیوانی و ناباوری چهرهاش. نماهایی از نقاط مهم صحنهی جنایت.
خونسردی وحشتناک چهرهی باردم با چشمهای باز زل زده به سقف و دندانهای کلید شده، انگار که طبیعیترین کار دنیا رو انجام میده و توی دلش به کلانتر میگه چرا اینقدر تقلا میکنی؟ زودباش دیگه کاردارم.
باردم صورتش رو برمیگردونه، گردن کلانتر پاره شده و از زیر دستبند خون بیرون میریزه.
آروم گرفتن جسد کلانتر که مدتیهه بیجانه اما هنوز تقلا میکنه.
باردم با همون خونسردی وحشتناک یک نفس راحت میکشه.
جای کفشهای کلانتر که مثل یک نیمدایره روی زمین مونده.
صدای عبور قطار در ذهن باردم بود، نبود؟
پ.ن: بامداد گفت این سکانس به خاطر خشونتش در نمایش سینمایی حذف شده.

13 février 2008
نشسته بودیم در کافهی مورد نظر و مشغول بررسی فیلمهای جدید دیده شدهیمان بودیم به صورت دسته جمعی. بعد اسم هر فیلمی میآمد من یه ایرادی روش میذاشتم و هیچ فیلمی نبود که بگم آره این خوب بود و اینا. آقا بیاحساسه زل زده بود به من -این عبارت واسه اونایی که این موجود رو از نزدیک دیدن به معنای آمادهگی برای ضایع شدن منه- بعد از حدود یک دقیقه چشمهاش رو تنگ کرد و با همون زلزدهگی و مرموزترین صدای دنیا رو به من گفت:
" حمیدرضا صدر"
یه خندهی ناگهانی کردم و گفتم: "خوشم میآد ازش میدونی که."
انگار من وجود خارجی ندارم، اضافه کرد:
" در جسم تو حلول کرده باید ببرمت پیش جنگیر"
" حمیدرضا صدر"
یه خندهی ناگهانی کردم و گفتم: "خوشم میآد ازش میدونی که."
انگار من وجود خارجی ندارم، اضافه کرد:
" در جسم تو حلول کرده باید ببرمت پیش جنگیر"
-همین روزا باید با سارا هم حرف بزنم. که نتیجهی صحبتهای مفصلمون چی شد. که چه غلطی میخوام تو زندگیم بکنم بالاخره. یعنی پیشنهاد بابا رو قبول کنم و برم جاش وایسم، یا نه کلن برم یه جای دیگه. اگه قبول کنم پابند اینجا میشم و اگه نه نمیدونم چیکار کنم. هیچ کاری هم که خیر سرم ازم بر نمیآد.
- میگم برم موهامو نارنجی کنم به نظرت؟
- میگم برم موهامو نارنجی کنم به نظرت؟
بارون پنجدقیقهایه امشب، فقط واسه من بارید.
12 février 2008
من الان یکدونه انسانی هستم که از شادی در پوست خود نمیگنجد. زیرا که از دومیلیون سو در زندگی خود مورد محبت قرار گرفته و حتی دوتا بستهی پستی هم در راه دارد و آنقدر ایمیل محبتآمیز غیرمنتظره امروز خوانده است که دچار اشباعالمحبت است و هی برای خودش الکی لبخند میزند در حدی که فکش درد گرفته است. البته فیلم کوئنها هم بیتاثیر نیست و همینگونه صحبتهای آخر شب با بابای محترم و عزیز.
یلداهه- شما چند وقته همدیگه رو میشناسین؟
آقا بیاحساسه- اون جوری بخوایی حساب کنی چهارسال. ولی نمیشه اونجوری حساب کرد. چون نازلی هرچند وقت یکبار کلن عوض میشه. الان مدتیه رو دور غرغره. اینجوری بخوایی حساب کنی که درستش هم همینه، چندماهه.
آقا بیاحساسه- اون جوری بخوایی حساب کنی چهارسال. ولی نمیشه اونجوری حساب کرد. چون نازلی هرچند وقت یکبار کلن عوض میشه. الان مدتیه رو دور غرغره. اینجوری بخوایی حساب کنی که درستش هم همینه، چندماهه.
عجب فیلمی بود این No Country for Old Men. گمونم اولین فیلم چندماههی گذشته بود که اصلن نگاه نکردم ببینم چقدرش مونده.
