16 août 2007
برای مردی که از دریا می هراسد
سفر با تو را لغو کرده ام
زیرا خیزاب های دریا
و دردسر ِ عشق، خسته ات می کند
پوست شادابت همانند مخملی ابریشمی است
که شوری ِ دریا
و دندان ِکوسه ها را تحمل نمی کند
بلیت ِسفر را پاره کردم
و تو را از دگرگونی ِآب و هوا
بوی کشتی ها
و جنونِ فاصله ها،
معاف
بوسه هایم حساسیتت را بر می انگیزد
و خواب بر عرشه ی کشتی ها
پیراهن ِآهاردار
و موهایت را
آشفته می کند
کوچولوی ِمن
در خشکی بمان
حافظه ات به حافظه ی سنگ می ماند
که تحمل کوچ های بزرگ را ندارد
پس
همانند شهروندی در مملکتِ درختان بمان
جایی که گردش،
تغییر نشانی
و کودتا علیه تاریخ ممنوع است
ای فرمانروایی
که پای بر پای می نهی
و پیروزی های قدیم بر زنان را نشخوار می کنی
تو را از تعارف و مکاتبه
و گردش با هم در خیابان های شهر
معاف کرده ام
زیرا که سرما به تو آسیب می رساند
و گردش با من در پارک های عمومی آزارت می دهد
و ورود با من به کافه های بسته،
ناراحتت می کند
نمی خواهم تو را گرفتار بازی کنم
و نمی خواهم تو را، علیرغم میلت
عاشق و شهید ِعشق کنم
نمی خواهم یک انگشت
یک مو،
یا یک جواهر
از جواهراتِ تاج و تختت را از دست دهی
تو، مرد محترم و استواری هستی
و من، زنی هرج و مرج طلب
تو، در روابط عمومی ات ستاره هستی
و من، کولی ای
که قانونِ شهرها
و هنر روابط عمومی را نمی داند
سعاد الصباح

