سرنوشتشان را بتی رقم نزد که دیگران میپرستیدند
الان اما... بچههای مدرسهای با ابروهای برداشته میروند مدرسه. ساعتهای تفریح با موبایل اساماس بازی میکنند. دفتر خاطرات و روزنامه که دیگر عادیست. حالا دیگر خواهران دوستانم، آلبومهای خانوادگی و آلبوم عروسی فک و فامیلهایشان را میبرند مدرسه. اینها را که میبینم... فقط به آن روزهای خودم فکر میکنم و ترسهایی که خیلیهایشان هنوز به دلم مانده است.
مریم مهتدی
خوبه که بچههای این دوره این شکلیاند. که معلم پرورشی ندارن. که با احساسات بد ماها بزرگ نمیشن. که سالها و سالها با احساس گناه دست و پنجه نرم نمیکنن. که روحشون بازیچهی حماقتهای یهمشت حیوون مریض نیست.
9 janvier 2008