اگه فقط همون یه سکانس خود- جراحیه خاویر باردم رو داشت یا حتی همون دوتا لحظهی نگاه از توی دوربین شکاری که یهو انگار تصویر قطع میشه و نمای بعدی جوش برولینه که دوربین رو آورده پایین و یه عالمه بعدتر خاویر باردم که پاهاشو روی میز میذاره تا کفشهاش خونی نشه (چقدرم این فیلم روی کفش و پا مکث داره)، با اطمینان میگفتم فیلم خوبی دیدم. دیگه چه برسه به الان که اینقدر از این سکانسا و لحظهها توش ریخته که اینا معمولی به نظر میان :ي
بعد این آقای جو رایت باید بره کارگردانی رو از این دوتا برادر یاد بگیره. هیچ چیزیشون تو چشم نمیزنه از فرط بینقصی. بعد به نظر شمام اومد کوئنیترین پایان ممکن رو داشت این فیلم؟
بامداد جان بشین اون مطلبتو بنویس زودتر.
پ.ن: یکی از دیالوگهای کوئنیه فیلم، باز هم از حمیدرضا.
پ.ن2: فیلم موسیقی نداشت جدن یا من نشنیدم؟
پ.ن3: اصلن معلوم نیست که ذوق مرگ شدم نه؟
پ.ن4: مطلب آیدا نیز هم در همین زمینه.
اگه فقط همون یه سکانس خود- جراحیه خاویر باردم رو داشت یا حتی همون دوتا لحظهی نگاه از توی دوربین شکاری که یهو انگار تصویر قطع میشه و نمای بعدی جوش برولینه که دوربین رو آورده پایین و یه عالمه بعدتر خاویر باردم که پاهاشو روی میز میذاره تا کفشهاش خونی نشه (چقدرم این فیلم روی کفش و پا مکث داره)، با اطمینان میگفتم فیلم خوبی دیدم. دیگه چه برسه به الان که اینقدر از این سکانسا و لحظهها توش ریخته که اینا معمولی به نظر میان :ي
بعد این آقای جو رایت باید بره کارگردانی رو از این دوتا برادر یاد بگیره. هیچ چیزیشون تو چشم نمیزنه از فرط بینقصی. بعد به نظر شمام اومد کوئنیترین پایان ممکن رو داشت این فیلم؟
بامداد جان بشین اون مطلبتو بنویس زودتر.
پ.ن: یکی از دیالوگهای کوئنیه فیلم، باز هم از حمیدرضا.
پ.ن2: فیلم موسیقی نداشت جدن یا من نشنیدم؟
پ.ن3: اصلن معلوم نیست که ذوق مرگ شدم نه؟
پ.ن4: مطلب آیدا نیز هم در همین زمینه.
جای اینا که توصیفش از عهدهی من یکی خارجه، فقط توصیهتون میکنم به پیدا کردن و دیدنش. اطلاعات خیلی کمی ازش روی اینترنت بود. این عکسها رو هم خودم گرفتم.
Körper (Body) - Director:Jörg Jeshel
پ.ن: اگه اونا تئاتر دارن، ما چی داریم؟
احتمالن مقادیر زیادی استاد.
11 février 2008
بالاخره تونستم این بلاگر جان رو باز کنم. الان احساس یکدونه انسان موفق رو دارم. اصلن میخوام یک کتاب بنویسم با عنوان ورود به بلاگر در یک دقیقه. یا بلاگر یک دقیقهای. اینا.

از کفاره فقط دوچیز رو بیحرف پس و پیش دوست داشتم.
غافلگیریه نصفه نیمه و موسیقیاش. گیرم بعضی جاها روی تصویر سواره.
یه گیر اساسی داره این فیلم که من نمیفهمش. مثل اینکه یه چفتش نیست. چفتی میتونسته تبدیلش کنه به یه فیلم خوب. شاید، شاید شخصیتپردازی عقیمشه.
پ.ن: اون صحنهی شلوغی که حمیدرضا هم اشاره کرده به نظرم بیشتر از هرچیز برای به رخ کشیدن قدرت کارگردانی آقای رایت بوده. میگم غافلگیری نصفه نیمه چون مثلن تو این سکانس یه آخرالزمان فوقالعاده ساخته که حتی بیشتر از اون زخم کشندهی روی سینهی روبی مرگ رو ندا میده.
غافلگیریه نصفه نیمه و موسیقیاش. گیرم بعضی جاها روی تصویر سواره.
یه گیر اساسی داره این فیلم که من نمیفهمش. مثل اینکه یه چفتش نیست. چفتی میتونسته تبدیلش کنه به یه فیلم خوب. شاید، شاید شخصیتپردازی عقیمشه.
پ.ن: اون صحنهی شلوغی که حمیدرضا هم اشاره کرده به نظرم بیشتر از هرچیز برای به رخ کشیدن قدرت کارگردانی آقای رایت بوده. میگم غافلگیری نصفه نیمه چون مثلن تو این سکانس یه آخرالزمان فوقالعاده ساخته که حتی بیشتر از اون زخم کشندهی روی سینهی روبی مرگ رو ندا میده.
سیاستزدایی از امر سیاسی
یأس ما، حاصل فریبخوردگی ما از توهم خود ماست. ما به «امر سیاسی» مشغولایم، اما از خودآگاهی یا به رسمیتشناختن کاری که میکنیم میپرهیزیم.
خوندن این مطلب آقای خلجی رو به شدت توصیه میکنم.
یأس ما، حاصل فریبخوردگی ما از توهم خود ماست. ما به «امر سیاسی» مشغولایم، اما از خودآگاهی یا به رسمیتشناختن کاری که میکنیم میپرهیزیم.
خوندن این مطلب آقای خلجی رو به شدت توصیه میکنم.

یادتون هست فیلم عروس مردهی برتون اون تیکهای که ویکتور و امیلی یه دوئت محشر اجرا میکنن و باعث آشتیشون میشه؟
ایناهاش:
The Piano Duet by Danny Elfman
10 février 2008
از وقتی بلاگرجان فیلتر شده پستهام رو باید به آدرسش میل کنم و تو وبلاگهایی که از کامنتدونی بلاگر استفاده میکنن نمیتونم کامنت بذارم. والا میرفتم واسه این پست بامداد مینوشتم که عاشق عکسشم.
9 février 2008
خانوم دوستداشتنی ِخواب زمستانی، امر کردن اسم کتابهای نیمه خوندهمو بنویسم.
خیلی خیلی سخته، فکر نمی کنم کتابهای نیمه خوندهی من به تعداد انگشتهای یک دست هم برسن. وقتی کتابی رو دست میگیرم انگار هفتتیر میذارن رو شقیقهام که باید تا تهش بخونم.
- در جستجوی زمان از دست رفته. چند سال پیش که توی کتابخونه کار میکردم جلداولش رو خوندم و بعد فهمیدم که سهجلد آخر کتاب سالهاست گم شدن :ي این بود که بقیهاش رو نخوندم.
- خشم و هیاهو. دقیقن یادم نیست چرا این کتاب رو دهسال پیش از نیمه ول کردم. اما احتمالن در زمان نامناسبی سراغش رفتم.
کتابهای نیمه خوندهای که تو ذهنمه همینهاست.
درد دوراس رو پنج- شش باری از نیمه رها کردم تا تونستم تمومش کنم و همینطور مرگ در ونیز رو. یه کتاب دیگه هم هست، اما اسم یک کلمهایش همینجور در میره. از کتاب قدیمیهای انتشارات زمان ما بود. یه نمایشنامه که در یکی از دادگاههای محاکمهی سران نازی میگذشت. سیزده- چهارده ساله بودم و رسمن با این کتاب روانی شدم. چند باری هم گذاشتمش کنار اما کرم خوندنش ولم نکرد. حتی مرگ کسب و کار من است و زنان آشویتس نتونستن در این حد آزارم بده که این کتاب. اسمشو اگه یادم اومد مینویسم.
اونایی که دعوت میکنم به بازی:
آقای مرد مرداد، خانوم فالشیست، آقای خان داداش، خانوم هیجان انگیزه، آقای سی و پنج درجه، خانوم فامیل جان، آقای پیکوفسکی، خانوم چنددانه و آقای بوکوفسکی.
خیلی خیلی سخته، فکر نمی کنم کتابهای نیمه خوندهی من به تعداد انگشتهای یک دست هم برسن. وقتی کتابی رو دست میگیرم انگار هفتتیر میذارن رو شقیقهام که باید تا تهش بخونم.
- در جستجوی زمان از دست رفته. چند سال پیش که توی کتابخونه کار میکردم جلداولش رو خوندم و بعد فهمیدم که سهجلد آخر کتاب سالهاست گم شدن :ي این بود که بقیهاش رو نخوندم.
- خشم و هیاهو. دقیقن یادم نیست چرا این کتاب رو دهسال پیش از نیمه ول کردم. اما احتمالن در زمان نامناسبی سراغش رفتم.
کتابهای نیمه خوندهای که تو ذهنمه همینهاست.
درد دوراس رو پنج- شش باری از نیمه رها کردم تا تونستم تمومش کنم و همینطور مرگ در ونیز رو. یه کتاب دیگه هم هست، اما اسم یک کلمهایش همینجور در میره. از کتاب قدیمیهای انتشارات زمان ما بود. یه نمایشنامه که در یکی از دادگاههای محاکمهی سران نازی میگذشت. سیزده- چهارده ساله بودم و رسمن با این کتاب روانی شدم. چند باری هم گذاشتمش کنار اما کرم خوندنش ولم نکرد. حتی مرگ کسب و کار من است و زنان آشویتس نتونستن در این حد آزارم بده که این کتاب. اسمشو اگه یادم اومد مینویسم.
اونایی که دعوت میکنم به بازی:
آقای مرد مرداد، خانوم فالشیست، آقای خان داداش، خانوم هیجان انگیزه، آقای سی و پنج درجه، خانوم فامیل جان، آقای پیکوفسکی، خانوم چنددانه و آقای بوکوفسکی.
موسیقی نفس عمیق
اثر مهرداد پالیزبان.
لینک موسیقی و...جات از آقای منصور نصیری.
تو روزهای سرد این جشنوارهی بیخاصیت، چقــــــــــدر جای گرمای فیلم شاهکاری مثل نفس عمیق خالیه.
اثر مهرداد پالیزبان.
لینک موسیقی و...جات از آقای منصور نصیری.
تو روزهای سرد این جشنوارهی بیخاصیت، چقــــــــــدر جای گرمای فیلم شاهکاری مثل نفس عمیق خالیه.
8 février 2008
متولیان سانسور حتی در این حد شجاعت ندارن که با همون صفحهی آبی اعلام کنن بلاگر رو فیلتر کردن.
همهی تو و اونروزا رو هم ممکنه یادم بره. اما یه چیز رو محاله فراموش کنم.
اواسط فیلم سرمو گذاشتم روی پات و نفهمیدم چهطور خوابم برد. تو تا صبح تکون نخوردی مبادا بیدارم کنی.
اواسط فیلم سرمو گذاشتم روی پات و نفهمیدم چهطور خوابم برد. تو تا صبح تکون نخوردی مبادا بیدارم کنی.
بین خیابون زرگری و ستارخان یه کوچهی میونبر هست که از پشت بیمارستان دکتر خدادوست رد میشه. ته کوچههه میرسه به یه دکه که من هر وقت سرکیف باشم سیگارامو از اونجا میخرم. خاصیت دکههه اینه که باید پیاده برم اونجا و حتمن چندتا جمله در مورد فندکم و مشکلاتش با آقای صاحب دکه گپ بزنیم و آخرم به این نتیجه برسیم که حداقل قیافهاش خوشگه و نباید عوضش کنم. موسیقیام رو روشن میکنم و نرم نرمک میرم اون سمت. ستارخان و زرگری همیشهی خدای اون وقتا شلوغن و ترافیک دارن. ولوم باید دستکم بیستو چهار باشه تا بشه موسیقیها رو درست شنید. اما توی کوچههه میشه با خیال راحت روی ده تنظیمش کرد. من اما خیالم راحت نیست. چون این تنها کوچهایه که احتیاجی به صدا نداره. تنها کوچهای که تا واردش میشم دستم بیاختیار میره طرف هدفونها.
7 février 2008
تا از نفس نیفتادهام در خیابانها پرسه خواهم زد
تنها زندگی کردن
و چشم دوختن به هر چهره که میگذرد
و همان گونه ماندن را خواهم آموخت.
این خنکایی که فراز میآید تا رگانم را برباید
بیداری دیگری است که هرگز در بامدادی
این چنینی نیازمودمش:
احساس می کنم از جسم خود نیرومندترم.
چزاره پاوزه
تنها زندگی کردن
و چشم دوختن به هر چهره که میگذرد
و همان گونه ماندن را خواهم آموخت.
این خنکایی که فراز میآید تا رگانم را برباید
بیداری دیگری است که هرگز در بامدادی
این چنینی نیازمودمش:
احساس می کنم از جسم خود نیرومندترم.
چزاره پاوزه
تراویس: حالا به وضوح میبینم، زندگیم رو یه خط صاف پیش میره به سمت یه نقطهی مشخص، هیچوقت هیچ انتخابی نداشتم
راننده تاکسی
راننده تاکسی
به گزارش خبرگزاري فارس اين ماهنامه به علت انتشار مطالب مغاير با موازين اسلامي و توهين به انبياي الهي در شماره 105 و 106 شهريور و مهر، مستند به بند يك و 8 از ماده 6 قانون مطبوعات لغو امتياز شد.
خبرگزاري فارس به نقل از یک منبع آگاه مدعی شد که ماهنامه عصر پنجشنبه «به حجاب اسلامي توهين» كرده بوده است.
چقد به این شخصیت فرهنگیمون گفتم عزیز من این مطالبی که میخوای چاپ کنی رو به شورای نگهبان نشون بده، همینجوری الکی که نیس این کارا. حالا شورای نگهبان نه، اونیکی شورا. به خرجش نرفت که نرفت.
بعدم اون شهریار که ول کرده رفته امریکا معلوم نیست مشغول چه مدل جاسوسی و بیناموسیه معلومه مجلهاش تعطیل میشه. بله.
پ.ن: فقط نمیدونم چرا اسم محمد اسدی- عسلی- رو اون بالا آوردن. اون که نه تنها به هیچجاش نیس، از خداشم بود.
خبرگزاري فارس به نقل از یک منبع آگاه مدعی شد که ماهنامه عصر پنجشنبه «به حجاب اسلامي توهين» كرده بوده است.
چقد به این شخصیت فرهنگیمون گفتم عزیز من این مطالبی که میخوای چاپ کنی رو به شورای نگهبان نشون بده، همینجوری الکی که نیس این کارا. حالا شورای نگهبان نه، اونیکی شورا. به خرجش نرفت که نرفت.
بعدم اون شهریار که ول کرده رفته امریکا معلوم نیست مشغول چه مدل جاسوسی و بیناموسیه معلومه مجلهاش تعطیل میشه. بله.
پ.ن: فقط نمیدونم چرا اسم محمد اسدی- عسلی- رو اون بالا آوردن. اون که نه تنها به هیچجاش نیس، از خداشم بود.
6 février 2008
از این به بعد قراره یه نویسندهی مهمان اینجا داشته باشم. گمونم در مورد خودش بنویسه در پست اولش. تا کیش رو نمیدونم اما احتمالن تا وقتی یه خونهی جدید پیدا کنه.
دیروز به طرز غریبی مریض شدم.
بیست و چهار ساعتی طول کشید و همون جور بی خبر که اومده بود، رفت.
مراحل مریضی به این شکل بود: سردرد غیرقابل وصفی که لحظه به لحظه بیشتر میشد، تب، تب و لرز، تب، تب و لرز، تب، احساس با بیل کتک خوردهگی، و سرانجام آرومترین خواب دنیا در آغوش پتوی عزیز و مهربانم.
یه عالمه وقت بود حس تب رو یادم رفته بود. تب یکی از اون غیرقابل وصفهای زندگیه. کمی شبیه مستیه و کمی شبیه اندوه و کمی شبیه وهم و کمی مرگ. یه وقتهایی فکر میکنم این همه نابغهی موسیقی و سینما و ادبیات و نقاشی چهجوری این آثار رو خلق کردن. بعد به این نتیجه میرسم که همهشون تب داشتن. تبی که واسه ما عادیها سالی یکی دوبار پیش میآد اما واسه اونا همیشهگیه. یک جور تب مدام.
خلاصه که خیلی خوش گذشت. غذا و چای و قرص همه در رختخواب صرف شد و بنده حتی از ناحیهی برادر گرامی هم مورد محبت و بغل و نقاشی قرار گرفتم. اون وقتهایی که هوشیار بودم هم گرچه درک درستی از زمان نداشتم، اما طبق حساب خودم هر نیم ساعت یک بار بابا دست سرد و قویاش رو روی پیشونیم میذاشت و نتیجه رو به بقیه اطلاع می داد. دلم تنگ شده بود...
بیست و چهار ساعتی طول کشید و همون جور بی خبر که اومده بود، رفت.
مراحل مریضی به این شکل بود: سردرد غیرقابل وصفی که لحظه به لحظه بیشتر میشد، تب، تب و لرز، تب، تب و لرز، تب، احساس با بیل کتک خوردهگی، و سرانجام آرومترین خواب دنیا در آغوش پتوی عزیز و مهربانم.
یه عالمه وقت بود حس تب رو یادم رفته بود. تب یکی از اون غیرقابل وصفهای زندگیه. کمی شبیه مستیه و کمی شبیه اندوه و کمی شبیه وهم و کمی مرگ. یه وقتهایی فکر میکنم این همه نابغهی موسیقی و سینما و ادبیات و نقاشی چهجوری این آثار رو خلق کردن. بعد به این نتیجه میرسم که همهشون تب داشتن. تبی که واسه ما عادیها سالی یکی دوبار پیش میآد اما واسه اونا همیشهگیه. یک جور تب مدام.
خلاصه که خیلی خوش گذشت. غذا و چای و قرص همه در رختخواب صرف شد و بنده حتی از ناحیهی برادر گرامی هم مورد محبت و بغل و نقاشی قرار گرفتم. اون وقتهایی که هوشیار بودم هم گرچه درک درستی از زمان نداشتم، اما طبق حساب خودم هر نیم ساعت یک بار بابا دست سرد و قویاش رو روی پیشونیم میذاشت و نتیجه رو به بقیه اطلاع می داد. دلم تنگ شده بود...
جهت آقا یا خانوم بیخ و سایر دوستان احتمالی:
لینکهای دانلود آلبوم آرون با تورنت.
میدونین دیگه که یهدونه تورنت هم لازم دارین واسه دانلودش.
لینکهای دانلود آلبوم آرون با تورنت.
میدونین دیگه که یهدونه تورنت هم لازم دارین واسه دانلودش.
4 février 2008
در راستای این پستهای بکر اخیر خانوم الیزه، واسه من همیشه یکدونه سوال وجود داشته و اون اینه که اگه بکارت واستون مهمه، خانوم مورد نظر اگه قبل از ازدواجش با یه همجنس رابطه داشته باشه و به همین خاطر بیسیرت -:ي- شده تکلیف چیه؟
و اگه مهم واستون رابطهی جنسیه، اگه پارتنر خانوم مورد نظر یه زن بوده چی؟ بازم دچار حس حسادتی که اسمش رو میذارین غیرت میشین یا نه؟
آقایون عزیز با شما هستم.
و اگه مهم واستون رابطهی جنسیه، اگه پارتنر خانوم مورد نظر یه زن بوده چی؟ بازم دچار حس حسادتی که اسمش رو میذارین غیرت میشین یا نه؟
آقایون عزیز با شما هستم.
رفته بودم واسه آقای طپش کور کامنت بذارم، یهو به فکرم رسید یه جایی راه بندازیم در مورد حسهای آهنگیمون بنویسیم.
مخصوصن که بعد از این موزیک لیلی، کلی ایمیلهای هیجان انگیز از آدمهای جالب داشتم که در مورد حسهای این موزیکدادهشون نوشته بودن. مثلن یه جایی داشته باشیم مثل وبلاگ سیگاریها.
فعلن در حد یه ایده است. اگه کسی مایل به تبادل حسه از طریقهای ممکن خبر بده. شاید هم در نهایت چیز خوبی ازش در اومد.
مخصوصن که بعد از این موزیک لیلی، کلی ایمیلهای هیجان انگیز از آدمهای جالب داشتم که در مورد حسهای این موزیکدادهشون نوشته بودن. مثلن یه جایی داشته باشیم مثل وبلاگ سیگاریها.
فعلن در حد یه ایده است. اگه کسی مایل به تبادل حسه از طریقهای ممکن خبر بده. شاید هم در نهایت چیز خوبی ازش در اومد.
یه کوه فیلم و کتاب ندیده و نخونده دارم.
مدتیه نه میتونم درست حسابی بخونم نه ببینم.
احساس میکنم پُرم
پر دیدهها و خوندههایی که رو هم تلنبار شدن بی اینکه تهنشین بشن.
یه جور دورهی استراحت احتیاج دارم. واسه نگه داشتن تکه های خوب و دورانداختن تکههای اضافی.
مدتیه نه میتونم درست حسابی بخونم نه ببینم.
احساس میکنم پُرم
پر دیدهها و خوندههایی که رو هم تلنبار شدن بی اینکه تهنشین بشن.
یه جور دورهی استراحت احتیاج دارم. واسه نگه داشتن تکه های خوب و دورانداختن تکههای اضافی.
دیشب همینجور مشغول حساب کتابهای زندگیام بودم که از فلان اتفاق و فلان آدم و فلان روز چقدر گذشته و اینا و چقدر عوض شدم و تاثیر هر کدومش چقدر بوده و در کمال تعجب تاریخ یه چیزهایی رو اصلن یادم نبود و یه چیزهایی رو هم دوباره یادم میآمد و کلی تعجب میکردم بابت فراموش شدنشون در خودآگاهم و رسیدم به وبلاگم و اینکه اولین پست وبلاگیم رو اواسط مرداد نوشتم با این مضمون که اینجا رو با راهنمایی و پیشنهاد آیدین*- که اون موقع پاکستان بود و الان امریکاست و مث که امریکا رابطهی مستقیمی با سرشلوغی داره- راه انداختم و هدف اصلیام اینه که یه تمرین باشه واسه ساختن یه سایتی که نقاشیهام رو توش بذارم- اون وقتا نقاش بودم همچین و خیلی هم واسم مقولهی جدیای بود :ي- و اینجور چیزها. بعد فکر کردم که مرداد چه سالی بود؟ هر چی فکر کردم یادم نیومد. اما یه سری چیزهای محوی از آرشیو انگلیسیام یادم بود که دسامبر دوهزار و یک بود. یعنی هفت سال؟؟ نه باورم نمیشه. بعد سریعن آنلاین شدم و با کلی مکافات وبلاگ اولیم رو پیدا کردم که متاسفانه آرشیوش قابل دسترسی نیست اما همون صفحهی اول که تاریخ آخرین پستش پونزده اکتبر دوهزار و دو بود، کلی مایهی خنده بود واسم. بعد یعنی هرجور بخوایی حساب کنی شش هفت سال گذشته از اون روزا؟ اصلن باورم نمیشه. یعنی این همه مدت.... بعد پستهای وبلاگه رو می خوندم و به عالم هیژده نوزدهسالهگیم فکر میکردم. پستها یکی در میون در مورد آقای سرمهای بود :ي- محاله آدرس اون وبلاگه رو به کسی بدم بسکه مایهی آبروریزی و خنده است، من باب دست پیش گرفتن گفتم-. بعدشم اون یکی وبلاگ نازلی دختر آیدین که آرشیوش به زبالهدانی تاریخ پیوست. فک کنم چندنفر از خوانندههای الانم که بهترین دوستای زندگیم هم هستن از اون وقتا موندن. آقای خان داداشم، باربد، یلداهه و یکی دونفر دیگه. و بعدِ بعدشم اون نازلی دخترآیدین دوتا آی دار که فیلشتر شد و منو کوچاند اینجا و اووووووووهتا حس و اتفاق و اینای دیگه که عین همین پست قاطیپاتیاند و بدون ترتیب.
ها راستی لینک صفحهی شیرازیها به یاد قدیمها. اوووووه چه روزهایی گذشته.
فکر کنم تنها دخترهایی که از اون وقتا هنوز مینویسن من و یلداهه و بانوی اردیبهشت جان و عنصراولایم. منظورم البته اونهاییه که اون بالای لیستن. گمونم باربد تا یه مدت پیش هنوزم اونجا لینک اضافه میکرد.
*شاید هم دختر آیدین از اینجا اومده باشه.
ها راستی لینک صفحهی شیرازیها به یاد قدیمها. اوووووه چه روزهایی گذشته.
فکر کنم تنها دخترهایی که از اون وقتا هنوز مینویسن من و یلداهه و بانوی اردیبهشت جان و عنصراولایم. منظورم البته اونهاییه که اون بالای لیستن. گمونم باربد تا یه مدت پیش هنوزم اونجا لینک اضافه میکرد.
*شاید هم دختر آیدین از اینجا اومده باشه.
من به برادر آقای اسکایی- شما منو یادتون هست دفعه قبل همدیگه رو دیدیم؟
برادر آقای اسکایی- آره و یادمه همیشه منو پای تلفن با اسکایی اشتباه میگرفتین.
آقای اسکایی- البته اون موقع این خانوم این شکلی نبودن. تاس بودن اون موقع.
پ.ن: هیچی خواستم بگم که تاس شدم بازم خلاصه.
برادر آقای اسکایی- آره و یادمه همیشه منو پای تلفن با اسکایی اشتباه میگرفتین.
آقای اسکایی- البته اون موقع این خانوم این شکلی نبودن. تاس بودن اون موقع.
پ.ن: هیچی خواستم بگم که تاس شدم بازم خلاصه.
فک کن آدمی که اسمشم نشنیدی و حتی ردشم تو دنیای مجازی ندیدی هرگز، واست میل مینویسه که فلان موزیک پارسال وبلاگت که فلان شکل بوده و از بقیه شنیده داریش رو میخواد. بعد فک کن ورژنهایی هم هستن که سرت منت هم میذارن که خب وبلاگتو همهی زندگیشون خوندن و کامنت نذاشتن- منم یه عالمه وبلاگو میخونم و کامنت نمیذارم اما منتی بر نویسندهها نیست طبیعتن- و الان یه جورایی تو مدیونی بهشون و وظیفه داری در قبال خوانندههات و... یه ورژنهای دیگهای هم هستن که همون اول کار واسه اینکه دچار توهم و اینا نشی واست توضیح میدن که ممکنه نفرستی موزیک موردنظر رو و این اصلن نباید باعث شه فک کنی آدم مهمی هستی و یه ورژنهایی هم هستن که میگن اگه نفرستی ناراحت نمیشن چون از بقیه شنیدن و از وبلاگت هم معلومه که آدم گندهدماغی هستی- به قول گلی آدم لذت میبره به خدا- بعد تو که حس نمیدونم چیچیت باز میزنه بالا، این همه وقت میذاری، موزیک مورد نظر که طبیعتن از رو هاستت پاک کردی باز حجمش رو میاری پایین و واسه شخص مورد نظر میل میکنی.
خب اتفاقی که میافته چیه؟ دریغ از یه تشکر خشک و خالی که مسلمه توقع وحقش رو دارم.
هرکی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه.
اما از همینجا اعلام میکنم که از این به بعد خربزه نمیخورم و هرموقع موزیکی گذاشتم اگه دقت کنین لینک دانلودش هم حتمن هست و هرکی هم موزیکهای منو میخواد خودش بگرده پیدا کنه. البته واضحه آدمهای بینام و نشون نامبرده اینا رو نمیخونن، اینو واسه آدمهایی نوشتم که اینجا رو به بینام نشونها معرفی میکنن.
خب اتفاقی که میافته چیه؟ دریغ از یه تشکر خشک و خالی که مسلمه توقع وحقش رو دارم.
هرکی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه.
اما از همینجا اعلام میکنم که از این به بعد خربزه نمیخورم و هرموقع موزیکی گذاشتم اگه دقت کنین لینک دانلودش هم حتمن هست و هرکی هم موزیکهای منو میخواد خودش بگرده پیدا کنه. البته واضحه آدمهای بینام و نشون نامبرده اینا رو نمیخونن، اینو واسه آدمهایی نوشتم که اینجا رو به بینام نشونها معرفی میکنن.
3 février 2008
Diana Krall - 04 - When I look in Your Eyes.mp3
بعضی حسها کلمه نمیشن. مثل اساماس از سر دلتنگی محض من به ناکجاآباد. اساماسی که مغزم میدونست جوابی نداره اما دلم حس میکرد داره. جواب ده دقیقه بعد رسید... بعضی حسها کلمه نمیشن... مثل حسی که توی فضای بینمون معلق بود و به زبون نمیآمد... چیزی که هردومون حسش میکردیم و نمیگفتیم...
بعضی حسها کلمه نمیشن. مثل اساماس از سر دلتنگی محض من به ناکجاآباد. اساماسی که مغزم میدونست جوابی نداره اما دلم حس میکرد داره. جواب ده دقیقه بعد رسید... بعضی حسها کلمه نمیشن... مثل حسی که توی فضای بینمون معلق بود و به زبون نمیآمد... چیزی که هردومون حسش میکردیم و نمیگفتیم...
من و گلی به مراسم پاگشای جشنوارهی فلم فجر رفته و در آنجا مورد سخنرانی، تیزر، تعزیهی به مناسبت تقارن با امام حسین و یک فیلم به نام به همین سادهگی قرار گرفتیم.
آقای سید رضامیرکریمی که مصداق بارز هر فیلم بدتر از قبلی هستهاند این فیلم را مورد کارگردانی قرار داده بودند که در آن حتی یک پرندهی بیحیا از آسمان کتف خانوم معلم شعر و شاعری را مورد کارهای بدبد مینمایید که میتوانست تمثیلی معناگرایانهای از مورد کارگردانی نمودن فیلم موردنظر از سوی سیدرضا میرکریمی باشد.
آقای میرکریمی در یک حرکت جدید و هیجانآور ژانر فراموش شدهای به نام فیلم تلفیقی که قبلن در زمینهی موسیقی و.... جوابهای خوبی داده بود را مورد ساختن قرار داده بودند. بدین صورت که ایشان جمعی از فیلمها و کتابهای ایرانی و خارجی را در این فیلم مورد چسبندهگی و سازندهگی قرار داده بودند که تا جایی که بنده توانستم درک کنم به شرح زیر هسته اند:
چهارشنبهسوری- گلی گفت این همون آپارتمانه حتی، که من مطمئن نیستم اما چون اینجا نشسته هی میگه بنویس مینویسم- اثر جناب فرهادی، شب یلدای جناب پوراحمد، اپیزود دوم فیلم معظم ساعتها با بازی سرکار خانوم ژولین مور-حتی در اینحد که تولد آقای مورد نظر بود و کیک مورد نظر بر باد میرفت. واقعن که- اثر جناب استفن دالدری و کتاب دفترچهی ممنوعه اثر جناب پدس.
شروعی به شدت ناامید کننده برای جشنواره و آقای کارگردان معناگرا.
پ.ن از آقای اسکایی: بعد هم اين فيلم به همين سادگي ظاهرند به جز اونائي که شما فرمايش فرموديد يه چيزائي هم از چراغ ها را من خاموش مي کنم داشته و اينا.
آقای سید رضامیرکریمی که مصداق بارز هر فیلم بدتر از قبلی هستهاند این فیلم را مورد کارگردانی قرار داده بودند که در آن حتی یک پرندهی بیحیا از آسمان کتف خانوم معلم شعر و شاعری را مورد کارهای بدبد مینمایید که میتوانست تمثیلی معناگرایانهای از مورد کارگردانی نمودن فیلم موردنظر از سوی سیدرضا میرکریمی باشد.
آقای میرکریمی در یک حرکت جدید و هیجانآور ژانر فراموش شدهای به نام فیلم تلفیقی که قبلن در زمینهی موسیقی و.... جوابهای خوبی داده بود را مورد ساختن قرار داده بودند. بدین صورت که ایشان جمعی از فیلمها و کتابهای ایرانی و خارجی را در این فیلم مورد چسبندهگی و سازندهگی قرار داده بودند که تا جایی که بنده توانستم درک کنم به شرح زیر هسته اند:
چهارشنبهسوری- گلی گفت این همون آپارتمانه حتی، که من مطمئن نیستم اما چون اینجا نشسته هی میگه بنویس مینویسم- اثر جناب فرهادی، شب یلدای جناب پوراحمد، اپیزود دوم فیلم معظم ساعتها با بازی سرکار خانوم ژولین مور-حتی در اینحد که تولد آقای مورد نظر بود و کیک مورد نظر بر باد میرفت. واقعن که- اثر جناب استفن دالدری و کتاب دفترچهی ممنوعه اثر جناب پدس.
شروعی به شدت ناامید کننده برای جشنواره و آقای کارگردان معناگرا.
پ.ن از آقای اسکایی: بعد هم اين فيلم به همين سادگي ظاهرند به جز اونائي که شما فرمايش فرموديد يه چيزائي هم از چراغ ها را من خاموش مي کنم داشته و اينا.
یکی نمیآد این ای-میلهای ستارهی زرد خوردهی به نشانهی عذاب وجدان منو جواب بده؟




